بسیار بسیار زیبا. ما انسانها با رویا زنده ایم وقتی که هدفی داریم رویاهای که با رسیدن به آن هدف میبافیم آنقدر رنگارنگ است که همان رویا انرژی زندگیمان را تامین میکند. اما بعد از رسیدن با عادت کردن به آن ارزشش را فراموش میکنیم ولی نرسیدن به آن تا ابد داغی بر زندگیمان میگذارد در فیلم همشهری کین که خبرنگاران به دنبال معنی کلمه آخر بیان شده از او غنچه گل سرخ (رزبالد) بودند یک نفر تعریف زیبای کرد که فرض کن بر روی قایقی در حرکتی و قایقی از روبروی شما میگذرد و این حین خانمی که به دلیل دوری صورتش قابل تشخیص نیست ولی فرم کلی بدنش از دور با لباس ویکتوریای و چتر آفتابگیری منظره رویای درست میکند و فورا عاشقش میشوی و بعداً هیچگاه او را نمییابی ولی فقط یک لحظه به این فکر کن که شاید او زنی در رابطهای بسیار عاشقانه باشد که نیاز به عشق تو را نداشته باشدیا اصلا خانم مسنی که به یاد جوانی اینگونه لباس پوشیده و..... ولی همان نرسیدن و تصور سازی آن تا ابد با تو میماند. مطمئن هستم اورسن ولز اقتباسی از این کتاب زیبا را در فیلم خود در نظر گرفته است
یه داستان کوتاه و قشنگه که به درد کسایی می خوره که دنبال یه داستان عاشقانه و احساسی هستن. اگه دنبال یه داستان عمیق و فلسفی هستین، این کتاب شاید خیلی به دردتون نخوره. شب های روشن داستان یه آدم تنها و خیال پردازه که توی شهر سن پترزبورگ زندگی می کنه. یه شب که توی خیابون قدم می زنه، با یه دختر به اسم ناستنکا آشنا می شه. ناستنکا هم مثل خودش تنها و غمگینه. این دو نفر شروع به درد دل کردن با هم می کنن و کم کم به هم علاقه مند می شن. نکات مثبت: داستان خیلی قشنگ و احساسی نوشته شده. آدم ها و شخصیت های داستان خیلی واقعی و باورپذیر هستن. داستان به آدم حس همدردی و همذات پنداری با آدم های تنها و غمگین رو می ده. نکات منفی: داستان خیلی کوتاهه. آخر داستان یه ذره مبهمه و آدم رو گیج می کنه
داستان بسیار زیبایی بود... البته مکالمه هاشون جوری بود که من خیلی متوجه نمیشدم. اما واقعا باعث شد دلم برای مرد بسوزه... داستان درباره مردی است که هیچ کسی را ندارد و بسیار رویا پرداز است تا اینکه دختری به نام ناستنکا را میبیند که یکسال را برای معشوقه خودش که به مسکو رفته گریه میکند و خواستار این بود که با او ازدواج کند و این مرد مرهم دردهای این دختر میشه... دختر قول داد خیانت نکنه اما... با اینکه به ناستنکا حق میدهم تا هنوز نمی تواند عشق اولش را فراموش کند اما نباید به مرد بیچاره قول بیهوده میداد.... با این حال ارزش خواندن را واقعا داشت.
شبهای روشن اولین اثری بود که از داستایوفسکی خوندم. شخصیت پردازی داستان اونقد خوب بود که میتونم بگم صدای اونها رو میشنیدم، قیافه هاشون رو میدیدم و توی داستان زندگی کردم. جاهایی از داستان به خاطر احساس نزدیکی با شخصیت اشک ریختم و جاهایی از شدت هیجان دستام عرق میکرد و سخت نفس میکشیدم. ممنون از نویسنده و مترجم.
باورم نمیشه چقد خوندن این کتاب رو به تعویق مینداختم ولی الان به جرئت میگم تا این لحظه بهترین کتابی بود که خوندم افسوس میخورم چرا الکترونیکی خوندم چرا نرفتم کتابشو بگیرم من فک میکردم این کتاب خیلی عادی باشه ولی واقعا لذت داشت چقد غم تو دلم گذاشت چقد خودمو تصور کردم واقعا لذت بردم و اصلا خسته کنند نبود کمتر از دوساعت تمومش کردم و واقعا خوشحالم
درسِ بزرگِ «رها کردن» بزرگ ترین درس این کتاب، در لحظه ای است که ناستنکا به سراغ معشوق سابقش می رود. راوی نه عصبانی می شود و نه قربانی. او با درکی عمیق از ماهیت عشق، او را می بخشد و حتی برایش خوشحالی می خواهد. این پایان تلخ اما پخته، به شما می آموزد که عشقِ حقیقی یعنی خواستنِ خوشبختیِ طرف مقابل، حتی اگر در آن جایی نداشته باشی. این بلوغ عاطفی، رمان را از سطح یک عاشقانه معمولی فراتر می برد.
به معنای واقعی کلمه تحت تاثیر طرز فکر و اندیشه فئودور داستایوفسکی قرار گرفتم. به زیبایی هرچه تمام قلبم رو با نوشته های احساسی پاک و زلال اش لمس کرد. جدای از اینکه یه داستان عاشقانه باشه، اشاره به این داشت که حتی اگر همه چیزهای مادی و قشنگ دنیوی رو داشته باشی ولی کسی نباشه به درد دلت گوش کنه، همراه و همپای تو بخنده و گریه کنه، تو شقی ترین و مفلوک ترین آدم روی زمین میشی.
درود بیکران تازه شروع کردم این کتاب و ولی جذابه فکر میکنم با رزومه ای که داره لذت بخش باشه توصیه میکنم بخونید، بعد از اتمام کتاب باید بگم با اینکه از نیمه های اون جذاب تر شد اما خیلی زود و یه جورایی ناقص تموم شد بهتر بود نویسنده بزرگی چون داستایوفسکی بیشتر به اتمام داستان پر و بال میدادن باز هم معتقدم ارزش خوندن داره امیدوارم لذت ببرید.
شبهای روشن یه داستان کوتاه و جمعوجوره، ولی از اونهایی بود که تا مدتها توی ذهنم موند. خیلی خوب تنهایی، خیالبافی و دلسپردنهای یهطرفه رو نشون میده. شخصیتِ اصلی برام خیلی آشنا بود، شبیه کسی که زیاد حرف نمیزنه، ولی توی ذهنش همیشه داره با دنیا گفتوگو میکنه. حس و حال کتاب واقعی بود، نه زورکی؛ یهجور خلوت شبونه با خودت.
داستان این کتاب در مورد جوان خیالپردازی است که تنهاست و عشق را تحربه نکرده است. بواسطه دیدن دختر غریبه ای که او را همراهی می کند عاشق می شود اما دختر نیز شرایط خاص خودش را دارد. داستان دو عشق متفاوت توسط جوان رویاپرداز گفته می شود. یک کتاب بسیار خواندنی از داستایفسکی که شباهت به زندگی خود او نیز دارد. از خواندن کتاب لذت ببرید.
اولین اثری بود که از داستایفسکی میخواندم و نظرم رو از چند جهت جلب کرد
شخصی که کل رمان حول محور اون نوشته شده یعنی فرد رویاپرداز و عاشق داستان ما، اسمش رو تو کل داستان ندونستیم ولی بالای 100 بار اسم معشوقش، ناستنکا از زبان خود او مورد خطاب قرار گرفته که نکته حائز اهمیتی است برای عاشقان این سبک رمان.
این کتاب نمایی از عشق رو به بهترین نحوه ممکن بهمون نشون میده؛ که هم میتونه بی رحم باشه هم میتونه بهترین چیزی باشه که یک فرد تو زندگیش تجربه میکنه. از ترجمه آقای نعمتی هم ممنونم که روان و امروزی ترجمه کردن و ما مجبور نیستیم از لغت نامه استفاده کنیم و فقط روی ابعاد داستان تمرکز میکنیم.
با این اثر داستایوسکی چنان ضربه روحی خوردم که هنوز خوب نتونستم هضمش کنم، درسته که توصیه میکنم اما اگر در شرایط نابسامانی قرار دارید خواندنشو بذارید برای یک دفعه دیگهمتاسفانه حتی مایل به گفتن جریان کتاب هم نیستم، دوست دارم فراموشش کنم اما مگر میشود همچین چیزی. در کل یک شاهکار از ادبیات روسیه
اوایل یکم خسته کننده اومد به نظرم چون توصیف حال و هواش خیلی نامفهوم بود برام ولی اواخر کتاب که به قول خودمون تو موضوع افتاد تازه متوجه شدم که اوایل کتاب درمورد چی حرف میزد 😂😂خلاصه که اخرش غمگین ولی درعین حال خوش آیند تموم شد نمیدونم تونستم توضیح بدم یا نه 🤣
چقدر عشقی زیبا رو به تصویر کشید این کتاب، هر لحظه کتاب پر از متنهای فلسفی و آموزنده بود که تنهایی رو به بهترین شکل به تصویر کشیده بود، امیدوارم عشقی همچون عشق این کتاب ماهم تجربه کنیم.
یک تیکه از کتاب که بسیار زیبا بود میگفت که (حتی در افکارم هم به او خیانت نکردهام)
اوایل کتاب جملات برام نامفهوم بود ولی یه کم جلوتر که رفتم تازه متوجه شدم که چی میگه😉
عاشقانهای غمگین.... یاد این شعر وحشی بافقی افتاوم
دل به داغش مبتلا کردم خطا کردم، خطا
سوختم خود را برای او غلط کردم، غلط
چون خیلی اسمش رو شنیده بودم، انتظار بیشتری ازش داشتم
داستان کوتاه و عاشقانه و غمگین و بدون ماجراجویی هست
دلیل این همه معروفیتش رو درک نمیکنم، به جای این باید کتاب «دختر سروان» از پوشکین، معروف میشد.
ولی خوب برای کسانی داستان غمگین دوست دارن خوبه
شب های روشن کوتاه تر از داستان های دیگه داستایوفسکی هست که خوندم، ولی پیچ و تاب داستانی خودش رو داره. نمیشه گفت در حد جنایت و مکافات جذابه ولی ارزش های انسانی دیگه ای رو توصیف می کنه و در داستان به نمایش درمیاره. در کل ارزش یک بار خوندن رو داره.
من کلا کتاب الکترونیکی را به صوتی ترجیح میدم اما واقعا کتاب صوتی شبهای روشن گروه نوار، ترجمه روان تری داره
اگه میخواین لذت بیشتری از قصه فوق العاده که البته یک عاشقانه تلخ کوتاه هست ببرید کتاب صوتی را گوش بدهید. اوج و فرود داستان خیلی سریع اتفاق میافته.
یک کتاب بسیار عالی که حتما باید بخونید اون رو اگر به کتابهای احساسی علاقه دارید. کتاب در چهارشب روایت میشود که آدمو جذبش میکنه.
و اینکه اگر دنبال یک کتاب فلسفی هستید اصلا دنبال این کتاب نیاید چون این کتاب احساسی و عاشقانس
بر خلاف تعاریفی که از این کتاب شده بود من زیاد نپسندیدم و احساس میکردم روایت داستان بسیار کسل کننده و گیج کننده است. جزو ان دسته از کتابهایی بود که نیمه خوانده رها شد شاید روزی برای خواندن دوباره به سراغش آمدم، البته در وقت بسیار اضافه.
خیلی قشنگ بود ولی بنظرم ناستینکا خیلی احمق بود که مردی رو که همه چیز رو به پاش میریخت و واقعا عاشقش بود رو انتخاب نکرد و بجاش مردی رو انتخاب کرد که ایگنورش میکرد و واقعا دوستش نداشت
من اتفاقا برعکس یسری نظرات، اولش رو بیشتر دوست داشتم و در کل از نظرم معمولی بود. درسته که رها کردن عشق و تلاش برای رسیدن عشقت به فرد دیگه خیلی بزرگوارانست اونم توسط یه مرد
پایان بندیش احساس این رو به ادم میده که نویسنده میخواست سریع داستان رو جمع کنه و به صورتی این کار را کرد که اصلا منطقی نبود و مشکل دیگه هم استفاده از کلمات عجیب زیادی برای کاراکتر پسر بود
داستانی زیبا، احساسی، غم انگیز و کوتاه بود. توی یک روز می تونید تمومش کنید. مثل دیگر کتاب های داستایوفسکی، پیچیدگی فلسفی خاصی نداره و تقریبا همه می تونن مطالعه کنن.
نظرم ممکن اسپویل کنه. واسه همین چیزی نمیگم. فقط کتاب داستان عاشقانهای با تعداد صفحههای کم داره که خسته کننده نیست. واقعیت عاشقی هم همینه که آخر داستان پیش میاد
این کتابو دوستم معرفی کرد ولی داستان کتاب خیلی جذبم نکرد، حاشیه زیاد داشت و الکی برای یه دیالوگ کشش داده بودن تنها نکته مثبتش غیرقابل پیش بینی بودنش بود.
فضای خیلی قشنگی رو توصیف کرده بود از احساسات و تفکرات یک خیال پرداز. فقط حیف شد که زود تموم شد. خیلی جاها با شخصیت اصلی تو خیال پردازی هاش غرق میشید. خیلی داستان قشنگیه!
خوب بود، البته ترجمههای دیگه رو نخوندم، یاد جملهای افتادم تو کتاب «بار هستی، نویسنده، میلان کوندرا»، اینکه، در آغوش هر مردی به راحتی جا میگیرد.. به خوبی خاصیت عشق بیان شده بود
طوری که در فضای مجازی بخشی از جملات کتاب رو میزاشتن از همه اونا محشر تر بود نه زیاد طولانی و خسته کننده نبود با اینکه پایان تلخی داشت ولی تلخیشم قشنگ بود:)
نمیدونم هرگز در جای راوی یا ناستنکا بودید. من هردو بودم شاید و شاید نه. توصیه میکنم اگر در شرایط روحی مناسبی نیستید مطالعهاش رو برای زمان دیگری بگذارید.