ناز، کم کن، که از آن ناز، پریشان شدهام.
به هوای رخ تو ساقی رندان شدهام.
گرچه میخانه ز سار تو به رقص آمده است.
جام در جام ز آواز تو ویران شدهام.
ز شمیم نفست شهر دگرگون شده بود.
من سفر کردم از آن شهر و پشیمان شدهام.
تو نگینی که به انگشتر عشق افتادی.
من گدای ره تو،مُدّعی آن شدهام.
رعدِ چشمانِ تو رد میشود از ابر تنم
فصل عشق است، من از رعدِ تو باران شدهام
بله
















