کتاب «یک روز یک خاطره» که به همت آقای ابراهیم شادافروغ گردآوری شده، خاطرات تعدادی از رزمندگان آن روزهای غرورآفرین دفاع مقدس است که صادقانه و با بیانی شیوا حماسهآفرینی دلاورمردان جبهههای حق علیه باطل را شرح داده است.
در قسمتی از متن این کتاب می خوانید:
کاملاً گیج شده بودم، گلولهها زوزهکشان از کنارم رد میشدند و اطرافم به زمین میخوردند، دنده عقب گرفتم و گاز دادم و سپرم به خاکریز پشتی خورد، دوباره جلو آمدم و دور زدم با آخرین سرعت شروع به حرکت کردم، صدای عراقیها که به زبان عربی فریاد میزدند کاملاً به گوش میرسید، زمانیکه کاملاً دور شده بودم هنوز برخی گلولهها از کنارم عبور میکرد، شرایط بسیار سختی بر من حکمفرما بود، وجود مهمات در قسمت بار خودرو استرس مرا بیشتر میکرد، هر چند راه را درست آمده و در حال رسیدن به سنگرهای خودی بودم، اما هر لحظه انتظار میکشیدم صحنه چند دقیقه قبل تکرار شده و تعدادی عراقی جلویم سبز شوند، به محدوده گلولههای خمپاره و توپخانه عراق که رسیدم، کمی خاطرم آسودهتر شد، زیرا غالباً هنگامی که در منطقهای امکان رودررویی مستقیم با نیروهای پیاده وجود داشته باشد، از آتش توپخانه دو طرف خبری نیست، یک ساعت بعد در سنگر فرماندهی بودم...
بله



















