کتاب جالبی بود، برداشتها متفاوته. در جایی کشیش به اعدامی میگه هنوز به زمین وابسته ای (یک همچین چیزی). همین کشیش جواب بده اگه زندگی در اون دنیا بسیار زیبا و شیرینه چطور در اطرافمون افرادی رو میبینیم که با وجود کهولت سن یا ثروت هنگفتی که دارن رضایت نمیدن دست از مال دنیا و مقامشون بشورن و اجازه ی پیشروی و پیشرفت به سایرین رو نمیدن؟! چطور برخی جنایتها و خیانتها میکنن و خیلی راحت با پول پاکش میکنن، یا برحسب مقامشون یا به هر ترفندی قسر در میرن و شب هم آسوده سر بر بالش میذارن؟! کدوم یک از این قبیل افراد اشکی از غم از چشم میچکن، اصلا غمی هم دارن؟! چرا مرگ یک بیچاره ای که از دنیا و زندگی جز بدبختی ندیده باید ناراحت کننده باشه؟! غیر از اینه که در دنیای دیگه ای صاحب بهترین زندگی میشه!!! چطور افرادی همچنان دنبال بیشترین و بهترینن؛ هر چی هم کسب میکنن و میچاپن و ذخیره میکنن باز طمعشون تموم نمیشه!؟ بشخصه کاملا با مورسو هم عقیده ام. بله زندگی زیباس و باید با کمترین ها هم خوشحال بود و مرگ رو پذیرفت؛ اما چطور بعضی با وجود سن بالا دست به هر کاری میزنن و هزینه ها میکنن که نمیرن؟! اگر باید مرگ رو پذیرفت پس گریستن برای چی؟ حالا اگر خاطرات خوشی بوده که با خنده ازشون یاد و خودمونو تسکین میدیم چرا با گریه؟! گریه کنیم که چی؟ چرا نیست که بیشتر عذاب بکشه! خیلی خوبه که آدم بتونه احساساتش رو کنترل کنه و دو رو و ریاکار نباشه. مورسوها به اعدام محکوم میشن چون صادق و رو راستن. سپاس.