چقدر از آنچه درست میپنداریم، واقعا درست است؟ کتاب دیدن نقطه کور اثر کرستن فرگوسن به ما نشان میدهد که گاهی بزرگترین مانع تصمیمگیری درست، نداشتن اطلاعات نیست؛ بلکه ناتوانی در دیدن چیزهایی است که وجودشان خبر نداریم. این کتاب که در فهرست ده کتاب برتر جدید مدیریت Thinkers50 در سال 2025 قرار گرفته، با بررسی سوگیریهای شناختی و پیشفرضهای نادیده، راههایی برای شناخت محدودیتهای ذهن و تقویت مهارتهای رهبری پیش روی ما میگذارد.
دربارهی کتاب دیدن نقطه کور
همهی ما نقطههای کوری داریم؛ باورها و عادتهای فکریای که بر قضاوتهایمان اثر میگذارند، بی آنکه متوجه حضورشان باشیم. ممکن است به تجربهی خود بیش از حد اعتماد کنیم، فقط شواهد تاییدکنندهی عقایدمان را ببینیم یا دیدگاههای مخالف را نادیده بگیریم. چنین الگوهایی نه تنها در زندگی شخصی، بلکه در روابط کاری و تصمیمهای مدیریتی نیز دردسرساز میشوند.
کرستن فرگوسن در کتاب دیدن نقطه کور توضیح میدهد که شناخت نقطههای کور ذهنی، پیششرط یادگیری و پیشرفت است. این نویسنده ما را به بررسی شیوهی فکر کردن خود دعوت میکند: آیا واقعا برای شنیدن نظر مخالف آمادهایم؟ آیا میتوانیم به دنبال کسب دانش بیشتر باشیم؟ آیا میتوانیم اشتباهاتمان را بپذیریم؟ و وقتی با شواهد تازه روبهرو میشویم، حاضریم باورهای قبلیمان را تغییر دهیم؟
سه نگرش برای شناخت محدودیتهای ذهن
کرستن فرگوسن برای دیدن آنچه از چشممان پنهان میماند، بر سه نگرش اساسی تاکید میکند: صداقت، کنجکاوی و انعطافپذیری. صداقت فکری یعنی محدودیتهای دانش خود را قبول کنیم و به جای وانمود کردن به دانایی، با شجاعت دربارهی ندانستههایمان حرف بزنیم. کنجکاوی فکری ما را وا میدارد سوال بپرسیم، به تجربههای دیگران گوش دهیم و از مواجهه با دیدگاههای متفاوت استقبال کنیم. انعطافپذیری شناختی نیز یعنی در صورت روبهروشدن با شواهد تازه، بتوانیم نظرمان را اصلاح کنیم و به تصمیمهای گذشته وابسته نمانیم.
این سه نگرش به ما کمک میکنند سوگیریهای شناختی را بهتر بشناسیم و بهجای واکنشهای عجولانه، آگاهانهتر تصمیم بگیریم. هدف کتاب دیدن نقطه کور نشر ققنوس این نیست که به انسانی بیخطا تبدیل شویم؛ بلکه تلاش کتاب بر این است که محدودیتهای فکری خود را جدی بگیریم و امکان اشتباه کردن را در نظر داشته باشیم.

مهارتهای رهبری؛ از شناخت خود تا درک دیگران
شناخت نقطههای کور برای مدیران و رهبران اهمیت ویژهای دارد. مدیری که تصور میکند همیشه بهترین پاسخ را میداند، ممکن است پیشنهادهای ارزشمند اعضای تیم را نشنود، انتقادها را پس بزند و ناخواسته فضایی ایجاد کند که در آن کسی جرئت بیان مخالفت را ندارد. در مقابل، رهبری که به یادگیری ادامه میدهد، میتواند از تجربههای متفاوت بهره ببرد و تصمیمهای سنجیدهتری بگیرد.
کرستن فرگوسن نشان میدهد که شناخت محدودیتهای ذهن فقط به خودشناسی فردی مربوط نیست؛ این شناخت میتواند کیفیت ارتباطات کاری، همکاری گروهی و فرهنگ سازمانی را نیز بهبود ببخشد. این کتاب به ویژه برای کسانی مفید است که میخواهند مهارتهای رهبری خود را تقویت کنند، در شرایط نامطمئن تصمیمهای بهتری بگیرند و محیطی فراهم آورند که در آن پرسشگری و یادگیری ارزشمند باشد.
اگر میخواهید از محدودیتهای ذهن خود فراتر بروید و چیزهایی را ببینید که تاکنون از نظرتان پنهان ماندهاند، خرید کتاب دیدن نقطه کور: چگونه چیزی را ببینیم که دیگران نمیبینند به شما کمک میکند نگاه دقیقتری به باورها و شیوهی تصمیمگیری خود داشته باشید. این کتاب از نشر ققنوس با ترجمهی فاطمه احمدیان آلاشتی، راههایی برای شناسایی سوگیریهای شناختی و تقویت مهارتهای رهبری پیش روی شما میگذارد.
نکوداشتهای کتاب دیدن نقطه کور
- در روزگاری که به نظر میرسد آدمها فقط به دنبال تایید باورهای پیشین خود هستند، کرستن فرگوسن ما را تشویق میکند در پی کشف چیزهایی برویم که نمیدانیم و با ناراحتی ناشی از این ناآگاهی روبهرو شویم. این کتاب نه فقط برای رهبران و کسانی که سودای رهبری دارند، بلکه برای هر کسی که با دیگران سروکار دارد، اثری درخشان است. (دیزی ترنبول، نویسنده)
- راهنمایی روشن و متقاعدکننده برای کشف سوگیریهایی که حتی از وجودشان در خود خبر ندارید؛ فکر میکنید خودآگاهی دارید؟ دوباره فکر کنید! این کتاب نگاه شما را به خودتان و دیگران، آن هم به بهترین شکل ممکن، دگرگون خواهد کرد. (دن هریس، نویسنده)
کتاب دیدن نقطه کور برای شما مناسب است اگر
- میخواهید سوگیریهای شناختی و پیشفرضهایی را بشناسید که بر تصمیمهایتان اثر میگذارند.
- به دنبال راههایی برای شناخت محدودیتهای ذهن و افزایش خودآگاهی هستید.
- میخواهید مهارتهای رهبری، مدیریت تیم و پذیرش انتقاد را در خود تقویت کنید.
- به کتابهای توسعهی فردی و مدیریت علاقه دارید و میخواهید با اصلاح عادتهای فکری، تصمیمگیری آگاهانهتری داشته باشید.
در بخشی از کتاب دیدن نقطه کور: چگونه چیزی را ببینیم که دیگران نمیبینند میخوانیم
در جهان پرشتاب رهبریِ شرکتی، جایی که هر تصمیم میتواند سرنوشت یک شرکت را رقم بزند، موفقیت غالباً بر تخصص و اعتمادبهنفس استوار است. اما برای مدیر ارشد، ریچارد بیسترونگ، صعود به قله به سقوطی تمامعیار انجامید. درسهای گاه دردناکی که او آموخت نشان میدهد حتی باتجربهترین رهبران نیز از دامهای شناختی در امان نیستند؛ دامهایی که داوری را تیره وتار میسازند، به رفتارهای غیراخلاقی دامن میزنند و مسیر حرفهای را به انحراف میکشانند.
من نخستینبار ریچارد را در سال 2023 در لندن، در همایشی که در گیلدهال تالار باشکوهی متعلق به سدۀ پانزدهم برگزار میشد دیدم. شهرت او به عنوان یکی از پیشگامانِ پیشگیری از رشوه و فساد مرا تحت تأثیر قرار داد. اما بعدها فهمیدم که این تعهد ریشه در تجربۀ شخصیاش داشت و همین مرا برانگیخت تا بیشتر با او دربارۀ بینشهای رهبریاش گفتگو کنم.
ریچارد متولد نیویورک، همیشه خوشپوش، ملبس به کت اسپرت و کراوات و از خانوادهای مهاجر بود. پدربزرگِ پدرش، جیکوب بیسترونگ، خیاطی بود که همراه با میلیونها یهودیِ دیگر در آغاز سدۀ بیستم از اروپای شرقی به آمریکا آمد، و بعد از ورودش به اِلیس آیلند در ایالات متحده کارخانۀ «اونیفرمهای استرانگ» را در خیابان هفدهمِ منهتن بنیان گذاشت.
گرچه سه نسل پیش از او در کسبوکار خانوادگی خیاطی فعالیت کرده بودند، ریچارد در میانۀ دهۀ 1980 برنامۀ دیگری داشت. او مدرکِ کارشناسیارشدِ روابط بینالملل گرفته بود و قصد داشت استاد سیاست خارجی شود. اما فرزند ارشد بود و زیر فشار که پیشۀ ارثیِ خانوادگی را ادامه دهد.
بله

















