کتاب این من ناشناس نوشته محمدعلی نعمتی، مجموعه داستانهای کوتاه با محتوای اجتماعی است که روایتی ساده و روان دارند. هر قصه داستان مجزا و خاص خود را دارد و نقطه عطف یک زندگی، لحظهای حساس بین روزمرگیها، اتفاقی خاص و تکان دهنده و یا بخشی از یک ماجرای بزرگتر را بازگو میکند.
در بخشی از کتاب این من ناشناس میخوانیم:
مهندس رفت و من هنوز فکرم مشغول بود. داخل حمام رفتم و آخرین کاشیها را با احتیاط کندم. مهندس گفته بود بهازای هر کاشی که سالم از دیوار جدا کنم پنج هزار تومان میدهد. آخرین کاشیها را که میکندم مش رضا با یک کارتن کاشی نفسنفس زنان از جلوی حمام رد شد. کاشیها سه طبقه پایینتر بودند. حدس زدم حتماً چند نفر در مسیر راهپله ایستادند و دستبهدست آنها را بالا میدهند ولی پنج دقیقهای طول کشید تا دوباره مش رضا با یک کارتن دیگر پیدایش شد. فهمیدم تنهاست و قرار است 30 متر کاشی را خودش بالا بیاورد. حالا قضیۀ مش رضا برایم معما شده بود. جلوی حمام ایستادم. دوباره نفسزنان آمد و درحالیکه عرق از سر و صورتش میریخت خسته نباشیدی گفت و خم شد تا کاشی را روی زمین بگذارد. بهقدری لاغر بود که ردّ دندههایش از روی پیراهن پیدا بود و میشد آنها را شمرد. کمربند شلوارکارش را تا سوراخ آخر کشیده بود ولی بازهم 30 سانتی آویزان بود. مثل مورچههای کارگر میخواست برود کارتن دیگری بیاورد که بازوی استخوانیاش را گرفتم و گفتم:
- وایسا ببینم مش رضا!
در آن لحظه دستمالی از جیب در آورد و عرق سر و صورتش را پاک کرد.
جونم اوس عباس! امری باشه؟
- میگم روزهای؟
چطور مگه؟
بله؛ خودش بود. حتی نمیخواست روزهداریاش ریا بشود. یکمرتبه بیاختیار صدایم بالا رفت.
- بهت گفتم روزهای یا نه؟
مش رضا هم از تغییر رفتار من شگفتزده شد.
مگه چیه اوستا جون! بله؛ اگه خدا قبول کنه روزه گرفتم.
بله


















