کتاب داستانهای پریان: افسانههای کهن جهان 1 به قلم اندرو لنگ، شامل قصههایی جذاب و هیجانانگیز از فرهنگ کشورهای مختلف است.
اینکه بتوان روزهای کودکی را بدون توجه به دنیای داستانهای پریان تجسم کرد، امری غیر ممکن به نظر میرسد. داستانهای این مجموعه، کودکان سراسر دنیا را در همهی ادوار به هیجان آورده است. از هنگامی که داستانهای موفق اندرو لنگ منتشر شد سرگرمی و تفریح جذابی را برای هزاران کودک و نوجوان به ارمغان آورد.
اغلب والدین نیز قصههای قدیمی و فراموش نشدنی کتاب داستانهای پریان (Fairy Tales book) را برای فرزندانشان خواندهاند. در این کتاب داستانهای جذابی از فرهنگ روسیه، مجارستان، ایسلند، دانمارک و... به چشم میخورد.
تمامی قصههای این کتاب با زبانی روان و نثری زیبا روایت شده و به عنوان یکی از نسخههای رایج افسانههای قدیمی از غنیترین مجموعه داستانهای پریان به حساب میآید.
کتاب داستانهای پریان مناسب چه کسانی است؟
اندرو لنگ (Andrew Lang) این کتاب را برای تمامی کودکان دبستانی علامند به افسانههای قدیمی هستند به رشتهی تحریر درآورده است.
در بخشی از کتاب داستانهای پریان میخوانیم:
روزگاری موشی با همسرش زندگی میکرد و فرزندشان زیباترین دختر میان موشها بود. آنها به دختر خود میبالیدند و وقت زیادی صرف آموزشش میکردند. از همه نظر مانند هوش، جویدن چوب، پریدن و دویدن و... ، هیچ موشی برتر از آن دختر نبود. همچنین وقت زیادی صرف سیرت و صورت او میکردند. هم با تربیت بود، هم پوستی صاف و دندانهایی مانند مروارید داشت. طبعاً پدر و مادرش برای او ازدواجی رؤیایی تصوّر میکردند.
وقتی بزرگ شد، به فکر همسری مناسب برای او بودند. همۀ مشکلات از همین یافتن شوهر برای دختر شروع شد. آقای موش خیلی دلش نمیخواست دخترش با کسی از قبیلۀ خودشان ازدواج کند. بیشتر دوست داشت او با موشی ازدواج کند که سبیلهایش به زمین برسد و از خانوادۀ اصیلی باشد. مادر نیز آرزوی دیگری داشت. مادرش از آنها بود که بسیار خودخواه هستند و فکر میکنند هیچکس بهتر و بالاتر از خانوادۀ خودشان نیست. او میگفت: دخترم حدّاقل باید با همردیف خودش ازدواج کند. او با اینهمه هوش و زیبایی، باید همسر کسی بهتر از خود شود.
او مادرانه سخن میگفت و دستور میداد. بین موشها نظر دختر در مورد ازدواج، مهم نبود. موشهای زیادی برای ازدواج با آن دختر در جنگ و جدال بودند. همه در انتظار انتخاب داماد به سر میبردند. برخی خسته شدند و ناامید رفتند. روزی مادر احساساتی شد و فریاد کشید: خدای من! زیبایی دخترم از همهچیز برتر است. چیزی در دنیا به پای آن نمیرسد. مطمئنّم هیچگاه به بستگانم جواب مثبت نمیدهد.
همسرش با بیحوصلگی گفت: چطور است او را به خورشید بدهیم؟ تا جاییکه میدانم، چیزی بالاتر از خورشید نیست.
بله

















