کتاب ماشین زمان نوشتهی اچ. جی. ولز، سفر به آینده را از خیالی مبهم به تجربهای داستانی تبدیل میکند. مسافر زمان دستگاهی ساخته که میتواند در بُعد چهارم حرکت کند، اما مقصد او آیندهای باشکوه و سرشار از پیشرفت نیست. آنچه در سال 802701 میبیند، تصویری هولناک از سرنوشت انسان و نتیجهی شکافهای اجتماعی دوران خودش است.
دربارهی کتاب ماشین زمان
این کتاب نخستین بار در سال 1895 منتشر شد. ایدهی سفر در زمان پیش از آن نیز در ادبیات وجود داشت، اما ولز ماشین را به ابزاری برای حرکت هدفمند میان دورهها تبدیل کرد و اصطلاح «ماشین زمان» را در فرهنگ عمومی جا انداخت.
داستان کتاب ماشین زمان با جمعی از مردان آغاز میشود که در خانهی دانشمندی بینام گرد آمدهاند. میزبان توضیح میدهد زمان نیز مانند طول، عرض و ارتفاع یک بُعد است و نمونهای از اختراعش را نشان میدهد. هفتهی بعد، او خسته و زخمی بازمیگردد و ماجرای سفرش را تعریف میکند. این مسئله تردید را زنده نگه میدارد: مهمانان گزارشی علمی میشنوند یا داستانی باورنکردنی؟
مسافر زمان در آینده با چه جهانی روبهرو میشود؟
ماجرای این رمان در سال 802701 جریان دارد؛ جایی که شخصیت اصلی (که در کتاب با نام مسافر زمان شناخته میشود) با موجوداتی ظریف و کودکمانند به نام الویها روبهرو میشود. آنها روی سطح زمین، میان ساختمانهایی عظیم اما فرسوده زندگی میکنند، میوه میخورند و ظاهراً از کار و درگیری آزاد شدهاند. این جهان ابتدا تحقق رؤیای پیشرفت به نظر میرسد؛ با این حال، بیتفاوتی و ضعف الویها روی تاریک این آرامش را آشکار میکند.
در زیر زمین، مورلاکها زندگی میکنند؛ موجوداتی رنگپریده که ماشینآلات را به حرکت درمیآورند و از نور میترسند. مسافر ابتدا الویها را بازماندگان طبقهی مرفه و مورلاکها را نوادگان کارگرانی میداند که نسلها زیر زمین کار کردهاند. رابطهی این دو گروه اما پیچیدهتر و وحشتناکتر از تصور اوست.
در میانهی این کشف، ماشین زمان ناپدید میشود و مسافر باید برای پس گرفتن آن وارد قلمرو مورلاکها شود. آشنایی او با وینا، یکی از الویها، به آیندهی سرد رمان جنبهای عاطفی میدهد. کبریت، آتش و بقایای یک موزه ابزارهای او برای مقابله با تاریکیاند، اما آتش از کنترل خارج میشود. فناوری نجاتدهندهای مطمئن نیست؛ هر ابزار میتواند هم پناه باشد و هم خطر.
تقابل الویها و مورلاکها چه معنایی دارد؟
کتاب ماشین زمان نشر چشمه فقط ماجرایی دربارهی اختراع و سفر نیست. جدایی الویها و مورلاکها، تقسیم طبقاتی جامعهی صنعتی بریتانیا را تا دورترین نتیجهی ممکن امتداد میدهد. طبقهای که در آسایش زندگی میکند و طبقهای که دور از چشم دیگران چرخ صنعت را میگرداند، سرانجام حتی از نظر زیستی به دو گونهی متفاوت تبدیل شدهاند.

این رمان دیستوپیایی به برداشت سادهدلانه از تکامل نیز حمله میکند. آینده لزوماً نسخهای پیشرفتهتر از اکنون نیست. اگر نیاز به تلاش، کنجکاوی و سازگاری از میان برود، تکامل میتواند به ضعف و زوال برسد. اچ. جی. ولز با استفاده از دانش زیستشناسی زمان خود، پیشرفت را نه قانون طبیعت، بلکه امکانی شکننده نشان میدهد.
اچ. جی. ولز سپس مسافر را به آیندهای دورتر میفرستد؛ جایی که زمین زیر نور خورشیدی سرخ و رو به مرگ، تقریباً از حیات خالی شده است. ایجاز، فضای دلهرهآور و پیوند علم با نقد اجتماعی باعث شدهاند رمان پس از بیش از یک قرن کهنه نشود. بسیاری از داستانهای سفر در زمان نیز به الگوی ساختهشده در این کتاب بدهکارند.
عبدالحسین شریفیان این رمان را به فارسی ترجمه کرده و نشر چشمه آن را در اختیار خوانندگان فارسیزبان قرار داده است. خرید کتاب ماشین زمان برای کسانی مناسب است که انتظارشان از ژانر علمیتخیلی فقط فناوریهای عجیب نیست و دوست دارند داستان، جامعهی زمانهی خود و سرنوشت تمدن بشری را زیر سؤال ببرد.
نکوداشتهای کتاب ماشین زمان
- اچ. جی. ولز بشریت را به چنگال ناممکن میسپارد و بااینحال، آن را در حد انسان بودنش نگه میدارد یا تا همان حد بالا میبرد؛ با گوشت، خون، اندوه و حماقتش. (جوزف کنراد، نویسنده کتاب دل تاریکی)
- یکی از بزرگترین جهشهای تخیل در سراسر ادبیات انگلیسی زمانی رخ میدهد که مسافر زمان دوباره سوار ماشینش میشود و این بار خود را سی میلیون سال به آینده پرتاب میکند. (برد لیتهاوزر، نیویورکر)
کتاب ماشین زمان برای شما مناسب است اگر
- به داستانهای کلاسیک سفر در زمان علاقه دارید.
- از رمانهای علمیتخیلی با لایههای اجتماعی و فلسفی لذت میبرید.
- میخواهید با یکی از آثار اولیهی ادبیات علمیتخیلی آشنا شوید.
- داستانهای پرحادثه و دارای فضای آخرالزمانی را میپسندید.
در بخشی از کتاب ماشین زمان میخوانیم
در همین هنگام فکر کردم که من چه آدم ابلهى بودم که گذاشتم خیس شوم. برخاستم، ایستادم و به پیرامونم نظر انداختم. پیکرى غولمانند ولى نهچندان قابل تشخیص دیدم که ظاهرا از سنگ سفید تراشیده شده که با نقشونگارهایش از پشت گلها و از لاى باران مهآلوده سربرافراشته بود. جز او هیچ چیز دیگر این دنیا دیده نمىشد. به دشوارى مىتوانم احساساتم را بیان کنم. وقتى که از ضخامت ستونهاى تگرگ اندکى کاسته شد، آن هیکل سفیدرنگ را بهتر دیدم، خیلى بزرگ بود، زیرا یک درخت غان بزرگ شانههایش را لمس کرده بود. آن پیکره از مرمر سفید ساخته و تراشیده شده بود و به ابوالهول بالدار شباهت داشت، البته بالهایش به جاى اینکه از هر دو سوى بدنش عمودى قرار گرفته باشند، جورى گسترده شده بودند که انگارى مىخواست پرواز کند. به نظرم رسید که پایهى مجسمه باید از برنز باشد، چونکه از زنگارى ضخیم پوشیده شده بود. برحسب اتفاق رویش به سوى من بود، و چشمان بىفروغش را به من دوخته بود؛ سایهى لبخندى کمرنگ و رقیق بر لبانش نقش بسته بود. شرایط آب و هوایى آن را فرسوده کرده بود، گویى به یک بیمارى آزاردهنده دچار شده بود. اندک زمانى به نظارهاش ایستادم نیم دقیقه، یا شاید نیم ساعت. مجسمه را جورى مىدیدم که انگارى بر اثر زیاد یا کم شدن باران پس و پیش مىرفت. سرانجام چند لحظه چشم از او برگرفتم و دیدم که پردهى تگرگ نخنما و نازک شده است، و آسمان دارد روشن مىشود و نوید پدیدار شدن خورشید را مىدهد.
یکبار دیگر به آن پیکرهی قوزکردهی سفیدرنگ نگاه کردم، و فهمیدم که با چه بىباکى کامل به این سفر دست زدهام. اگر آن پردهى تیره بهطور کامل از میان مىرفت چه چیزهایى ممکن بود پدیدار شوند. و چه ماجراهایى که بر من نمىگذشت، و چه سنگدلى و شقاوتهایى که به صورت عاطفه و یا تمایل شدید همگانى رخ نمىگشود؟
بله

























