توی کلمه ها و حرف ها نشسته باشی، جمله ها دوره ات کرده باشند، هر کدام برگی از خاطره ها را به رخ کنده درختی می کشانند که می خواهد از رد صدای تبر و پرنده تیتر زخم ها و لبخندهایش رابه اطلاع رودها و روزها برساند.
می روی که با خودت قدم زده باشی می خواهی کفش هایت را از گوشه ی انبار برداری، چشم هایت به دست خط کودکانه ای می افتدکه روی سفیدی دیوار نقش بسته می خواهی داد بزنی صدایت در نمی آید، داغ می شوی، داغ داغ، سر تا به پا گلوله ی آتش، احساس ریلی را داری که قطار از روی سینه اش رد شده باشد، فکر می کنی عمیق ترین و دردناک ترین جمله ی جهان را خوانده باشی: «ابراهیم بابا دارد»
بله
















