مجموعه ای از 7 داستان کوتاه از توحید تیموری
از متن کتاب:
دوست دارم وقتی کاوه اینجوری لباس میپوشد. شلوار مشکی تنگ براقش با آن پیراهن دکمهدار که همیشه باز میگذارد تا در این وقت سال بادی که از در باز تراس داخل میآید خنکش کند. تا حالا این موضوع را به او نگفتم. میدانم اگر این موضوع را بداند وقتی این لباسها را میپوشد زیرچشمی مرا مرور خواهد کرد تا عکسالعملم را بببیند. آن موقع است که دیگر این طرز لباس پوشیدنش هم جذابیتی برایم نخواهد داشت. همانطور که دیگر موجود جالبی برایم نیست. در کل موجود سطح پایینی بود. نمیدانم در چه شرایطی بودم که وقتی در پارک قدم میزدیم بازویش را گرفتم و گفتم «بیا با هم ازدواج کنیم». بعدها فهمیدم چه مقام و موقعیتی به یک مرد داده میشود وقتی یک زن از او درخواست ازدواج میکند؛ در کل بهتر است بگویم هر نوع درخواستی. خلاصه من با درخواستم به یک مردی که زیاد مورد توجه نبود اعتماد به نفس زیادی دادم. بعد از یک هفته با خانواده مطرح کردم. بعد از یک ماه به خواستگاری آمد. چون من میخواستم زود همه چی جلو رفت و نشستیم سر سفره عقد.
نمیدانم از کی این اتفاق برایم افتاد. من دو جور زندگی دارم...
بله


















