کتاب آوای کوهستان نوشتهی یاسوناری کاواباتا، نویسندهی برندهی جایزهی نوبل ادبیات، از آن رمانهایی است که اتفاقهای مهمش با سروصدا رخ نمیدهند. کسی ناگهان از خانه بیرون نمیزند، راز بزرگی یکباره فاش نمیشود و شخصیتها هم معمولاً حرف دلشان را مستقیم نمیزنند. بااینحال، از همان صفحات اول میفهمیم اوضاع این خانواده خوب نیست؛ فقط هرکس به شیوهی خودش وانمود میکند که همهچیز عادی است. این رمان کلاسیک جایزهی ادبی نوما را در کارنامه دارد.
دربارهی کتاب آوای کوهستان
این کتاب داستان شینگو اوگاتا، مردی سالخورده را دنبال میکند که هر روز از کاماکورا به توکیو میرود و عصر به خانه برمیگردد. زندگی او از بیرون آرام به نظر میرسد، اما ذهنش مدام درگیر خاطرات، فراموشیهای کوچک و خبر مرگ همنسلانش است. یک شب صدایی از کوه میشنود؛ صدایی دور و مبهم که آن را نشانهای از نزدیک شدن مرگ میداند.
این صدا از همان ابتدا در ذهن شینگو اوگاتا میماند. او بیشتر از قبل به گذشته فکر میکند؛ به ازدواجش، انتخابهایی که برای فرزندانش کرده و رابطهای که با همسرش هرگز آنطور که باید شکل نگرفته است. کتاب آوای کوهستان روایتگر داستان مردی است که خیلی دیر متوجه میشود نمیتواند زمان را برگرداند و بعضی تصمیمها را جبران کند.
روایت زندگی یک خانوادهی ناآرام در آوای کوهستان
مشکل اصلی خانه، ازدواج شوئیچی، پسر شینگو اوگاتا و کیکوکو، عروس خانواده است. شوئیچی به زندگی مشترکش وفادار نیست و کیکوکو با وجود رنجی که میکشد، بیشتر وقتها سکوت میکند. شینگو اوگاتا به کیکوکو نزدیکتر از پسر خودش است و از رفتار شوئیچی خشمگین میشود، ولی نمیداند چقدر باید در زندگی آنها دخالت کند. نصیحت کردن آسان است، اما وقتی پای خانواده وسط باشد، ماجرا پیچیدهتر میشود.
دختر شینگو اوگاتا هم در ازدواجش به بنبست رسیده و با فرزندانش به خانهی پدری بازمیگردد. حالا همه زیر یک سقف هستند، اما هیچکس آرامش ندارد. یاسوناری کاواباتا این خانواده را با نگاه سیاهوسفید نمیسازد. پدر اشتباه کرده، پسر بیمسئولیت است و دختر هم دلخوریهای خودش را دارد؛ ولی هیچکدام فقط یک نقش ثابت ندارند. هرکس بخشی از بار گذشته را با خودش حمل میکند.

کوهستان، پیری و ترس از آنچه پیش روست
نام رمان آوای کوهستان فقط به یک منظره اشاره ندارد. صدای کوهستان برای شینگو اوگاتا یادآور چیزی است که همیشه از آن فرار کرده: مرگ و تمام شدن فرصتها. او حالا در سنی قرار دارد که فراموشی، ضعف جسم و از دست دادن دوستان دیگر اتفاقهایی دور نیستند. برای همین، هر بحران کوچک در خانه بزرگتر از قبل به نظر میرسد.
بااینحال، این داستان کلاسیک قرار نیست فقط دربارهی غم پیری باشد. شینگو اوگاتا هنوز به آدمهای اطرافش اهمیت میدهد، از زیبایی طبیعت لذت میبرد و میخواهد جلوی خراب شدن زندگی کیکوکو را بگیرد. تراژدی او همین جاست: دلش میخواهد کاری بکند، اما میفهمد همهچیز در اختیارش نیست. گاهی آدم تازه در سالهای پایانی زندگی میفهمد چه چیزهایی را از دست داده است.
داریوش قهرمانپور کتاب را به فارسی ترجمه و نشر چشمه آن را منتشر کرده است. خرید کتاب آوای کوهستان به کسانی پیشنهاد میشود که از رمانهای خانوادگی، شخصیتهای خاکستری و داستانهایی دربارهی پیری، عشق و اشتباههای جبرانناپذیر بهخصوص در بستر ادبیات ژاپن لذت میبرند.
نکوداشتهای کتاب آوای کوهستان
- آوای کوهستان رمانی غنی و پیچیده است و در میان داستانهای مدرن ژاپنی، از همه به شعر نزدیکتر به نظر میرسد. (The New York Times Book Review)
- یاسوناری کاواباتا نویسندهای است که ظریفترین و گذراترین حسها را به زبان داستان درمیآورد. (Commonweal)
کتاب آوای کوهستان برای شما مناسب است اگر
- به ادبیات کلاسیک ژاپن علاقه دارید.
- رمانهای خانوادگی و روانشناختی را میپسندید.
- از نثر دقیق و کمحرف لذت میبرید.
- دوست دارید کتابی دربارهی گذر زمان و حسرتهای زندگی بخوانید.
در بخشی از کتاب آوای کوهستان میخوانیم
«همان که پایم را در مغازه بگذارم دیگر خلاصی ندارم، همینطور قدم زدم و وقت کشتم. ویترین گلفروشی خیلی قشنگ بود.»
ولی حالا در حال نزدیک شدن به میز کار شینگو، قیافهاش حالت جدی به خود گرفت. با انگشت روی میز نوشت «دستبهسرش کنید.»
شینگو جا خورد و گفت «چی؟» بعد به ناتسوکو گفت «ممکن است خواهش کنم چند دقیقه ما را تنها بگذاری؟»
درحالیکه منتظر بود ناتسوکو خارج شود، در گلدانی که حاضر کرده بود، سه شاخه گلسرخ را جابهجا کرد. سارافون پوشیده بود و قیافه و حالت کسی را داشت که برای یک طراح لباس کار میکند. شینگو فکر کرد کمی چاق شده است.
رفتارش به طرز غریبی آشفته بود. «به خاطر دیروز متأسفم. من دو روز پشت هم آمدم و خیلی مزاحمتان شدم.»
«بفرما بنشین.»
«متشکرم.» درحالیکه سرش را پایین انداخته بود نشست.
«باعث شدم دیر به کارت برسی.»
«اهمیتی ندارد.» وقتی به شینگو نگاه کرد، نفس سریع و عمیقی کشید، انگار بغضش میخواست بترکد. «اشکالی ندارد با شما صحبت کنم؟ دارم دق میکنم و شاید کمی هم عصبی باشم.»
«واقعاً؟»
کلمات در گلویش خفه میشدند. «دربارهی آن خانم جوان است. تصور میکنم سقطجنین کرده باشد.»
شینگو جوابی نداد.
این دختر از کجا فهمیده؟ بعید است شوئیچی در اینباره حرفی به او زده باشد. ولی آیکو با معشوقهی شوئیچی کار میکرد. شینگو خود را برای چیزهای ناخوشایند حاضر کرد.
آیکو دوباره مکثی کرد و گفت «سقطجنین برای آن خانم اشکالی ندارد.»
«کی به تو گفت؟»
«شوئیچی خرج بیمارستان را از کینو گرفت.»
شینگو حس کرد سینهاش فشرده میشود.
«به نظرم یک افتضاح بود. واقعاً توهینآمیز و در کمال بیرحمی صورت گرفت. بهقدری دلم برای آن خانم سوخت که گریهام گرفت. شوئیچی به کینو خرجی میدهد، بنابراین گمان میکنم این را بشود پول خودش حساب کرد، ولی کار درستی نبود. او از آن طبقه مردمی است که خمیرهاش با ما فرق دارد، او اگر بخواهد میتواند هر مقدار و هر جور که دلش بخواهد پول خرج کند. چون وضعش از ما بهتر است باید به خودش حق بدهد هر کاری که دوست دارد بکند؟» سعی داشت جلوِ لرزش شانههای نحیفش را بگیرد. «بعدش هم آن کینو، او هم پول را داد. از کار او هم سر درنمیآورم. داشتم دق میکردم. قصد داشتم با شما صحبت کنم، هر چند به قیمت از دست دادن کارم تمام شود. البته متوجه هستم که زیادی با شما حرف زدهام.»
بله




















