کتاب عروسی در باران نوشته رحمت حقیپور، دربردارندۀ چندین داستان کوتاه با مضامینی مذهبی و اجتماعی است.
در بخشی از متن کتاب عروسی در باران میخوانیم:
وقتی که رفتی، تنها چهل روز در شهر دوام آوردم. آن خانۀ قدیمی، اگر تا به حال خراب نشده، خیلی تحمل داشته. همۀ آن شبها بیدارخوابی کشیدم. همۀ آن صبح ها، علیالطلوع بلند شدم و به یادِ تو، به باغچه آب دادم. به آن گلهای محمدی و شمعدانی و حُسنِیوسف، و آن گُلِ ساعتِ صورتی که مثلِ چشمِ خودت، ازش نگهداری میکردی. احساس میکردم همه جای خانه هستی؛ با صدای آهستۀ راه رفتنت، حرف زدنت، نماز خواندنت. با عطرِ چارقد و چادر نماز و چایی و غذاهای محلیای که میپختی. با نقشِ مبارک انگشتان دستت دورِ استکانها و لیوانها و ظروفِ آشپزخانه... نه، دیگر طاقتی برای ماندن نبود. باید میرفتم. مقدماتِ انتقالیام که فراهم شد، چمدان را بستم و راه افتادم. مدرسهای کوچک و روستایی دورافتاده، انتظارم را میکشید. رسیدم؛ و خود را در حجمِ سبزِ شالیزار و جنگل و باغ و رودخانه، در ترنّمِ چشمهها و پرندگان و نسیم و باران، گم کردم، اما تو را نه؛ تو همچنان بودی. حالا بیشتر و پُررنگتر. دیگر با نگاهِ تو میدیدم. با صدای تو حرف میزدم. با اندیشۀ تو فکر میکردم و با احساسِ تو، به درکِ پاکتری از دوست داشتن و مهربانی میرسیدم. مثلِ همیشه باز هم از تو یاد میگرفتم. باز هم معلم، تو بودی و من همان شاگردِ بیسوادِ تو. میگفتی: «خوش به حالِ تو که به بچههای مردم سواد یاد میدی...»
خیلی دوست داشتم که به تو هم خواندن و نوشتن یاد بدهم، اما زیر بار نرفتی. حوصله نداشتی. بعد هم که بیماری، کمکم زمینگیرت کرد. لاغرتر شدی، رنگپریدهتر، کمحرفتر، و آرامتر...
بله




















