روزی روزگاری خرگوش مخملیای بود که در اوایل، زیبایی خیره کنندهای داشت. آقا خرگوشه مثل بقیهی خرگوشها، تپل مپل بود. کت او پر از دایرههای قهوهای و سفید، سبیلهایش بلند و گوشهایش پر از خطهایی با ساتن صورتی بود. در صبح کریسمس وقتی بیحرکت در کیسهی گرم و نرم هدایای کریسمس نشسته بود، دو شاخهی درخت راج بین پنجههایش بود. به غیر از آقا خرگوشه چیزهای دیگری مثل پسته، پرتقال، قطار کوکی، شکلات بادامی و موش کوکی هم در کیسه بودند، اما خرگوش مخملی از بقیه آنها بهتر بود. پسر بچه تقریباً دو ساعت با خرگوش مخملی بازی کرد و او را دوست داشت. وقتی خالهها و داییهای پسرکوچولو برای شام به دیدنش آمدند، پسر کوچولو صدای خشخش بستههای کادو را شنید و بخاطر هیجانی که در گرفتن کادوهای جدیدش داشت، خرگوش مخملی را فراموش کرد.
بله















