کتاب مگر چشمها هم دروغ میگویند؟ نوشته غلامرضا ربیعی، مجموعه داستانهای طنز کوتاهی است که با زبانی شیرین و روان به رشته تحریر درآمده.
در بخشی از کتاب مگر چشمها هم دروغ میگویند؟ میخوانیم:
سوار آسانسور شدم و تا رسیدن به پارکینگ، نگاهی به گوشی انداختم. سه پیامک خوانده نشده. دو تا تبلیغاتی و آخری از شمارهای ناشناس. نگاهی به متن پیامک انداختم:
- وقتی دچار اتّفاقی شدی ناراحت نشو. به علّت فکر کن!
اهمّیتی ندادم. حتما یکی از دوستان یا همکاران قصد شوخی داشته. نرسیده به اداره ماشین پنچر شد. تعویض لاستیک حسابی کلافهام کرد. خلاصه با کمی تأخیر به اداره رسیدم. با شستشوی دست و صورت و خوردن یک لیوان چایی حالم بهتر شد و قبل از شروع به کار، نگاهی به گوشی انداختم. شمارهی ناشناس؛ باز پیامک فرستاده بود:
- پنچری ماشین بیدلیل نبود. شاید قرار بود تو با آن دختربچّه تصادف کنی!
متوجّه منظورش نشدم. به شمارهی ناشناس زنگ زدم. هیچکس جواب نداد. مشغول کار شدم. همکارم سهیل، مثل همیشه با اطّلاعات و اخبار جدید، به میزم نزدیک شد و گفت:
- آقا فرشید نبودی، جلوی اداره قیامت شده بود!
- چرا؟ چی شده بود مگه؟
- یه دختربچّه رو ماشین زد! درست روبروی اداره! بردنش بیمارستان! میگفتن حالش خیلی بد بوده!
با شنیدن جملهی سهیل یاد پیامک افتادم. سریع گوشی را باز کردم و یک بار دیگر پیامک را خواندم و با دقّت نگاهی به زمان دریافت انداختم. ساعت هفت و نیم پیام دریافت شده بود.
- سهیل یادته ساعت چند بود؟
- چی ساعت چند بود؟
- تصادف بابا!... دختره که گفتی ماشین زدتش!
- آهان... دقیق نمیدونم من هفت و نیم اداره بودم. شاید بیست سی دقیقه بعدش! ... چطور مگه؟
- هیچی!
بله

















