کتاب بازگشت به دوزخ، دربردارندۀ مجموعه نگاهها و تأمّلات حیدر شجاعی است.
در بخشی از کتاب بازگشت به دوزخ میخوانیم:
آنکه درمییابد دیگر حق ادامهی حیات ندارد، دست به خودکشی که نوعی گریز است میزند.
و آنکه چنین ستمی بر خود میکند ناچار است به دوزخ بازگردانده شود.
و چون پردهی ابهام برافتد، سایهها به رقص در میآیند و از دلهایشان، شعلههای آتش بالا و بالاتر میرود و آنها را در خود فرو میبرد. سایههای محکوم، به وجد میآیند. اما نه آن وجدِ همراه با شور و شعف، بلکه وجدی دهشت بار، ناباورانه و غیر منتظره که وجدانها را میسوزاند، خاکستر میکند، دوباره زنده میکند تا بسوزاند و خاکستر کند و... این احساس ناشی از فهم «اعماقِ بیتناسبی» و «واپس زدگی» از امور طبیعی و «سرگشتگی» کسانی است که از «بودن» میهراسند ولی در «شدگی» سرخورده میشوند. آنکه بهشت بیدغدغه یا حتی آتشِ حرمان را هیچ یک را نخواهد، حق دارد به نور و روشن شدگی برسد، اما فعلاً راهی جز بازگشت به دوزخ ندارد! او هرچه را دوست نمیدارد نابود نکرده است، بلکه هرچه دوست میدارد را به دست نیاورده؛ او معنا باخته است. گویند ما به دنیا نیامدهایم بلکه از دنیا خارج شدهایم!
آن مرد فیلسوف گفت: در بهشت و دوزخ زاده نمیشوم، پس باید از آنجا نیز خارج گردم. میخواهم به نور ملحق شوم و به آنجا بازگردم.
او میخواست به سوی خود بازگردد تا زندگی واقعی و ابدی را از سر بگیرد. سخن او را درک میکنید؟!
بله






















