داستانهایی برای آرامش و رهایی از اضطراب. کتاب گربه و ماه نوشتهی کای تسوکیمی، نویسندهی ژاپنی است که با 33 داستان کوتاه دربارهی یک گربهی سیاه روان شما را نوازش میکند. گربهای که در یک معبد ذن زندگی میکند، در فضای آنجا میچرخد، روی تشکچهی استاد مینشیند و واسطهی روایتهایی لطیف و ملایم با درونمایهی حضور در اکنون و فلسفهی ذن میشود. داستانها مستقل و بسیار کوتاهاند و به خواننده اجازه میدهند از هر صفحهای که میخواهد شروع به خواندن کند و در فضای آرامشبخش یک معبد بودایی غرق شود.
دربارهی کتاب گربه و ماه
آموزشی در کار نیست. پاسخی به شما داده نمیشود. هیچ دستورالعمل مشخصی به سوی سعادت وجود ندارد. اینجا یک معبد ذن است و حتی یک گربه میتواند وارد شود، همهی آداب را زیر پا بگذارد، تشکچهی استاد را مال خود کند و معلم غیرمنتظرهات شود. کای تسوکیمی در کتاب گربه و ماه با 33 داستان کوتاه آرامشبخش شما را به تجربهی غیرمستقیم فضای یک معبد ژاپنی دعوت میکند. جایی که یک گربهی سیاه با چشمان سبز درخشان منتظرتان است تا سرش را آهسته به پایتان بزند، میومیو کند و روبهرویتان بدنش را کش و قوس بدهد.
ذن چیست؟ و چرا گربه؟
مکتب ذن شباهت بسیاری به مفاهیم عرفانی دارد. تجربهای است که تعریف آن آسان و یا شاید حتی ممکن نیست. اما اگر ده استاد ذن را مجبور کنید که آن را تعریف کنند، ده پاسخ کاملا متفاوت خواهید شنید که همهشان درستاند اما کافی نیستند. در میان پاسخهایشان ممکن است بشنوید که ذن زیستن در لحظهی اکنون است یا کیفیت حالی است که وقتی با توجه کامل یک فنجان چای مینوشید، تجربه میکنید. بسیاری از استادان هم ممکن است در سکوت به شما لبخند بزنند. اما کای تسوکیمی نویسندهی کتاب گربه و ماه میگوید ذن شبیه یک گربه است!
گربه هر وقت دلش بخواهد میآید و میرود. اگر بیش از حد به نگه داشتنش اصرار کنی فرار میکند، وقتی به او توجه میکنی نادیدهات میگیرد و درست وقتی فکر میکنی با او ارتباط برقرار کردهای، میپرد و ناپدید میشود. یک گربه خودش را توضیح نمیدهد و دنبال جلب رضایت تو نیست. منتظر اجازه نمیماند و تحت فرمان کسی درنمیآید. اما گاهی هم وقتی در حال خودت هستی میآید و روی پایت مینشیند یا اجازه میدهد موهای نرمش را نوازش کنی و تو را در لذتی غرق میکند که باعث میشود دوباره آن را بخواهی.

راهنمای خواندن کتاب گربه و ماه
این مجموعه داستان را به این شیوه بخوانید: هرطور که دلتان میخواهد! شیوهای وجود ندارد! به ترتیب، از وسط یا از آخر به اول! حتی میتوانید صفحات تصادفی را امتحان کنید. هیچ قاعدهای وجود ندارد. نه برنامهای هفتروزه در کار است، نه وعدهی رسیدن به روشنبینی و نه زیرورو شدن زندگیتان. فقط چند داستان الهامبخش میخوانید و اجازه میدهید گربهی سیاهی که توی صفحات میپلکد، راهنمای شما برای تجربهی آرامش بیشتر و ذهن آرامتر باشد. از روی واژهها بهآهستگی عبور کنید و هر جا دلتان خواست مکث کنید یا کتاب را ببندید.
تنها پیشنهاد برای لذتبخشتر شدن مطالعهتان این است که بعد از خرید کتاب گربه و ماه، یک جای دنج پیدا کنید و دور خودتان بالشهای نرم بچینید، یک لیوان چای بریزید و به جای انتظار برای رسیدن به حقیقت، آن را دقیقا در همین لحظه تجربه کنید. داستانهای ذنِ کای تسو کیمی نوازشی ملایم برای ذهن شلوغ و آشفتهی این روزهایتان است. انتشارات سنگ این حکایتهای دلنشین را با ترجمهی عارفه رضازاده سواردزی منتشر کرده است.
نکوداشتهای کتاب گربه و ماه
- خواندن کتاب گربه و ماه بینهایت لذتبخش بود. این اثر مجموعهای از داستانهای کوتاه ژاپنی است که ذهنم را آرام کرد و من را به فکر عمیق دربارهی زندگی فرو برد. متوجه شدم اگر مکث نکنم و به اطرافم نگاه نکنم از تجربهی بسیاری از چیزها محروم میشوم. (کاربر آمازون)
- مجموعهای درخشان با 33 داستان کوتاه ذن. آرامش و آسودگیای که بعد از خواندن این اثر داشتم باعث شد بخواهم آثار بیشتری با همین موضوع بخوانم. (کاربر گودریدز)
کتاب گربه و ماه برای شما مناسب است اگر
- به داستانهای کوتاه با درونمایهی فلسفهی شرقی و ذن علاقهمندید.
- کتابی میخواهید که با خواندنش احساس آرامش، سبکی و رهایی از اضطراب را تجربه کنید.
- به مکتب ذن و حکایتهایی که این مضمون را دارند علاقه دارید.
- دربارهی رابطهی بین گربه و ذن چیزهایی شنیدهاید و نسبت به این موضوع کنجکاوید.
در بخشی از کتاب گربه و ماه: 33 داستان کوتاه برای کاهش شتاب زندگی، آرامش خیال، رهایی از اضطراب و یافتن آرامش اکنون میخوانیم
گربهای که در دایره نشست
همانطور که اغلب چنین چیزهایی آغاز میشوند، ماجرا با خطی ساده شروع شد که کسی چندان به آن اهمیت نداد. بچهها در حیاط معبد سرگرم بازی بودند. با تکههای گچ روی سنگها اژدها، پرنده و لیلیهای کجومعوج میکشیدند. وقتی گربه از آنجا گذشت، یکی از بچهها زانو زد و با دقت دایرهای دورش کشید، بیآنکه موهایش را لمس کند، نه خیلی تنگ، فقط آنقدر گشاد که جا برایش بماند.
زیر لب گفت: «بفرما.»
«حالا دیگه نمیتونه بره.»
بقیه جمع شدند و با چشمهایی گرد و پر از انتظار نگاهش کردند. گربه پلک زد، نگاهی به خط سفید انداخت، سپس به چهرههایی که از بالای خط نگاه میکردند. تکان نخورد.
دقایقی گذشت. بچهها همچنان منتظر ماندند. گربه اندکی جابهجا شد، پنجههایش را جلوتر برد، اما پیش از رسیدن به لبه ایستاد. گردنش را دراز کرد، گویی هوای آن سوی خط را میآزمود و گوشهایش به صداهایی لرزید که هیچ کس دیگر نمیشنید. سپس بیهشدار نشست، دمش را به دور تنش حلقه کرد، آرام و بیحرکت، با چشمهایی ثابت. کودکان دوباره پچپچ کردند، اینبار با تردید بیشتر. بعضی خندیدند، بعضی حوصلهشان سررفت و یکییکی رفتند.
اما گربه ماند. تماشا میکرد که باد در باغ میگذرد. تماشا میکرد که نور روی سنگها میلغزد. تماشا میکرد که گچ آرام آرام محو میشود.
بله





















