این کتاب داستانی جالب و زیبا برای کودکان در رده سنی ب می باشد. بخش هایی از این کتاب نیز دارای تصاویر زیبا از داستان می باشد.
وانتی که پر از اثاث خانه بود، تِلِک تِلِک کنان از کوچه های باریک و از میان سایه های درختان پربرگ و آفتاب گرم تابستان گشت و جلوی یک خانه قدیمی ایستاد. عصر بود. تارا و پدر و مادرش با همه چیزهایی که داشتند از آپارتمان کوچکشان به این خانه قدیمی آمدند. این خانه ی مادربزرگ بود که مدت ها پیش، از آنها خواسته بود کته بیایند و با او زندگی کنند.
تارا شادی کنان از وانت پیاده شد و رفت طرف در چوبی، اما زنگ در را پیدا نکرد. پدر کوبه ی در را گرفت و چند بار کوبید. مدتی ایستادند تا در خانه با غژغژِ خشکی باز شد. ننه فرخنده، خدمتکار پیر مادربزرگ با دیدن آنها سری تکان داد. تارا با دهان باز به خانه و پیرزن خیره شده بود. مادر تارا هنوز توی ماشین بود و انگار دوست نداشت پیاده شود. آنها رفتند تو و در بزرگ خانه باز شد و وانت را در خود فرو برد...
بله


















