کتاب من، شماره سه نوشتهی عطیه عطارزاده، خواننده را به آسایشگاهی روانی در نزدیکی تهران میبرد؛ مکانی بسته که ساکنانش با شماره، بیماری و روایتهایی که دیگران دربارهشان ساختهاند شناخته میشوند. راوی جوان داستان نیز «شماره سه» نامیده میشود، اما از همان آغاز در برابر این نام مقاومت میکند. همین مقاومت، پرسشی اساسی دربارهی هویت و مرز میان واقعیت و جنون میسازد.
دربارهی کتاب من، شماره سه
این کتاب دومین رمان عطیه عطارزاده پس از «راهنمای مردن با گیاهان دارویی» است. ماجرا در دههی پنجاه شمسی و در آسایشگاهی میان کاجهای بلند و کلاغهای فراوان رخ میدهد. فضای بیرون دستخوش تغییر است، اما جهان راوی تقریباً به دیوارهای آسایشگاه، کارکنان آن و بیماران دیگری محدود میشود که هرکدام گذشتهای پنهان و رفتاری متفاوت دارند.
راوی کتاب من، شماره سه از کودکی در آسایشگاه زندگی کرده و شناخت او از جهان، با قواعد همین محیط شکل گرفته است. او آدمها، اتاقها، صداها و اتفاقها را از زاویهای میبیند که همیشه با برداشت شخصیتهای دیگر یکسان نیست. به همین دلیل، خواننده نمیتواند هر آنچه را روایت میشود بیدرنگ حقیقت قطعی بداند. این تردید، تعلیق اصلی رمان را میسازد.

نگاهی به هویت و فردیت در رمان عطیه عطارزاده
عنوان کتاب من، شماره سه نشر چشمه مستقیماً به مسئلهی هویت اشاره دارد. نامیدن یک انسان با شماره، گذشته و فردیت او را کنار میزند و او را به عضوی قابلکنترل در یک نظام بسته تبدیل میکند. بااینحال، شماره سه ذهنی پرجنبوجوش دارد؛ عاشق میشود، از بعضی آدمها میترسد، دیگران را پس میزند و برای اتفاقی نهایی انتظار میکشد. شخصیتهای فرعی نیز هرکدام تصویری از او ارائه میکنند و میان این روایتهای متفاوت، تشخیص چهرهی واقعی قهرمان دشوارتر میشود.
زبان داستان با آشفتگی و حساسیت ذهن راوی هماهنگ است. جزئیات کوچک، اشیا، نقاشیها، خطوط و رفتارهای روزمره در نگاه او معنایی غیرعادی پیدا میکنند. عطارزاده بهجای آنکه جنون را فقط موضوعی پزشکی بداند، آن را به شیوهای برای دیدن جهان تبدیل میکند. در نتیجه، آسایشگاه صرفاً محل وقوع داستان نیست؛ تصویری فشرده از جهانی است که در آن دیگران دربارهی هویت، سلامت و سرنوشت فرد تصمیم میگیرند.
کتاب عطیه عطارزاده رمانی روانشناختی با فضایی تیره، محدود و رازآلود است که مرز میان واقعیت بیرونی و ادراک درونی راوی را پیوسته جابهجا میکند. خرید کتاب من، شماره سه به خوانندگانی پیشنهاد میشود که از راویان نامطمئن، فضاهای بسته و داستانهای ذهنمحور لذت میبرند.
کتاب من، شماره سه برای شما مناسب است اگر
- به رمانهای روانشناختی ایرانی علاقه دارید.
- از روایتهایی با راوی نامطمئن لذت میبرید.
- داستانهای مرتبط با هویت، جنون و انزوا را دنبال میکنید.
- به فضاهای رازآلود و شخصیتهای پیچیده علاقهمندید.
در بخشی از کتاب من، شماره سه میخوانیم
قاسم که میرود میافتم به جان مستراح. لکهی زردی هست که پاک نمیشود. موزاییکها را یکییکی میسابم. چه مرگم شده؟ چرا میلرزم؟ چرا میسوزم؟ چرا نمیتوانم دهانم را باز کنم و بگویم نه قاسم؟ نه! نرو قاسم. از اینجا نرو. اگر بروی دیگر کسی نیست به من بگوید رفیق. بگوید برادر. کسی نیست برام سوت بزند وقتی تنها روی تختم درازم. حسن که حساب نیست. آخر خیال میکنی این آسو چه شکلی است که به خاطرش گریه میکنی؟ نه! من نمیگذارم. سلیمی گفته نباید توی توهمات مریض شرکت کرد. تو مریضی قاسم. زده به سرت. دست خودت نیست که هی گلهای زرد را میگذاری گوشهی دهان و باهاشان سوت میزنی. نزن قاسم! نزن! نمیدانی این دیوارها موش دارند. لابد حالا اخلج فهمیده دیوانهای. نمیدانی این گاوها میروند و همهچیز را به اخلج میگویند.
اخلج بهات شوک میدهد اگر بفهمد میخواهی با زنی فرار کنی که وجود ندارد. نه! من نمیگذارم. سندروم بونه گرفتهای اما سلیمی نفهمیده. اصلاً چرا تا چشمهات را میبندی آسو را میبینی؟ سلیمی میگوید شارل بونه فهمیده آدمها وقتی کور میشوند چیزهایی میبینند که قبلاً ندیدهاند. چیزهایی که وجود ندارند. کور شدن را مغزِ آدم کور قبول نمیکند. خودش چیزهایی میسازد برای دیدن. همه میدانند این آسو اصلاً نیست. اگر هم باشد عاشق تو نیست. صادق راست میگوید که تو نمیتوانی بروی توی اتاق زنها. الکی که نیست. نگهبانها نمیگذارند دست ما به زنها برسد. یادگار راست میگوید. این چیزها را از خودت درمیآوری. خوب میدانی گاوها دیوانه میشوند اگر بفهمند دستت رسیده به زنی آن طرف کاجها. میخواهی حرصشان را دربیاوری.
من تو را از حفظم قاسم. سندروم بونه داری. باید نجاتت بدهم. من روانپزشکم. باور نمیکنی؟ چرا این زردی نمیرود؟ چرا به ما وایتکس نمیدهند؟ چرا برف نمیدهند؟ شنبهبهشنبه یک نفر میآید و کف مستراح و توی چاه دنتول میریزد. از بوی دنتول بدم میآید. بوی گوشت سوخته میدهد.
بله























