کتاب چارلز دیکنز در بهشت به قلم مریم روستا، داستان یکی از پاسداران به نام جعفر را به تصویر میکشد که خودش را چارلز دیکنز میداند.
چارلز دیکنز نویسنده بنام انگلیسی قرن نوزدهم میلادی بود که بسیار به فقرا میاندیشید و از آنها مینوشت…
در بخشی از کتاب چارلز دیکنز در بهشت میخوانیم:
خط مشترکی با ارتش داشتند و آن شب، یکی از سربازهای ارتش را فرستادند که همراه کاکاعلی باشد... مقداری در تاریکی جلو رفتند و کاکاعلی تأکید کرد که باید دولا دولا راه بروی تا تیر نخوری، سرباز دولا دولا راه رفت. تا کمرش درد گرفت.
کاکاعلی نگاه کرد پشت سرش، دید سرباز راست راست راه میآید، ایستاد و آرام به او تذکر داد که: اگر تیر بخوری من تو رو عقب نمیارم و همین جا ولت میکنم، پس خم شو و احتیاط کن... چند دقیقه بعد، سرباز یادش رفت. چند بار که تکرار شد کاکاعلی او را ترساند و گفت: اگر این دفعه راست راست راه بیایی یه تیر میزنم به پات... سرباز ارتشی از ترس کاکاعلی، بدون اینکه چیزی بگوید خودش را در یک گودال خمپاره پنهان کرد. کاکاعلی که یواش یواش جلو میرفت متوجه یک سیاهی شد که سمت راستش ایستاده...
با خودش گفت: گیر عجب سرباز خنگی افتادیما... بذار بترسونمش...؛ و دستش را کنار گوشهایش گذاشته و به طرف او رفت و از خودش صدای وحشتناکی درآورد به طوری که سیاهی، از ترس پا به فرار گذاشت و به سمت عراق شروع کرد به دویدن. کاکاعلی پشیمان شد و بلند داد زد: اَخَوی بیا... نرو میدون مینه... اسیر میشی. هیچی سیاهی رفت که رفت. کاکاعلی برگشت. اعصابش از دست این بچه خرد بود و داشت فکر میکرد که حالا به ارتشیها چه بگوید، بگوید سربازتون رفت اسیر شد؟ در همین فکرها بود که ناگهان یک سیاهی از توی گودالی پرید بیرون و گفت: سلام کاکاعلی یک قدم به عقب برگشت، دقت کرد همان سربازه بود، لحظاتی معادلات ذهنش به هم خورد و گفت: تو مگه طرف عراقیها نرفتی؟ سرباز با ترس و لرز گفت: نه... من ترسیدم با تیر به پام بزنی از ترس اومدم توی این گودال...
کاکاعلی گفت: پس اون که من ترسوندمش کی بود؟ نکنه عراقی بود؟
سعید از خنده ریسه میرود.
بله



















