سه کلمه، یک دنیا خاطره... کتاب درخت، میز، کتاب نوشتهی لوئیس لوری، داستان دوستی نامتعارف دختری یازدهساله و همسایهی هشتادوهشتسالهاش است؛ روایتی لطیف و خواندنی از حافظه، تجربههای جنگ و قصههایی که نسلها را به هم پیوند میدهند. سوفی کوچک برای نجات بهترین دوستش تلاش میکند؛ تلاشی که او را با گذشتهای پر از رنج، امید و عشق آشنا میسازد. این رمان اجتماعی نوجوان در دل داستان خود به مفاهیم مهم دوستی، هولوکاست، عشق و میراث ارزشمند خاطرات میپردازد.
دربارهی کتاب درخت، میز، کتاب
گاهی برای شناختن یک آدم لازم است به خاطراتی سفر کنیم که سالها زیرِ لایههای ضخیم سکوت پنهان ماندهاند، آن وقت است که از میان قصههایی عبور میکنیم که شاید گفتنشان دشوار باشد، اما بخشی از حقیقت وجودی را در خود پنهان کردهاند. این کتاب نوشتهی لوئیس لوری روایتی لطیف، هوشمندانه و عمیق از دوستی دو انسان با فاصلهی سنی بسیار زیاد است. دوستیای که به ظاهر در نوشیدن چای و گفتگوهای روزمره خلاصه میشود، اما در عمق خود معنای عمیقی را پنهان کرده است.
سوفی وینسلو هیچجوره با همکلاسیهایش جور نیست. او با عینک بزرگ، ارتودنسی و نداشتن تلفن همراه، به اندازهی کافی در نگاه بچههای دیگر موجودی عجیب به نظر میرسد اما دوستی متفاوتش او را بیش از پیش به آدمی منحصربهفرد تبدیل میکند. جدا از رالفی که همدرد سوفی است، سوفی گرشویتز هشتادوهشتساله به بهترین دوست سوفی یازدهساله تبدیل شده است!
لوئیس لوری و خلق یک رمان اجتماعی نوجوان متفاوت
دو سوفیِ کتاب درخت، میز، کتاب که بسیار متفاوت و بسیار شبیهاند، نهتنها بهترین دوستان یکدیگرند، بلکه همصحبتهایی غبطهبرانگیز هم هستند. این موهبت بزرگی برای دختری است که احساس میکند، هیچ کس او را نمیفهمد. لوئیس لوری با کنار هم قرار دادن این دو شخصیت، خندهها، بازیها و علایق و بیزاریهای مشترکشان را به تصویر میکشد. اما طولی نمیکشد که سوفی کوچولو احساس میکند دوستیشان به خطر افتاده است.
سوفی گرشویتز حسابی فراموشکار شده؛ او کتری را روی اجاق جا میگذارد و خیلی چیزهای ساده از یاد میبرد. پسرش قصد دارد او را پیش خودش ببرد، اما سوفی کوچولو نمیتواند به این سادگیها عزیزترین و بهترین دوستش را از دست بدهد. پس باید ثابت کند دوست پیرش همچنان میتواند تنها زندگی کند.

رمان تاریخی نوجوان با چاشنی امید و لبخند
کتاب درخت، میز، کتاب نشر پرتقال که نیلوفر عزیزپور آن را به فارسی ترجمه کرده، با سه واژه شروع میشود؛ واژههایی به ظاهر بیربط که قرار است سوفی سالخورده آن را به خاطر بسپارد، اما او برای هر کدام از این کلمات داستان تعریف میکند، داستانهایی که سرگذشت تلخ و شیرین زن را برای سوفی کوچولو آشکار میکنند. به این ترتیب لوئیس لوری که دریافت دو مدال نیوبری را در کارنامهاش دارد، ماجرای این داستان را از یک دوستی ساده به سفری در دل تاریخ و تجربهای از رنج، فقدان و امید بدل میکند.
نویسنده، این رمان تاریخی نوجوان را به طنزی شیرین و نگاهی کودکانه میآمیزد تا روایتی بسازد که هم لبخند بر لب میآورد و هم خواننده را به تأمل وامیدارد. پس اگر مشتاقید بدانید پشت این سه واژهی ساده چه دنیایی پنهان شده و چطور میتوانند دریچهای به سوی خاطراتی فراموشنشدنی باز کنند، با خرید کتاب درخت، میز، کتاب همراه سوفی کوچک پرده از رازهای گذشته بردارید.
نکوداشتهای کتاب درخت، میز، کتاب
- آنچه که مانع احساساتی و سانتیمانتال شدن داستان میشود، جزئیات طنزآمیز و در عین حال تأثیرگذار آن است. لوئیس لوری با صدای منحصربهفرد و شخصیتپردازی دقیق یک کودک، و نگاه ویژه به شخصیتدهی فرعی چندبعدی، اثری واقعگرایانه، باورپذیر و جذاب آفریده است. (نشریهی هورن بوک)
- این رمان به شکلی جذاب و خواندنی دوستی میان دو نسل را به تصویر میکشد، اثری که برای نوجوانان دورهی متوسطهی اول مناسب است. (بوکلیست)
کتاب درخت، میز، کتاب برای شما مناسب است اگر
- نوجوان هستید و میخواهید یک داستان تاریخی دربارهی جنگ جهانی دوم بخوانید.
- از خواندن رمان اجتماعی نوجوان لذت میبرید و دلتان میخواهد با یک ماجرای متفاوت به دل داستانی تاریخی بروید.
- میخواهید با یک رمان واقعگرایانهی نوجوان و از مسیر داستان به دل مفاهیمی مثل دوستی، حافظه و عشق بروید.
در بخشی از کتاب درخت، میز، کتاب میخوانیم
به سوفی گرشویتز گفتم: «سه کلمه بهت میگم و ازت میخوام تکرارشون کنی...»
حرفم را قطع کرد و گفت: «یکی پشت دره.»
همانطور که انتظار میرفت، لحظهای بعد زنگ در به صدا درآمد. از جایی که در آشپزخانه نشسته بود، دیده بود که کسی دارد از پلههای پشتی بهسمت ایوان میآید.
رالفی بود، الیور هم کنارش. وقتهایی که مارگارت وورهیز باید تا دیروقت سر کار بماند، رالفی از الیور مراقبت میکند. کار خیلی خیلی سادهای است چون هیچوقت اشتباهی از الیور وورهیز سر نمیزند. آنقدر زیادی ادب را رعایت میکند که دیگر مسخره به نظر میآید. فقط وقتی صدایش درمیآید که موهایش درست شانه نشده باشد (باید سمت چپ سرش، فرق از بغل داشته باشد) یا اگر قاشق و چنگال درست کنار هم قرار نگرفته باشند، و چون یاد گرفته موقع سلام کردن دست بدهد، اگر طرف مقابل دستش را جلو نیاورد، کمی مضطرب میشود. خلاصه، از اینجور چیزها.
از قضا، قضیهی فرق باز کردن موها و دست دادنش یکجورهایی به هم ربط دارد. بگذارید توضیح بدهم. الیور خوشش نمیآید کسی لمسش کند. اصلاً خوشش نمیآید. دست دادن هم که یکجور لمس کردن است. مادرش خیلی تلاش کرده بود تا بهش بفهماند دست دادن واجب است و باید یاد بگیرد با آن کنار بیاید. الیور هم کنار میآید و تازه، اصرار دارد به دیگران دست بدهد، چون بخشی از تشریفات ابراز ادبش است. اما. یک امای بزرگ دارد: خیلی بامزه میشود وقتی آدم میبیند کسی که تازه با الیور آشنا شده و هنوز خوب او را نمیشناسد، بعد از دست دادن، میخواهد موهایش را به هم بریزد یا لپش را بکشد.
یا خود خدا! چه اشتباه بزرگی! بدجور کنترلش را از دست میدهد.
اما همهی ما هممحلهایها الیور را خوب میشناسیم، دوستش داریم و به حدومرزهایش احترام میگذاریم. وقتی در را باز کردم، همانجا ایستاده بودند و الیور بلافاصله دستش را جلو آورد و من باهاش دست دادم. اما به رالفی چشمغره رفتم.
بهش گفتم: «جفتپا پریدی وسط جلسهی یه آزمون مهم.»
رالفی گفت: «عمیقاً متأسفم.» بعد تعظیم کرد. بعضی وقتها از این کارها میکند تا ادای اشرافزادههای انگلیسی را درآورد، که برای بچهای ایتالیایی و قدکوتاه کمی خندهدار میشود، اما خودش خوشش میآید. «نکوهشتون رو میپذیرم.»
بله




























