کتاب شهر هزار عجوزه و رهگذر قلم نرجس امین، شامل 2 نمایشنامه و یک فیلمنامه کوتاه عاشقانه است که با نثری روان و تصویرگری بینظیر به رشته تحریر درآمده.
همه ما در زندگی گمشدهای داریم، گاهی آن گمشده تکهای از احساس، بخشی از وجود، قلب، عشق، گذشته و یا انسانیت است.
برای یافتن، هزاران راه نرفته را باید پیمود، باید شجاع بود و البته برای شجاعت داشتن نیاز است انسان خود راستین و حقیقیاش را بیابد. ملاقات با خود حقیقی از آن لحظههای نابیست که جهنم و یا بهشت مسلم است.
همهی ما در دنیای کنونی به دنبال عشق، دوست داشتن، مهربانی و محبت میگردیم، چیزی که از نظر نرجس امین لابهلای دروغها و ثروت پرستی و فریب و یا حتی پشت چهره غمانگیز فقر گم شده است.
در بخشی از کتاب شهر هزار عجوزه و رهگذر میخوانیم:
در یک سالن انتظار کوچک تعدادی صندلی با نظم و وسواس خاصی چیده شدهاند، میزی چوبی که تعدادی مجله بر روی آن قرار دارد وسط سالن است و میز و صندلی خالی منشی گوشه سالن قرار دارد. بر روی تابلویی که روی دیوار نصب شده است نوشته شده: (مشاور و روانشناس: خانم دکتر مژگان بصیرت). کنار میز منشی درِ چوبی است که به اتاق دکتر بصیرت منتهی میشود.
خانمی بیست و پنج ساله به نام پریسا با پالتو چرم مشکی که کاملاً خیس شده است، با چکمههایی گلی، در حالی که ساک کوچکی در یکی از دستهایش و در دست دیگرش اسلحهایست وارد سالن میشود. ساک را در سالن رها میکند و به سرعت به سمت اتاق میرود، اسلحه را در دو دستش محکم میفشارد و با لگد در را باز میکند.
پریسا: بشین همونجا... تکون نخور... سرجات میشینی و لام تا کام حرف نمیزنی... من بت زنگ زدم و کشوندمت اینجا... عکسارو من واست فرستادم... فک کنم از اول تولدت یه ریز داری زر میزنی، بد نیست یه بارم ساکت بتمرگی و فقط گوش کنی... نترس نمیکشمت، تو باید رسالت من رو تموم کنی... اسلحه رو واسه خودم آوردم، البته اگه بد قلقی کردی و دهنتو وا کردی بدم نمیاد تو رو هم با خودم به گور ببرم... هر چند واسه تو و امثال تو عذاب وجدانم کافیه که روزگار کثافت بارتون رو تیره و تار کنه...
اسلحه را پایین میآورد و کمی در سالن قدم میزند و در و دیوار را نگاه میکند. پشت به اتاق ناگهان میایستد.
بله

















