از تهی سرشار، رمانی است اجتماعی که بحرانهای زندگی در دنیای مدرن و انسانهایش را روایت میکند.
این اثر داستان دانشجویی است به نام”رها “که تصمیم دارد پایان نامه دوره کارشناسی ارشداش را درباره اخوان ثالث و آثار و احوالات او بنویسد.
از متن کتاب:
نمیتوانستم در چهرۀ بابا خیره شوم. بهانه آوردم که تا شما اینجایید، یک سر به قطعۀ هنرمندان میزنم و زود برمیگردم. سوار ماشین عمو علیرضا شدم. سیگاری آتش زدم شاید اعصابم آرامتر شود. هرچند که میدانستم تلقین است.
به قطعۀ نزدیک شدم. کنار رواقهای متعدد نزدیک قطعۀ هنرمندان پارک کردم. هوا سرد بود و آرامگاه خلوت. یکییکی از کنار سنگها میگذشتم، نامها را میخواندم و حسرت نبودشان را میخوردم: فریدون مشیری، عمران صلاحی، کیومرث صابری، منوچهر احترامی، خسرو شکیبایی،... نامها را میخواندم و با افسوس از بینشان رَد میشدم. دوباره سیگاری درآوردم و آتش زدم. در اولین حلقۀ دود، تصویری مبهم روبهرویم نقش بست. پیرمردی، با قامت کوتاه و موهای بلند، پشت به من راه میرفت و شعری میخواند. گویی صدایش داشت از کُل بلندگوهای بهشتزهرا پخش میشد.
سالها زین پیشتر من نیز
خواستم کاین پوستین را نو کنم بنیاد.
با هزاران آستین چرکین دیگر برکشیدم از جگر فریاد:
ـ «این مباد! آن باد!»
بله


















