کتاب کارت قرمز نوشته محمدعلی نعمتی، مجموعه داستانهای کوتاهی است که محتوایی عاشقانه و اجتماعی دارند. داستانها با زبانی ساده، بیتکلف و روان روایت شدهاند. هر قصه برای خود ماجرایی جدا و خاص دارد و گوشههایی از زندگی روزمره را و یک داستان بزرگتر به تصویر میکشد.
در بخشی از کتاب کارت قرمز میخوانیم:
همۀ ما خشکمان زده بود و به او که زیر آوار یارانش مدفون شده نگاه میکردیم که سوت پایان نیمۀ اول همه را از حالت گاردی که به هم داشتیم خارج کرد و بهسوی رختکن راهی شدیم. باز نگاهم به روی او بود و چیزی در درونم فریاد میکشید که «برو از کیفت موبایلت رو بیار و کنار او بایست و از کسی بخواه عکسی از شما بگیره!» گرچه عصبی بود و با یک مَن عسل هم نمیشد خوردش ولی شاید با درخواستم مخالفت نمیکرد. میخواستم عکس را نگه دارم و بعدها به این و آن بگویم این مجتبی فلان ستارۀ بینظیر عالم فوتبال در حبس و اوج گمنامی است ولی درنهایت منصرف شدم؛ زیرا در پایان بازی هم میشد این کار را کرد.
به طرف رختکن میرفتم و وحشتی از گیر دادنهای آقا رسول در دلم نبود با اینکه هیچ شباهتی به حامد دیوار بازیهای گذشته نداشتم. این آرامش خیال دو علت داشت؛ یکی اینکه آقا رسول کِرم فوتبال بود و میدانست انتظار مهارِ چیزی مثل شماره یازده از یک نفر منصفانه نیست و دیگر اینکه الان عاشق و نگران است و آدم اینچنینی به کسی گیر نمیدهد. او یک صیاد قهار مُهرههای استثنایی است و خود من یکی از آن موارد بودم. تیم ما از شمیرانات بود؛ اما نصف بیشترش غیر از اهالی آن جا بود. تیمی بودیم که شارژ مالی فوقالعادهای میشد. حالا ذهن آقا رسول مشغول طراحی صید اوست و حتماً با صاحبان باشگاه شمیرانات تماس گرفته و خواسته سر کیسهها را شل کنند. وارد رختکن شده و هرکدام یکسو ولو شدیم.
بله


















