کتاب قصههای پند آموز رنگین کمان شامل مجموعهای از داستانهای آموزنده و جذاب است، که به قلم نگار شادلو برای آموزش کودکان به رشته تحریر درآمده.
در بخشی از کتاب قصههای پندآموز رنگین کمان میخوانیم:
در آن روزها کاروانهای زیادی همراه با بازرگانان کج ماکرانی به سند پایین میآمدند تا اجناسشان را بفروشند و سر راه از بمبهار هم میگذشتند. اینگونه بود که آنها از زیبایی خیره کنندهی ساسویی مطلع شدند. یکی از بازرگانان این خبر را به گوش شاهزاده پونهان رساند.
پونهان بزرگترین پسر حکمران کج، یعنی پادشاه آری جام بود. او پس از فکر کردن بسیار کاروان بزرگی با نام کاروان بازرگانی به بمبهار فرستاد. آنها به ظاهر در آنجا عطر و اجناس گرانبها میفروختند. وقتی این کاروان به بمبهار رسید، تمامی شهر از بوی عطرهای آنها معطر شد. ساسویی و دوستانش هم برای خرید رفته بودند.
پونهان که دختر را دید، از او خوشش آمد و دلباختهی او شد. ساسویی هم متقابلاً به او دل باخت. در راه بازگشت، ساسویی در خانهی یکی از صمیمیترین دوستانش به مشورت نشست و داستان خود را برایش تعریف کرد و از او خواست که برای آشنایی با پونهان راهی را به اونشان دهد. دوست ساسویی پس از مدتی تردید بالاخره قضیه را به پدر و مادر ساسویی گفت. پدر اول متعجب شد، ولی به روی خود نیاورد و گفت: «آخر پونهان یک غریبه است! در ثانی، ما با اخلاقش هم آشنا نیستیم.»
دوست ساسویی جواب داد: «ما فهمیدهایم که او هم به جماعت رختشویها تعلق دارد. اگر باورتان نمیشود، خودتان او را آزمایش کنید.»
محمد با این کار موافقت کرد و به دنبال پونهان فرستاد. بعد بقچهای لباس کثیف به او داد و خواست که آنها را بشوید و فردا باز آورد. دستهای ناوارد و لطیف پونهان در طی شستن لباسها زخم شد و تازه سه چهار تا از لباسها هم پاره شد.
بله
















