کتاب «یک روز یک خاطره» که به همت آقای ابراهیم شادافروغ گردآوری شده، خاطرات تعدادی از رزمندگان آن روزهای غرورآفرین دفاع مقدس است که صادقانه و با بیانی شیوا حماسهآفرینی دلاورمردان جبهههای حق علیه باطل را شرح داده است.
در قسمتی از متن این کتاب می خوانید:
تاریکی همه جا را فرا گرفته بود، ده دقیقهای میشد که از آخرین بلدوزر رد شدم، از اینجا به بعد جاده برفروبی نشده بود، تاریکی و سرما و سکوت باعث میشد که آدم بیشتر از همه به سکته فکر کند. نیم ساعتی میشد که جلو رفته بودم، از دور توپخانه عراقیها یک نقطه را هدف قرار میدادند که نور متصاعد از آن زودتر از صدایش بگوش میرسید، ارتفاع برف در بعضی نقاط به 3 متر هم میرسید ناگهان یکی از سمت شاگرد چند ضربه به شیشه کابین زد، دقت کردم، یک گلوله سیاهی را دیدم که با اسلحه کلاشینکفش داخل را نگاه میکرد، از شدت ترس و هیجان ناخودآگاه کنترلم را از دست دادم و بلدوزر 90 درجه چرخید، ایستادم قفل دستی را باز کردم و ناگهان شخصی که فقط چشمانش بیرون بود و سرتاپایش پوشیده، داخل پرید و گفت...
بله



















