کتاب مقدمهای بر زبانشناسی فرهنگی نوشته فرزاد شریفیان، شامل چهارده فصل است که در آن تلاش شده تا نقش طرحواره فرهنگی و مقولهبندی در روابط میان فرهنگی نشان داده شود.
در دورهای که نمیتوان اهمیت علوم میان رشتهای و دستاورد آنها را نادیده گرفت، «زبانشناسی فرهنگی» علمی چند رشتهای محسوب میشود که در چند دهۀ اخیر مورد توجه بسیاری از اندیشمندان قرار گرفته است. در این علم که شاخهای از زبانشناسی به شمار میرود محققان با به کارگیری ابزار تحلیلی علوم مختلف، مانند زبانشناسی شناختی و انسانشناسی شناختی در جستجوی یافتن رابطۀ میان زبان، فرهنگ و مفهومسازی هستند.
زبانشناسی فرهنگی یکی از زیرشاخههای علم زبانشناسی شناختی است که منشاء و ماهیتی چندرشتهای دارد. این علم نوپا به بررسی نقطه تلاقی زبان، فرهنگ و مفهومسازیهای زبانی میپردازد. پیشتر زبانشناسان فرهنگی در مطالعات خود به رابطه میان زبان و فرهنگ تاکید میکردند ولی امروزه محققان در این رشته غالبا پایههای فرهنگی مفهومسازیهایی را بررسی و مطالعه میکنند که در زبان رمزگذاری میشوند و از طریق صور بلاغی، نظیر استعاره، در مکالمهها به کار میروند. تمرکز اصلی زبانشناسی فرهنگی بر مفهومسازیهای زبانی است و دلیل این امر آن است که نطفه این علم از پارامتری در زبانشناسی شناختی شکل گرفته است که طبق آنبین زبان و مفهومسازیهای شناختی برآمده از تجربههای انسان ارتباط نزدیکی وجود دارد.
اصطلاح «زبانشناسی فرهنگی» را اولین بار لنگاکر، یکی از پیشگامان زبانشناسی شناختی، به کار برده است. وی این اصطلاح را در مطالعات خود درباره رابطه بین دانش فرهنگی و دستور زبان به کار میبرد. لنگاکر خاطر نشان میکند که «ظهور زبانشناسی شناختی را میتوان بازگشتی به زبانشناسی فرهنگی دانست. در نظریههای زبانشناسی شناختی، دانش فرهنگی نه تنها منشاء واژگان به حساب میآید، بلکه میتوان آن را اساس شکلگیری دستور زبان نیز در نظر گرفت». این در حالیست که از همان ابتدا، جریان اصلی زبانشناسان شناختی، در عمل سیر تحقیقات خود را بر پایه بررسی رابطه میان زبان و مفهومسازی قرار دادند و در مطالعات خود به نقش فرهنگ در شکلگیری زبان و تاثیر آن بر سطوح مختلف زبانی توجه چندانی نداشتند.
این روال تا زمان چاپ کتاب به سوی نظریه زبانشناسی فرهنگی نوشته پالمر، زبانشناس و انسانشناس دانشگاه نوادا، لاسوگاس ادامه داشت. در این کتاب پالمر نشان میدهد که زبانشناسی شناختی را میتوان مستقیما در مطالعه زبان و فرهنگ به کار گرفت. نکته اصلی در این طرح پیشنهادی آن است که «زبان نوعی بازی با نمادهای کلامی است و بر پایه تصویرسازی ذهن قرار دارد» و این تصویرسازیها خود برساختۀ فرهنگی هستند. استفاده پالمر از اصطلاح «تصویرسازی ذهنی» اگر چه تاکیدی بر نقش قوه بینایی در شکلگیری تجربههای بشری محسوب میشود، اما این اصطلاح بیشتر به ایده کلی مفهومسازی اشاره دارد. پالمر استدلال میکند که ریشه تصویرسازی ذهن انسان در فرهنگ قرار دارد و تاثیر این تصویرسازیها بر روایتها، زبان بلاغی، معناشناسی، دستور زبان، گفتمان و حتی بر آواشناسی را میتوان مورد بررسی قرار داد. این ایده ایجاد رابطهای نزدیک میان سه سنت موجود در زبانشناسی انسانشناختی و زبانشناسی شناختی را میطلبد. پالمر در اینباره اینگونه مینویسد: «زبانشناسی شناختی را میتوان با سه رویکرد سنتی که در زبانشناسی سنتی مطرح است در ارتباط دانست: زبانشناسی بوآسی، معناشناسی قومی و قومنگاری کلام.
در بخشی از کتاب مقدمهای بر زبانشناسی فرهنگی (Cultural conceptualisations and language) میخوانید:
در دستهای از افعال مرکب زبان فارسی استعاره «دل» به مثابه «صبر» مفهومسازی شده است. برای مثال، «دل آب شدن» به موقعیتی اشاره میکند که شخص صبوریاش را از دست داده باشد و نیز «دل گنده» به شخصی گفته میشود که بیش از اندازه صبور است. از طرف دیگر، کسی که معمولا خیلی بیصبر و طاقت باشد را «دل نازک» میگویند و یا گفته میشود که «فلانی دلش کوچک است». عبارت دیگری که به این مقوله فرهنگی اشاره دارد عبارت «دل تو دلم نیست» است که اشاره به بیصبر و طاقت بودن فرد و ترس و وحشت او دارد.
در اینجا باید خاطر نشان کرد که مفهومسازیهایی مانند «دلم طاقت ندارد» ممکن است به عنوان استعارههایی در نظر گرفته شوند که حاصل نگاشتی از قلمرو مبدا بر قلمرو مقصد هستند. اگر چه بر سر این مسئله توافق وجود دارد که نگاشت مفهومی جزئی از فرآیندهای مفهومی بنیادین است، ولی این بدان معنا نیست که بتوان همواره پردازشها را به ظاهر کلمات نسبت داد. برای مثال، ممکن است که گویشوران زبان فارسی در طول زمان بدون هیچگونه نگاشتی، «دل» را به مثابه جایگاه واقعی احساسات مفهومسازی کرده باشند. حال اگر نسلهای بعد احساسات را به سایر اعضای بدن، برای مثال مغز، نسبت دهند در آن زمان گفته میشود که عبارتهایی مانند «دل به مثابه جایگاه احساسات» عبارتهایی استعاری هستند. همچنین، گاهی در نظر گرفتن مفهومسازیها به مثابه استعاره، منعکس کننده پذیرفتن یک دیدگاه قوم مدارانه نسبت به مفهومسازیهاست. برای نمونه (شریفیان، 2002 b) از دیدگاه یک استرالیایی - انگلیسی «ابر گریان» عبارتی استعاری است ولی از دیدگاه یک بومی استرالیایی این عبارت میتواند واقعا به عنوان «گریه اجداد» او مفهومسازی شود.
بله



















