کتاب قصههای مشدی گلین خانم، مجموعه داستان عامیانهی ایرانی است که لارنس پل الول ساتن آنها را گردآوری کرده و اولریش مارزلف، آذر امیرحسینی نیتهامر و احمد وکیلیان به ویرایش آن پرداختهاند. این مجموعه شامل 110 داستان شفاهی است که در دههی 1320 پیرزنی به نام گلین خانم آنها را روایت کرده و ایرانشناسی انگلیسی که در دورهی جنگ جهانی دوم برای کار در رادیو به ایران آمده بود با همان لحن و زبان محاوره ثبتشان کرده است.
دربارهی کتاب قصههای مشدی گلین خانم
گلین خانم، پیرزنی بروجردی، حدودا هفتادساله، بیسواد و عامی بود که در دههی 20 شمسی در تهران زندگی میکرد و داستانهای شفاهی بسیاری در حافظهی خود داشت؛ آنقدر که میتوانست تمام سال قصه بگوید بدون آنکه یکی از آنها تکراری باشد. او که در خانههای اعیانی شهر دایهگری میکرد، از شانس خوبش در خانهی علی جواهرکلام با لارنس پل الول ساتن، ایرانشناس مشهور ملاقات کرد. ساتن پای قصههای او نشست و بسیاری از آنها را دقیقا با همان واژهها و لحن و ساختار زبانی در کتاب قصههای مشدی گلین خانم ثبت کرد.
پاسداشت ادبیات شفاهی ایران
بخش زیادی از ادبیات شفاهی ایران ممکن است به دلیل نبود افراد آگاه و دلسوز برای ثبت و نگارش از بین رفته باشد. قطعا داستانهای بیشماری در میان اقوام مختلف ایرانی وجود دارند که به گوش ما نرسیدهاند. اما قصههای گلین خانم این شانس را داشتهاند که نوشته شوند و به دست ما برسند. بسیاری از مفاهیم و دغدغههای جاری در روایتها ممکن است با ساختار فرهنگی زمان حال تناسب نداشته باشند؛ به همین دلیل این داستانها را باید با در نظر گرفتن شرایط فرهنگی و تاریخی و تجربهی زیستهی راوی مطالعه کرد.
شخصیتهای داستانی متنوع در داستانهای شفاهی
شخصیتهای داستانی کتاب قصههای مشدی گلین خانم را میتوان به چهار دستهی کلی تقسیم کرد: دستهی اول شخصیتهای انسانی که پرداختهایی واقعگرایانه دارند و حضورشان در داستانهای عامیانهی قدیمی رایج است؛ مانند پادشاه، تاجر، چوپان، زنهای عامی، مردهای سنتی با شغلهای معمول در ایران دههی 20. دستهی دوم حیوانات سخنگو با ویژگیهای جادوییاند، مانند کرهاسب جادویی! دستهی سوم موجودات فراطبیعیاند، مثل دیو و غول و دستهی چهارم، حیواناتی هستند که ویژگیهای انسانی دارند.

از ویژگیهای مهم این اثر ثبت داستانها به زبان محاوره است. این ویژگی تصویر روشنی از ساختار زبانی، لحن و دایرهی واژگانی در تهران قدیم به ما میدهد. شکستهنویسی، اصطلاحات و کنایههای رایج آن دوران، شیوهی جابهجایی اجزای جمله، تکرارها و تاکیدها و حروف اضافهی متفاوت با زبان معیار باعث شدهاند گرما و صمیمیتی که لارنس پل الول ساتن در همنشینی با گلین خانم تجربه کرده به خواننده منتقل شود. علاوه بر آن کتاب قصههای مشدی گلین خانم میتواند مرجع قابل توجهی برای زبانشناسان و پژوهشگران حوزهی مردمشناسی و جامعهشناسی باشد.
علاقهی الول ساتن به ادبیات فولکلور ایران
لارنس پائول الول ساتن، شرقشناس، ایرانشناس و پژوهشگر فرهنگ عامه و فرهنگ اسلامی و استاد زبان فارسی دانشگاه ادینبورگ بود. او در سال 1943 میلادی بهعنوان کارمند رادیو بریتانیا به ایران آمد. علی جواهرکلام واسطهی آشنایی او با گلین خانم شد و این دیدار به یک همکاری جذاب میان این دو نفر انجامید. ساتن بدون دستگاه ضبط صدا، تمام قصهها را با دست نوشت و در این نگارش نسبت به ویژگیهای زبانی راوی امانتداری کافی به خرج داد؛ طوری که هنگام خواندن کتاب میتوانید گلین خانم را در حال قصهگویی تصور کنید.
لارنس پل الول ساتن، اولریش مارزلف، آذر امیرحسینی نیتهامر و احمد وکیلیان لذت تجربهی نشستن پای داستانهای جن و پری یا عاشقانهی قدیمی یک پیرزن در گیرودار جنگ جهانی دوم را به شما هدیه دادهاند. همچنین خرید کتاب قصههای مشدی گلین خانم نشر مرکز بهنوعی پاسداشت ادبیات فولکلور است. این اثر به دلیل استقبال عمومی بارها تجدید چاپ شده است.
کتاب قصههای مشدی گلین خانم برای شما مناسب است اگر
- به داستانهای قدیمی ایرانی علاقه دارید و زبان محاوره و عامیانه در روایت داستانها را میپسندید.
- از پژوهشگران حوزهی ادبیات عامیانه و فولکلور ایران هستید.
- دانشجوی ادبیات فارسی هستید و به ادبیات شفاهی در دههی 1320 علاقه دارید.
- به دنبال مجموعه داستان کوتاه ایرانی میگردید که حس و حال تهران قدیم را داشته باشد.
در بخشی از کتاب قصههای مشدی گلین خانم: 110 قصه عامیانه ایرانی میخوانیم
یه مردى بود دهاتى. این اینجا به دلال سپرد که یه زن براى من بگیر، گاهى که میام شهر، یه جائى داشته باشم که نَرَم تو کاروانسرا. دلال گفت: «بسیار خوب.» براش پیدا کرد، یه زنی رو براش عقد کرد. ضعیفه گفت: «من اینجا کلفتم منزل قوامالدوله. هفتهاى یه روز اجازه مىگیرم که برم حمام، شب با همیم. حالا تو در ایام هفته هر روزى که میاى شهر بگو، من اون روز بیام خونه که تو پشت در نمانى.»
شما نگید از این قضیه که این خانم سه چار تا شوهر داره. حالا سه چارتاش مال شهره، سهچارتاش مال دهات و همهرَم به همین شرط که من کلفتم، هفتهاى یه شب میام خونه. یه شبى از این شبها که دهاتیه نوبتش بود، اومد خانه. فردا صبح به هوائى که میره ده با ضعیفه خدانگهدارى کرد و رفت. از قضا تا شوم کارش تمام نشد، گفت: «خوب میرم، شب قهوهخانه مىخوابم، زنیکه خونه نیست.» همچه که آمد بره رو به قهوهخانه، در اطاق اینها رو به دالون وا میشد رو به کوچه، همچى که آمد بره شب رو به قهوهخانه که بخوابه، یه نگاهى کرد، دید در اطاقشون چراغ مىسوزه. با خودش فکر کرد، گفت: «زنیکه که امشب نیست، پس کیه چراغ مىسوزونه؟ خوبه برم یه نگاهى بکنم.»
این همچى که آمد، پرده رو زد بالا، دید یه مردى رو دوشک نشسته. زنشم تو اطاق راه میره. مرده سلام کرد. تا سلام کرد، ضعیفه دوید جلوش، گفت: «برو بیرون، برو بیرون!» مرتیکه گفت: «چرا؟» گفت: «این برادر منه، تازه از مسافرت آمده، خبر نداره من شوهر کردم. حالا شما برید تا من کمکم گوش اینو پر کنم.» گفت: «خیلى خوب.» دهاتیه رفت تو قهوهخانه، گرفت خوابید. اما خوابش نمىبره، همش مىگفت: «یعنى چه؟ این چرا منو از اطاق بیرون کرد؟» با خودش فکر کرد: «صبحِ تاریک روشن میرم اونجا مىشینم تا این هر موقعى که آمد بیرون، جلوشو مىگیرم، ببینم کیه، کجا بوده؟»
بله


















