کتاب حکایتهای ایزوپ: حکایتهای شیرین و پندآموز یونانی نوشتهی ازوپ، از حکایتهایی کوتاه و آموزنده که اغلب از زبان جانوران نقل میشوند، تشکیل شده است.
ازوپ را بیشتر بشناسیم:
بنابر بر روایات، ازوپ (Aesop) در بین سالهای 620 تا 560 قبل از میلاد مسیح زندگی میکرده و برده زاده بوده است. اما به دلیل دانش و هوشی که داشته اربابش او را آزاد میکند. اگرچه برخی از محققین به وجود او شک دارند، اما در تاریخ یونان و نوشتههای هرودوت، پلوتارک و ارسطو از او نام برده شده است. حتی برخی او را همان لقمان حکیم میدانند.
ازوپ افسانهها و حکایتهای زیادی نوشته که بسیاری از نویسندگان بزرگ جهان از نوشتههای او الهام گرفتهاند و رد پای آنها در برخی از حکایتهای سعدی و مولانا نیز نمایان است. افسانههای مختلفی درباره شخصیت و زندگی او وجود دارد. او استعداد خیلی عجیبی در داستان گفتن داشته و از طریق داستانهایش شهرت پیدا کرد و آزادیاش را به دست آورد.
حکایتهای ازوپ (Aesop’s fables) علاوه بر جذابیت بسیار آموزنده و اخلاقی است و از آنجا که بیشتر از زبان حیوانات، اشیا و اساطیری که شخصیت انسانی به آنها داده شده، نقل میشوند، برای کودکان و نوجوانان جذابیت دارند و در انتهای هر حکایت نکتهی اخلاقی و پند و اندرزی ارائه شده است.
کتاب حکایتهای ایزوپ: حکایتهای شیرین و پندآموز یونانی مناسب چه کسانی است؟
این کتاب برای تمام کودکان و نوجوانانی که علاقهمند به داستانهای یونانی و کلاسیک هستند بسیار جذاب و مفید خواهد بود.
در بخشی از کتاب حکایتهای ایزوپ: حکایتهای شیرین و پندآموز یونانی میخوانیم:
جمعی قورباغه در یک مرداب به خوشی روزگار میگذراندند؛ آنها بیهیچ دغدغه یا بی آن که کسی کاری به کارشان داشته باشد در آب شیرجه میزدند و بازی و آبتنی میکردند. اما بعضی از آنان معتقد بودند که این طرز زندگی درست نیست و باید پادشاه و قانونی داشته باشند، از این رو بر آن شدند که دست به دامان ژوپیتر شوند تا خواستهشان را برآورده کند: «ژوپیتر توانا، برای ما پادشاهی بفرست که بر ما حمکرانی و نظم و قانون برقرار کند.»
ژوپیتر که از قور قور آنان خندهاش گرفته بود از آسمان کُنده درختی غولآسا در مرداب انداخت که آبها را به شدت متلاطم کرد. قورباغهها وحشتزده به ساحل مرداب پناه بردند و از آن جا هیولای وحشتناک را نظاره کردند؛ اما پس از چندی چون دیدند که تکان نمیخورد، یکی دو تن از شجاعترین قورباغهها به کُنده نزدیک شدند و حتی به خود جرئت دادند که به آن دست بزنند؛ اما باز کُنده تکانی نخورد. آنگاه قهرمانان بزرگ قورباغهها روی کُنده پریدند و شروع به رقص و پایکوبی کردند. کمی بعد، بقیۀ قورباغهها هم به آنان پیوستند.
تا مدتی قورباغهها بی آن که کوچکترین توجهی به حضور شاه خود در میان مرداب داشته باشند، روال سابق خود را پیش گرفتند. اما پس از چندی، باز خوشی زیر دلشان زد و از این رو دوباره به ژوپیتر شکایت بردند که: «ما یک پادشاه قدر قدرت میخواهیم؛ پادشاهی که حقیقتاً بر ما حکمرانی کند.»
این بار دیگر طاقت ژوپیتر طاق شد، پس لکلکی بزرگ نزدشان فرستاد که دمار از روزگارشان در آورد و آنها را یکی پس از دیگری بلعید.
اکنون قورباغهها پشیمان شده بودند، اما پشیمانی دیگر سودی به حالشان نداشت. بهتر است مملکت بیصاحب باشد، تا این که حاکمی جبار داشته باشد.
بله






























به عقیده من سعدی این مفاهیم رو خیلی حکیمانه تر در گلستان تدوین کرده