کتاب عروس سنادره و راز قبرهای فیروزهای اثر فاطمه سرمشقی دروازهی ورود به گورستانی است که در آن گربههای سیاه، نگهبانان اسرارند و فانوسها راه دنیای جنیان را نشان میدهند. ماهرخ برای نجات خانوادهاش راهی این قلمرو وهمآلود میشود. اگر میخواهید بدانید در قلب غسالخانهی متروک چه خبر است و چطور میتوان با هیولاهای تاریکی معامله کرد، این داستان ترسناک نوجوان شما را تا انتهای رازهای قبرستان سنادره با خود میبرد.
دربارهی کتاب عروس سنادره و راز قبرهای فیروزهای
ماهرخ در نصفشبی که فردایش یازدهساله میشود، چشم چپ پدرش را در یک جیب کاپشنش میگذارد و ناف بریدهی برادر چندروزهاش را در جیب دیگر. بعد دنبال پدر راه میافتد سمت سنادره؛ قبرستانی مخوف و قدیمی که قصههای مدفون بیشماری برای شنیدن دارد. ماهرخ همان شب پدرش را میبیند که زیر نور فانوس در قبری فرو میرود و گربهای سیاه سنگی فیروزهای را روی آن میگذارد... و از همینجا سفر عجیب او در کتاب عروس سنادره از فاطمه سرمشقی آغاز میشود.
در کتاب عروس سنادره و راز قبرهای فیروزهای، اتاقک غسالخانه به آبانباری قدیمی تکیه داده و مادربزرگ ماهرخ، هالهکی، در آن زندگی میکند. بوی عود و دود در هوا پیچیده، صدای پچپچ از گوشهوکنار میآید و موجوداتی با دُم و سُم گاهی درست جلوی چشم ماهرخ ظاهر میشوند و ناپدید میگردند. برای فهمیدن حرفهایشان، ماهرخ باید اسمشان را یاد بگیرد و قصههایی را بشنود که میان قبرهای قدیمی، آبانبار و سنگهای فیروزهای پنهان ماندهاند.
ماجرای جنها و راز قبرهای فیروزهای
کتاب عروس سنادره و راز قبرهای فیروزهای فاطمه سرمشقی ترس را از دل عناصر آشنا بیرون میکشد؛ از یک مادربزرگ، یک قبرستان قدیمی، گربههای سیاه، قصههای محلی و خانهای که زمانی غسالخانه بوده است. زبان روایت به دنیای ماهرخ نزدیک میماند و همین نزدیکی، اتفاقهای عجیب را برای مخاطب نوجوان ملموستر میکند. خانواده در قلب این داستان حضور دارد؛ ماهرخ برای پیدا کردن پدر و مادرش و مراقبت از یزدان، برادر نوزادش، قدم به دنیایی میگذارد که هر قدمش رازی تازه پیش پای او میگذارد.

ماجراهای این رمان ترسناک نوجوان با چشمها، دستها، قبرهای فیروزهای و موجوداتی گره میخورد که برای کامل کردن بدنشان دنبال چیزی از آدمها هستند. ماهرخ برای رسیدن به پدر و مادرش باید با این دنیا کنار بیاید و معاملههایی را بپذیرد که هرکدام بهای خاص خودشان را دارند. قصه آرامآرام از قبرستان قدیمی فراتر میرود و تصاویری عجیب و ماورایی از یک پارک، روح نقاشیکش، عروسکی یکچشم و اشیای جادویی میسازد.
سفری پررمزوراز به دنیای سنادره
عروس سنادره و راز قبرهای فیروزهای برای نوجوانانی نوشته شده که از شنیدن صدای گربهای در نیمهشب، قدم گذاشتن در یک جای متروک و کشف رازهای قدیمی لذت میبرند. این رمان از آن قصههایی است که میشود هنگام خواندن، هم دل را به ترس سپرد و هم کنجکاو ماند که پشت قبر بعدی چه چیزی در انتظار است. ماهرخ با چشم پدر و ناف برادر کوچکش و هزار سوال بیپاسخ، قدم به سنادره میگذارد؛ جهانی که هرچه در آن پیش میرود، اسرار ناشناختهی تاریکی بیشتر برایش رو میشود.
اگر میخواهید ماهرخ را در این سفر دورودراز دنبال کنید و پرده از رازهایی بردارید که در اعماق تاریک سنادره جا ماندهاند، خرید کتاب عروس سنادره و راز قبرهای فیروزهای نشر کتاب چ شما را به قلب ماجرا میکشاند؛ جایی که گربههای سیاه با دمهای درازشان راه را نشان میدهند و فانوسهای بیرمق، قصهی آدمها و جنیان را زیر سنگهای فیروزهای روشن نگه میدارند تا هیچ ناگفتهای در تاریکیِ اسرار پنهان نماند.
کتاب عروس سنادره و راز قبرهای فیروزهای برای شما مناسب است اگر
- به رمانهای ترسناک و داستانهای ماورایی برای نوجوانان علاقه دارید.
- از قصههای ایرانی با فضای رازآلود و شخصیتهای عجیب لذت میبرید.
- داستانهایی با قبرستانهای قدیمی، جنها، گربههای سیاه و اتفاقهای وهمآلود برایتان جذاب است.
- به دنبال یک رمان نوجوان پرهیجان با معما و ماجراهای غیرمنتظره هستید.
در بخشی از کتاب عروس سنادره و راز قبرهای فیروزهای میخوانیم
انگار کسی در هوا تکانش میداد تا گردوخاکش را بگیرد. بعد همانطور خودبهخود در هوا تا خورد. آبدهانم را بهزحمت قورت دادم، روی تخت خم شدم تا شاید کسی را که ملافه را از رویم برداشته بود ببینم. کسی توی اتاق نبود. ملافه در اتاق پرواز کرد و از در بیرون رفت. نمیتوانستم چیزی را که میدیدم باور کنم. حتماً هنوز خواب بودم و خواب میدیدم. میخواستم از تخت پایین بیایم که کسی هلم داد عقب. نمیدیدمش، اما فشار انگشتهایش را روی شانههایم حس میکردم. نمیتوانستم خودم را از زیر دستهایش بیرون بکشم. آبدهانم خشک شده بود و بهزحمت نفس میکشیدم. انگار کنار آتش بودم. بوی دود و گرما کلافهام کرده بود. نمیتوانستم تکان بخورم. پردهی دورِ تخت که از جا کَنده شد، چنان جیغی کشیدم که صدایم در خانهی خالی پیچید، به دیوارهای سیمانی و بدرنگ اتاق خورد و گوشهایم را پُر کرد.
هیچچیز شبیه به خانهای نبود که دیشب دیده بودم. دیگر نه تمیز بود، نه زیبا و مرتب. نه خبری از فرشهای فیروزهای بود و نه از لوستری که همهجا را غرق نور کرده بود. فقط تلویزیون سرجایش روی دیوار مانده بود و بدجوری به چشم میآمد. دست زبری محکم دهانم را بست. صدای جیغم لای انگشتهایش خفه شد. شروع کردم به دستوپا زدن تا بتوانم خودم را از دستش آزاد کنم. یکدفعه دهتا دست از دوروبر تخت هجوم آوردند و دستها و پاهایم را محکم گرفتند. همهشان بوی دود میدادند و آنقدر نزدیک بودند که داغی نفسهایشان را روی صورتم حس میکردم. مامان از زنهای همسایه شنیده بود که هالَهکی با اجنه عروسی کرده و با همهشان برووبیا دارد. بابا اخم میکرد و میگفت: «حالا که دیگر سروکارشان به پیرزن نمیافتد، این حرفها را میزنند. چشم دیدنش را ندارند. آنقدر از این حرفها پشتسرش زدند که در سنادره ماندگار شد تا چشمش به هیچکدامشان نیفتد.».
بله






















