کتاب بلیت برگشت، داستانی آمیخته با اندوه مهاجرت و ترس از جنگ و بمباران است. نسیم وهابی، با بهرهگیری از نثری شاعرانه و توصیفهایی بدیع، فضایی خلق کرده که در آن، با احساس سرگشتگی انسان امروز در میان ویرانههای جنگ و غربت مهاجرت روبهرو میشوید. داستان بلیت برگشت دربارهی مردی به نام کاوه است که خانهاش در بمباران، نابود شده است. این اتفاق، مسیر زندگی کاوه را برای همیشه دگرگون میکند و را از تهران به فرانسه میکشاند.
دربارهی کتاب بلیت برگشت
بعضی از داستانها با اتفاقی بهظاهر ساده، قهرمان قصه را به سفری تاملبرانگیز در جستوجوی هویت و معنایی تازه میبرند. کتاب بلیت برگشت، یکی از این داستانها است. نسیم وهابی، عضو انجمن قلم فرانسه و برندهی جایزهی هفت اقلیم، با نثری صمیمی، به روایت دلتنگی، ناکامی و سرگشتگی انسان امروز در بستر جنگ و مهاجرت پرداخته است.
داستان این کتاب دربارهی مردی به نام کاوه است که شکست و دلتنگی، بخشی از سرنوشت او شدهاند. ماجرا از روزی آغاز میشود که کاوه برای خرید یک قهوهجوش از منزل بیرون میرود. در همین هنگام، خانهی کاوه بمباران میشود. کاوه پس از بازگشت، به غیر از تلی از خاکستر و آوار، چیزی نمیبیند. این آغاز در کتاب بلیت برگشت نسیم وهابی، به نقطهای برای نشان دادن ناپایداری زندگی تبدیل میشود. یک خرید به ظاهر بیاهمیت، سرنوشت کاوه را برای همیشه دگرگون میکند.

نسیم وهابی، صدای تازهی ادبیات مهاجرت
قهرمان کتاب بلیت برگشت نشر مرکز، پس از نابودی خانهوکاشانهاش، راهی سفری از تهران به مقصد فرانسه میشود. کاوه تلاش میکند تا با این سفر، ناکامیها و سرگشتگیهای خود را فراموش کند و به جستجوی معنایی تازه برای زیستن، بپردازد.
نسیم وهابی، هر کدام از فصلهای کتابش را به نام یکی از شهرهای ایران انتخاب کرده است. این انتخاب، بیشتر از آنکه جغرافیایی باشد، تداعی کنندهی چرخهی است که قهرمان ناکام داستان را در خود گرفتار کرده و او را گامبهگام، از شهری به شهر دیگر پیش میراند.
شخصیت اول کتاب، در مسیر این چرخه با حوادث و آدمهای متفاوتی روبهرو میشود. این حوادث و انسانها، گاه کاوه را به آینده امیدوار میکنند، گاه او را به عقب میرانند و گاهی نیز با نیرویی ناپیدا، وی را به سوی آیندهای نامعلوم پرتاب میکنند. ورود ناگهانی شخصیتهای فرعی به خط سیر اصلی کتاب، جلوی رکود ضربآهنگ داستان را گرفته است. این ترفند، شما را از ملال میرهاند و فرازوفرودهای جذابی به قصه اضافه میکند.
با خرید کتاب بلیت برگشت، به دنیایی از دلتنگی، ناکامی و جستجوی هویت در میان ویرانههای جنگ و غربت مهاجرت، قدم میگذارید و با قهرمانهایی همراه میشوید که بهرغم مشکلات بیشمار، میخواهند به زندگی خود معنا ببخشند. نشر مرکز با چاپ این کتاب، گامی بلند در معرفی نویسندگان زن ایرانی برداشته است.
کتاب بلیت برگشت برای شما مناسب است اگر
- به داستانهای روانشناختی ایرانی با محوریت دلتنگی، ناکامی و مهاجرت علاقه دارید.
- از روایتهایی که با زبانی شاعرانه و توصیفهای بدیع، مرز میان خیال و واقعیت را به چالش میکشند، لذت میبرید.
- کتاب خاطرات یک دروغگو را خواندهاید و میخواهید داستان دیگری از نسیم وهابی مطالعه کنید.
در بخشی از کتاب بلیت برگشت میخوانیم
عکسهای آرام موضوع صحبت را عوض کردند؛ با آسمان کیپ ابر یا غرق آفتاب، کلاغهای صفکشیده روی سیم برق، دریاچهی یخزده زیر پای عابران، شکوفههای برفپوش، و عکسهای خانوادگی که جشن چهرههایی بود که همه میخندیدند. در تمام عکسها آرمینه فقط خندهاش بود که عوض نشده بود. آرمینهای نبود که کاوه میشناخت. چاقتر شده بود، نگاهش با اعتماد به نفستر، موهایش بلوند و بلندتر، لباسهایش تنگتر، و رژ لبش پررنگتر. چهرهی دخترهایش در عوض رگههایی از آرمینهی سالهای جوانی را داشت؛ نازک بودند مثل قاصدک.
چهارشنبه و پنجشنبه کاوه به کار و درس مشغول بود و آرام در شهر پرسه زد. پنجشنبه آخر شب، بعد از تمام شدن کارِ کاوه همراه بوریس به کنسرتی رفتند در زیرزمینی که پاتوق بوریس بود و به موسیقی ساکسوفننوازی گوش دادند که از آمریکا آمده بود.
صبح روز بعد با هم به طرف فرودگاه اورلی راه افتادند.
اخبار داغ دنیا روی پیشخوان روزنامهفروشیهای فرودگاه بود. انتخابات ایران تیتر اول روزنامهی لیبراسیون. کاوه آرام را تا دروازهی سالن ترانزیت همراهی کرد و بعد روزنامهای خرید، و سوار اتوبوس شد به مقصد وسط شهر. با خواندن روزنامه و اخبارش یاد مهران در ذهنش زندهتر شد. میدانست این روزها مهران در تبوتاب انتخابات، شب و روز ندارد. آرام گفته بود که مهران به او هشدار داده «اگر موقع انتخابات در تهرانی، باید رای بدهی.» یاد بحثهای ابراهیم و مهران افتاد بر سر رای دادن و رای ندادن. چهقدر هردو حرص میخوردند از اینکه نمیتوانند دیگری را مجاب کنند. چهقدر مهم بود دیگری متقاعد شود. گویی نمیشد، ممکن نبود که هرکدام عقیده یا انتخاب مخاطبش را بپذیرد بیاینکه اصراری داشته باشد در به کیشِ خود درآوردن دیگری.
یاد ایزابل افتاد که بدون اینکه متوجه باشد به او یاد داد که گفتن جملهی «حق با تو است» لزوما به معنای شکست خوردن در بحث نیست.
بله

















