کتاب مهیار نوشتهی فائزه عیدی پور، با زبانی ساده و بیان جزئیات لازم داستان دختری به نام مهدخت را به تصویر میکشد که برای درس خواندن به تهران آمده و پسری تحصیل کرده و جذاب به نام مهیار عاشقش میشود.
مهدخت دخترکی ساده و مظلوم است که به دلیل عقاید کورکورانه و مخالفتهای پدرش مجبور میشود تا به روستا برگردد. در این میان حوادث هیجانانگیز زیادی اتفاق میافتد و مهیار به خاطر نامردیهای روزگار و آدمهای اطرافش به روستا پناه میبرد تا اینکه...
در بخشی از کتاب مهیار میخوانیم:
با صدای باز و بسته شدن در واحد به سختی لای یکی از پلکهایش را باز کرد، نگاهی به صفحهی موبایلش انداخت، ساعت یک و نیم شب بود! دندانهایش را روی هم سایید، مهیار تا این موقع شب بیرون چه غلطی میکرد؟ با نزدیک شدن صدای پا به اتاقش دوباره پلکهایش را بست و کمی بعد در اتاق باز شد و نور لوسترهای سالن را از پشت پلکهایش حس کرد.
صدای پا نزدیکتر شد و مهیار کنارش روی تخت نشست، پلکهایش را تکان نداد تا متوجه بیداریش نشود. سنگینی نگاه مهیار را روی صورتش حس میکرد، با نشستن دست مهیار روی دکمههای مانتویش با تکانها و خمیازهای ساختگی آهسته چشمهایش را باز کرد.
مهیار دستش را عقب کشید و نگاهی به چشمان باز مَه دُخت انداخت.
چرا با مانتو خوابیدی؟
خستم بود!
خیره به مهیار نگاه کرد، مهیار ابرویی بالا انداخت.
اینطوری بهم نگاه نکن!
چطوری؟
خودت خوب میدونی چطوری ...
دوباره زیر پتو خزید و لب زد.
بله

















