کتاب شبکش از مریم ابراهیمی یالقوز آغاج با تخلص شبگرد، یک مجموعه شعر معاصر فارسی است که به مضامین عاشقانه، فلسفی و اجتماعی میپردازد. شاعر با ترکیب فرمهای متنوع و زبانی عاطفی و نمادین، افکار خود دربارهی عشق، جدایی، دلتنگی، حقیقت، مرگ و ایمان را گاه با لحنی امیدوار و گاه با لحنی آمیخته به سوگ و تلخی به رشتهی تحریر درآورده و شما را به تامل عمیق دربارهی این دغدغههای مشترک بشری دعوت میکند.
دربارهی کتاب شبکش
مریم ابراهیمی یالقوز آغاج اثر حاضر را در سه بخش نوشته است. بخش نخست که احساسات خونین نام دارد، رویکردی شخصی داشته و عشق، فراغ و حسرت را در خلال اشعاری دربارهی دلتنگی برای محبوب، فرصتهای ازدسترفته، تنهایی پس از جدایی و رنج ناشی از ناگفتهها به تصویر میکشد. شاعر با تکرار عناصری مثل پروانه، شمع، شب، ماه و باران، فضای مجموعه را شکل داده و دنیای شخصی خود را خلق میکند.

بخش دوم کتاب شبکش به نام حقیقت درون، از اشعار عاشقانه فاصله گرفته و به شعر فلسفی، اعتقادی و اجتماعی میل پیدا میکند. شاعر، از تناقضهایی که در مسیر رسیدن به حقیقت در برابرش ظاهر میشوند گله دارد؛ احساس میکند با مرگ او، «در جایجای جهان گل لبخند» شکوفا میشود و تنها خودش میتواند جانش را نجات دهد. تضاد میان نور و تاریکی در اشعار مریم ابراهیمی یالقوز آغاج، جای خود را به ابهام و سردرگمی میدهد و مرز میانشان، رفتهرفته محو میشود.
در نهایت، بخش سوم این مجموعه پژواک درون نام دارد و اشعار کوتاه و تکبیتی شاعر را در اختیار شما قرار میگذارد. خرید کتاب شبکش انتشارات متخصصان را به تمامی علاقهمندان به شعر و ادبیات فارسی معاصر پیشنهاد میکنیم.
کتاب شبکش برای شما مناسب است اگر
- ادبیات فارسی روز را دنبال کرده و میخواهید با آثار شاعران معاصر ایران آشنا شوید.
- به دنبال مجموعه شعری هستید که با مضامین عاطفی و فلسفی سروکار داشته باشد.
در بخشی از کتاب شبکش میخوانیم
در میان دریای افکار نادرستش غوطهور شده بود. میدانست که چیزی درست نیست. آگاه بود که چیزی در درون او رنگ میبازد یا باخته است. خوب خبر داشت که همانی نیست که بود. میدانست، اما نمیتوانست کاری کند. تنها میتوانست نفس بکشد، بخورد و بیاشامد و هنگامِ خواب، غرق در درونش شود که قصد داشت او را شیفتهی تاریکی کند و نورش را از آنِ خودش. خوابهایش رؤیا نبودند، زیبا نبودند؛ تصاویری از کابوسی بودند که هرگز پایان نمییافتند. تنها آغاز بودند و آغاز.
هنگامیکه ثنای او قصدِ سفری بیبازگشت کرد، روز و شبهایش به کفر دچار گردیدند. همه او را تبهکار نامیدند و پستفطرت. سخنی برای دفاع از خود نمیگفت، کاری نمیکرد. تنها بر سیمای بیرنگشان خیره میشد و در دل، بر سادهلوحیشان قهقهه میزد، بیآنکه تغییری بر روی چهرهاش ایجاد شود.
در آتشِ خواستن و در سرمای رفتن پرسه میزد، بیآنکه کسی دستی برای راهنمایی سویش دراز کرده و راه را نشانش بدهد. پس خویش بهدنبال خیابانی گشت که در آن، پوچی و ندامت و فلاکتی وجود نداشته باشد؛ تنها انسانیت باشد و موهبت و دوستی. درونِ هزارتوهای ذهنش گشت و گردید. درهای هر اتاقی را باز کرده و چیزی را که میخواست جستوجو کرد، بیآنکه خبر داشته باشد آنچه او میخواهد یافتنی نه، ساختنی است؛ چون شاعری که دلبستهی شعری نسراییده میشود و خودش آن را مینوازد تا بر معشوقهاش به ارمغان بیاورد.
بله

















