فرم انتخابی نویسنده در همسویی با محتوای موردنظر به خوبی نمایانگر روحیهی چندپاره و از هم گسیختهی راوی است. رمان از ساختار کلیشهای خطی و کلاسیک پیروی نمیکند. فضاسازی داستان برخلاف لحن آن دچار ضعف است؛ متاسفانه تلاشهای نویسنده برای فضاسازی به خوبی در متن بازتاب نیافته است. شخصیتهای فرعی که گهگاهی از منظر روایی دیده میشوند بیش از حد ساده هستند و بجز یکی دو مورد عنصری از پیچیدگی در آنها دیده نمیشود. محتوای کتاب در نقاطی با جذابیت به رخدادهای اجتماع و تاریخ سوزن میزند. پایان بندی کتاب، در اصل جملهی ناقص پایانی، جذاب است.
چرا جملهها رو ناتموم گذاشته نویسنده؟؟ مثلا نوشته: حالا در ذهنم چرخ میزند بالا پایین میرود با انگشت به دخترک نشانم میدهد میگوید که مادرم از هیچ
چه غذای خوشمزهای: /
آن جا نمیروی نشانم نمیدهی لازم هم نیست پی دخترکی باشی به او بگویی مادرم چه غذا: /
خوب کاری کردی آمدی.
چند صفحه شو خوندم و رسما هیچی نفهمیدم
موضوع این کتاب درمورد محکوم به اعدامی است که در یک قدمی مرگ قرار گرفته و در این فاصله ذهن او به گذشته برمیگردد. ساعت گرگ ومیش در پی آگاهی و روشنایی است. لحن داستان حاضر شعرگونه است و زمان و مکان در آن مطرح نیست ورفت وبرگشتهای ذهن راوی داستان را میسازد
متاسفانه اصلا کتاب جالبی نیست و به نظر من خوندنش وقت تلف کردنه درسته این مدل کتابها جذابیت و طرفدارای خودشون رو دارن ولی نویسنده خیلی گنگ و بهتره بگم خیلی پخش و پَلا نوشته این کتابو البته من کتابای دیگه این نویسنده عزیز رو نخوندم ولی این یکی اصلا جذاب نیست.
درسته که ابهام از جذابیتای داستانه اما واگویهها زیاد بود نشد تا آخر ادامه بدم شبیه سوالها و وسواسهای فکری زیاد بود
البته نثر زیبا بود و اگه کسی قصد تقویت نثرش رو داره یا در زیبایی نثر غوطه ور میشه گزینهی خوبی هست
کتاب گنگ و بی معنی است نه به رمان و نه به داستان شبیه است کلماتی نا مفهوم نوشته شده است با غلطهای بسیار و به هم ریخته و هیچگونه معنی و دیدگاه روشنی ندارند ناشی بودن نویسنده را نشان میدهد
داستان حالت پرشی داره هی میره به گذشته هی میاد به زمان حال و اینکه بعضی از جاها اگه مکس نکنی اصلا نمیفهمی چی شده باز باید از اول بخونی تا شاید چیزی دست گیرت بشه یانه...