کتاب عشق موهبت الهی نوشتهی لیلا رسولی، رمانی ایرانی با موضوعی عاشقانه است. نویسنده تلاش کرده تا با پرداخت مناسب شخصیتها و استفاده از جزئیات و شرح موقعیتها و صحنهپردازی جذاب، مخاطب را تا پایان داستان با خود همراه کند.
در بخشی از کتاب عشق موهبت الهی میخوانیم:
همه با شنیدن رضایت لیدا دست زدند وبه رضا و لیدا تبریک گفتند رضا انگشتری را که قبلاً تهیه شده بود انگشت لیدا کرد و قول داد که خوشبختش کند اعظم خانم هم پلاک و زنجیزی را به او هدیه داد. پدر و مادرش و دیگران برای آنها آرزوی خوشبختی کردند رضا در پوست خود نمیگنجید و چشم از لیدا برنمیداشت عمو و زن عموی لیدا با افتخار به عروسشان نگاه میکردند. شیما و بیژن نیز مانند دیگران خوشحال بودند. تنها لیدا بود که بعضی اوقات دور از چشم دیگران اشک در چشمانش حلقه میزد و دیدش را تار میکرد ولی برای اینکه دیگران متوجه نشوند بغضش رابه زور فرو میداد.
نمیدانست چرا نمیتواند در شادی با دیگران همراه باشد دائم احساس میکرد که اشتباه کرده و نباید قبول میکرد در اعماق قلبش از این وصلت راضی نبود ولی برای اینکه کسی متوجه نشود لبخند مصنوعی به لب داشت آخر شب عمو و خانوادهاش به خانهشان رفتند و لیدا بعد از رفتن آنها اولین نفری بود که شب بخیر گفت و جمع را ترک کرد. والدین لیدا متوجه نارضایتی لیدا بودند و میدانستند او فقط به خاطر آنها قبول کرده است. هر دو به هم نگاه کردند و از این نگاه میتوان خیلی معانی دریافت...
پدر و مادر لیدا هر دو تحصیل کرده و فهمیده بودند و به خوبی میدانستند که هر کسی حق دارد همسرش را خودش انتخاب کند. آقا مسعود مهندس مکانیک ماشینآلات سنگین در کارخانهی نساجی بود و همسری مهربان و پدری دلسوز برای خانواده، که در تصمیمگیری موارد مختلف با خانواده صحبت و از نظرات آنها استفاده میکرد. به همسر و دو فرزندش عشق میورزید. بهاره خانم هم همیشه مثل یک دوست با همسرش همراه بود و آنها نیز با خود فکر میکردند آیا کار درستی کردهاند یا نه؟
بله


















