کتاب جالبی بود، برداشتها متفاوته. در جایی کشیش به اعدامی میگه هنوز به زمین وابسته ای (یک همچین چیزی). همین کشیش جواب بده اگه زندگی در اون دنیا بسیار زیبا و شیرینه چطور در اطرافمون افرادی رو میبینیم که با وجود کهولت سن یا ثروت هنگفتی که دارن رضایت نمیدن دست از مال دنیا و مقامشون بشورن و اجازه ی پیشروی و پیشرفت به سایرین رو نمیدن؟! چطور برخی جنایتها و خیانتها میکنن و خیلی راحت با پول پاکش میکنن، یا برحسب مقامشون یا به هر ترفندی قسر در میرن و شب هم آسوده سر بر بالش میذارن؟! کدوم یک از این قبیل افراد اشکی از غم از چشم میچکن، اصلا غمی هم دارن؟! چرا مرگ یک بیچاره ای که از دنیا و زندگی جز بدبختی ندیده باید ناراحت کننده باشه؟! غیر از اینه که در دنیای دیگه ای صاحب بهترین زندگی میشه!!! چطور افرادی همچنان دنبال بیشترین و بهترینن؛ هر چی هم کسب میکنن و میچاپن و ذخیره میکنن باز طمعشون تموم نمیشه!؟ بشخصه کاملا با مورسو هم عقیده ام. بله زندگی زیباس و باید با کمترین ها هم خوشحال بود و مرگ رو پذیرفت؛ اما چطور بعضی با وجود سن بالا دست به هر کاری میزنن و هزینه ها میکنن که نمیرن؟! اگر باید مرگ رو پذیرفت پس گریستن برای چی؟ حالا اگر خاطرات خوشی بوده که با خنده ازشون یاد و خودمونو تسکین میدیم چرا با گریه؟! گریه کنیم که چی؟ چرا نیست که بیشتر عذاب بکشه! خیلی خوبه که آدم بتونه احساساتش رو کنترل کنه و دو رو و ریاکار نباشه. مورسوها به اعدام محکوم میشن چون صادق و رو راستن. سپاس.
در کل رمان روان و خوبی بود ولی دو تا ایراد اساسی داشت
1) محتوای رمان خیلی کوتاه بود و بیشتر به جزئیات بی خود پرداخته شده بود، منظورم از کوتاه بودن محتوا اینه که کل ماهیت داستان میتونست تو نصف همین صفحات خلاصه بشه.
2) اوایل که راجع بهش توی توضیحات کتاب خوندم گفته بود که شخصیت اصلی داستان شخصیت عجیبی داره و من همش در طول داستان منتظر بودم که این روی عجیبشو نشون بده اما اون چیزی که انتظار داشتم نشد، در واقع از نظر نویسنده اینکه یه آدم نتونه احساساتشو ابراز کنه عجیبه، ((حاوی اسپویل) در واقع شخصیت اصلی داستان تنها مشکلی که داشت این بود که هنگام مرگ مادرش شوکه شده بود و خودش هم متوجه این قضیه نبود، در نهایت این احساسات به شکل یه قتل فوران کرد و این اونقدرا هم که تعریف کردن عجیب نیست (پایان اسپویل))
به طور کلی توصیه نمیکنم ولی برای سرگرمی و وقت گذرانی جالبه و توصیه میشه
کتاب جالبی بود، خیلیا شاید نظرشون این باشه که مورسو بخاطر صداقتش متهم شده و تهشم مجازات شده، حس میکنم قصد کامو این بود که به ما بفهمونه با اینکه ته دنیا پوچه و عاقبت همه مرگه بازم میشه درست زندگی کرد، عشق ورزید، محبت ورزید و از حال لذت برد، بی هدفی و سردرگمی یجورایی عاقبت پوچی گرایی بنظر میاد، انگار کامو خودشم شخصیت مورسو رو تحسین نمیکنه فقط داره عاقبت بی هدفی رو میگه، تهش بهمون میفهمونه ما باید به زندگی معنا ببخشیم، مرگ رو بپذیریم اما خودمون به استقبالش نریم، از حال لذت ببریم و گذشته رو توی گذشته رها کنیم.
هرکس دید جالبی نسبت به این کتاب داره و ممکنه چیزای متفاوتی ازش برداشت کنه.
خیلی دوست داشتم این کتاب رو. برای من شخصیت مورسو علیرغم بیتفاوتیش نسبت به اطرافیانش، جامعش و محیط پیرامونش، از آن جهت جذاب بود که صداقت داشت و آدم دورویی نبود. هرچند این خنثی بودنش آدم رو اذیت میکرد. کما اینکه اینجور افراد در جامعه کم هم نیستند. و نکتهی دیگه پرداختن به مقولهی قضاوت بود... او بارها به خاطر اینکه در مراسم خاک سپاری مادرش گریه نکرد مورد بازخواست قرار گرفت. واقعا حرفهای زیادی برای گفتن داشت این کتا. من که خوشم اومد.
کتاب عمیقیه، باید حتما بعد خوندن بهش فکر کنید دلیل اینکه این همه طرفدار داره بخاطر تحولیه که این کتاب تو دنیای ادبیات ایجاد کرده، شخصیت اصلی داستان کسیه که هیچ حسی نداره با خودش با مادرش و با جامعهاش بیگانه است و در تمام طول داستان ذهن خواننده دنبال آینه که چرا بیتفاوتی و رفتار بیاحساس این مرد باید موجه باشه
کتاب فوق العاده با تعریف کاملی از پوچی و پوچگرایی. حتی با جزئیات و نشونههای دقیقی از زندگی یک آدم پوچگرا. یک بخش داستان رو خیلی دوست دارم اینکه مورسو همزمان که آدمهای اطرافش رو خیلی خوب و با فضیلت نمیبینه، خیلی بد و خطرناک (ریمون) هم نمیبینه و این خودش دلیلیه بر بیگناهیش
داستان واقعا ناراحت کننده و فضا در قسمت پایانی برای شخصیت اول کاملا ناامید کننده و دردناک بود و زمانی که من در بخش اخر داستان واقعا همذات پنداری میکردم بیشتر محتوا داستان ناراحت کننده شد.
داستانشو خیلی دوست داشتم.. خصوصا از شخصیت اصلی داستان خیلی خوشم اومد. کلا یه دید دیگهای به زندگی داشت و همین باعث میشد آدم به گفته هاش بیشتر فکر کنه و حال و هوای شخصیت اصلی داستان رو بهتر درک کنه.
بیگانه! وقتی با شخصیت اول داستان و با همزاد پنداری با وی جلو میری... تک تک وجودتت با جامعه حس بیگانگی پیدا میکنه... بی دلیل نبود این همه تعریف این کتاب. ممنون از کتابراه