آبان ماه و باران روزی
آمدم به دنیا
و اشک ابر آسمان پاییزی بدرقه راهم شد.
فصل ما شروع شد: فصلی از آبان و باران
این فصل سرآغازی از رستگاری در خلوص سپید رنگ گل مو جهای
بهاری بود.
آمدنت؛آب گیاهان و موج دری اها را به نشاط تقطیر کرد (این را مادرم گفت)
آمدنت؛ فکر جهان را بر هم زد (این را پدرم گفت)
ایران است خاک من وشعر و مهر سرمایه من
دیروز این دختر؛ درد را به تن صمیمی داشت و امید به خدایش عشقی
جوشان بود که تمام دنیایش را فرا گرفته بود و رو زهایی در تنهای شب
که ناله اش سکوت بود و همیشه بر مدار زمین و آسمان تلاش می کرد...
گذشت و اما امروز من
آیینه ایست گسترده از ابدیت..
بله


















