«آقا، کمی پول خرد به من میدهید؟»
پسربچهای با صورت کثیف این سوال را کرد.
رئیس بازرسان آقای ژاپ گفت: «خیر! و ببین چه میگویم...» و بعد موعظهای را شروع کرد.
پسربچه با دلخوری عقبنشینی کرد و بعد به دوستانش گفت:
مطمئن هستم که او یکی از همان پلیسهای خل است.
دسته با هم شروع به خواندن شعری کردند:
پنج نوامبر را به یاد آور
نقشه و توطئه و اسلحه را،
دلیلی ندارد که ما هم
توطئه و اسلحه را فراموش کنیم.
همراه بازرس، مردی مسن و کوچک اندام با سری تخممرغی و سبیلی بزرگ با لبخند گفت: «ژاپ، عالیست. خوب موعظه میکنی!
بله


























