کتاب کسی را درون من چال میکنند، مجموعهای از داستانهای کوتاه مسعود عالی محمودی است که میتوان گفت بر پایه نگرش شخصی و درونی به عشق و رویدادهای اجتماعی نویسنده، نوشته شده است.
زندگیمان را چون خانهای، برای کسی که دوستاش داریم میسازیم و هنگامی که میتوانیم او را سرانجام در آن جای دهیم نمیآید، سپس برایمان میمیرد و خود زندانی جایی میشویم که تنها برای او بوده...
در بخشی از کتاب کسی را درون من چال میکنند میخوانیم:
کسی را درون من چال میکنند و من به هاری دستهاشان خیره میمانم و به گودی حفره به قد و قواره تنم، که نه به شکل قبر است و نه به دنیایی روشنتر از آنی که میت در آن میزیسته. کسی را درون من چال میکنند، اینان که گرد پیکرم چمباتمه لمیدهاند و درون مرا گود میکنند، این پنج تن، یکی سرم، دو تا سینهام و آن دو دیگری پاهایم را گود میکنند. گویی هر پنج نفر یکی و آن یکی دستیست که پیکرم را چنگ میاندازد و پاره میکند. خونابه و خاک بیرون میکشد. آنها را به خاطر نمیآورم. صورتشان معلوم نیست یا آنها به تاریکیاند یا حدقه چشمهای من خالیست که قادر به دیدن و تشخیص نیست میشنوم که میگویند: «باید درست گود شود، دقت کنیم، اگر دهانش باز بماند، کار از کار میگذرد!
این گورهای بیشرف ناخوانده فریاد میکشند... » و دستهای هر پنج تن، گویی به یک فرمان واحد، بالا میرود و هر پنج دست در هیئت دستی واحد بر دهانم فرود میآیند و آن را از آروارهها جدا کرده میشکنند و بیرون میریزند. تمام وجودم رعشه میکشد. کجای زمان و مکان حضور دارم؟ میخواهم از چشمهایم مدد بگیرم. چشمهایم اما قل میخورند دورِ میت و مثل توپی درست کنار دهانش از حرکت باز میایستند. لبهای میت تکان میخورند، اما چیزی نمیشنوم. سعی میکنم از نحوه حرکت کبود و پوستانداختهاش چیزی دستگیرم شود. کلماتی که زیر لب زمزمه میکند: «من نمردهام... نمیخواهم بمیرم، نفس میکشم... گرفتار شدهام، گرفتار... »
بله

















