کتاب زن غیر زیادی شامل نه داستان کوتاه از لیلا راسخ است.
در بخشی از کتاب زن غیر زیادی میخوانیم:
بحرانیترین لحظه زندگیش را سپری میکرد کمکم بخود میآمد. اما گویی درد و ضربه آنچه فهمیده بود کمکم احساس میشد. ضربهای که مثل پتک بر سرش فرود آمده بود. لحظاتی گیج و منگ به اطراف خیره میشد و دوباره و سه باره حرف دکتر در ذهنش تکرار میشد (شما بعد از این باید با صندلی چرخدار حرکت کنید) و این در حالی بود که هنوز صحنه تصادف را محو بخاطر میآورد. چند لحظه در سکوت گذشت جرأت پرسیدن چیزی را نداشت ولی جملات شنیده شده از دکتر جامع و مانع بود و جای هیچ پرسشی را باقی نمی گذاشت. بغض در گلویش گیر کرده بود. انگار راه نفسش را بسته بود. بعد از لحظاتی تقلا بالاخره بغضش ترکید و شروع به هقهق کرد. همسرش که در کنارش بود سعی کرد آرامش کند. جانم جانم من در کنارت هستم. اتفاقی نیافتاده تو که اولین کسی نیستی که این اتفاق برایت افتاده، خدا رو شکر زندهای.
بله

















