کتاب خفاشها وارونه نمیخوابند به قلم ستاره خورشید روایتی کوتاه است با محتوای احساسی و جملاتی تاثیرگذار که به خوبی میتواند با شما ارتباط برقرار کند.
در بخشی از کتاب خفاشها وارونه نمیخوابند میخوانیم:
چشمهایم را مالیدم، خودم را از روی تخت کندم لباسهایم را عوض کردم پوتینهایم را پوشیدم، کلید را چرخاندم و با بندهای باز کفش و همان موهای ژولیده از لانهام خارج شدم. به سمت گل فروشی آن طرف خیابان میرفتم که صدای بوق ماشین، تازه من را از خواب بیدار کرد؛ نفس عمیقی کشیدم و وارد مغازه شدم.
- روز به خیر یک گلدا...
- روز به خیر بله بله خودم میدانم درختی جدید!
و گلدانی روی میز گذاشت. گلدانم را برداشتم و به خانه رفتم. کلیدم را لای خرت و پرتهایی که روی مبل افتاده بود انداختم. به تمام درختهای کاغذی پشت پنجره نگاه کردم، دفترم را از زیر کاغذهای باطله بیرون کشیدم، یک برگ از آن کندم و شروع کردم به نوشتن...
«تا کی باید منتظر صدای تلفنی بمانم که خودم از برق کشیدمش؟ سیلی درون سرم جاریست، میدانم که دروازهٔ چشمهایم تحمل نخواهند کرد.
گاهی آنقدر میخوابم که از همه چیز فرار کنم، گاهی از خوابیدن هم میترسم. پشت سرم مسیری است تا به ابد صاف، تاریک و آینهها تاریکتر. کابوسهای سیاه و سفید در آستانهٔ خواب و بیداری، صدای جیغ پیچیده در گوش چپم و صدای نعرهای که از سمت راست احاطهام کرده، درد سنگینی روی قفسهٔ سینه و زخم ناخنهایم روی صورتم... این کابوس مرا میسازد.
نمیخواهم باور کنم این من هستم... و شاید این زمین است که هیچوقت برای من گرد نبوده...»
بله

















