کتاب فنجان شکسته دلم نوشتهی روشنک ذوالفقاری، شامل داستان هایی کوتاه با موضوعات متفاوت است که به سادگی شما را با خود همراه خواهد کرد.
نوشتن، آرزوی شیرین روزهای خوش کودکی روشنک ذوالفقاری بوده، او به شوق نویسنده شدن فراز و نشیبهای بسیاری را متحمل شده؛ تا صدای خاموش درونش را به گوش هزاران مرد و زن از جنس عشق، محبت، وفا و انسانیت برساند.
در بخشی از کتاب فنجان شکسته دلم میخوانیم:
پاورچین پاورچین وارد اتاق شدم. پتو رو آروم کشیدم رو تن خسته و شکسته آقام. بعدم بی سر و صدا نشستم پشت دار قالی.
باید تا صبح تمومش میکردم. تو دلم خدا خدا میکردم کاش هیچوقت شب تموم نشه و اون شب بلندترین و طولانیترین شب زندگیم بشه. اونقدر بلند و طولانی که قالیچه تموم بشه. تو دلم هی صلوات میفرستادم و یه گره میزدم به قالی.
گردنم درد گرفته بود و نوک انگشتام کرخ شده بود. پیچ و تابی به گردنم دادم و یه نگاه به حیاط انداختم. هوا تاریکِ تاریک بود. دونههای برف، سفیدی خودشون رو به تاریکی شب قرض داده بودن که شکوفه بارونش کنن. چقدر قشنگ شده بود. شکوفههای برفی تابلوی سیاه شب رو زیباتر کرده بودن.
این سیاهی پر از برف، امیدبخشترین روزنه زندگیم تو اون لحظههای پر از دلهره بود. من به امید تموم نشدن سیاهی شب، گره پشت گره میزدم و رج به رج قالیچه رو بالا و بالاتر میبردم و تو دلم خدا خدا میکردم که سیاهی شب حالا حالاها روز نشه.
بله

















