آذر ممتاز در کتاب دست نزدیک تاش ما را به قدم گذاشتن در جهانی رازآلود دعوت میکند؛ جهانی که در آن داستانها را نه از زاویهی دید انسانها، بلکه از نگاه یک عنکبوت پیر یا روحی تنها و سرگردان دنبال میکنیم. این اثر با کمرنگ کردن مرز بین واقعیت و خیال، با کلامی سورئال و مالیخولیایی ما را با خود همراه میکند تا به دل جنگلهای گیلان سفر کنیم یا رفتن معشوق را در فرودگاه به نظاره بنشینیم و همزمان که در روایتی فانتزی غرق میشویم، ابعادی تلخ و گزنده از واقعیات جامعهی امروزی را نیز لمس کنیم.
دربارهی کتاب دست نزدیک تاش
این کتاب هفت داستان کوتاه ایرانی را در بر میگیرد و داستان اول آن با عنوان «ماهی سیاه سبیلو» از زبان یک روح سرگردان روایت میشود! او که پیوند خود با زمان و مکان را از دست داده، بین دو فضای موازی مدام در رفتوآمد است؛ یکی خانهی یونس و همسرش زری و دیگری لنجی در مرداب.
یونس نویسنده است و کتابش مجوز نمیگیرد و در خلال داستان، ما شاهد بحث و گفتوگوهایی فلسفی بین یونس و زری هستیم که واقعیتهای تلخی از جامعه را با بهرهگیری از یک فضاسازی سورئال و فانتزی، بازتاب میدهند.
دومین داستان کتاب دست نزدیک تاش، قصهای به همین نام است که ما را با یک عنکبوت همراه میکند! آذر ممتاز در این داستان از تاریخ شفاهی و فولکلور گیلان وام گرفته و سوررئالیسم قلم خود را با تاریخ مناطق کوهستانی گیلان پیوند میزند.
عنکبوت ما در صندوقچهی قدیمی پدربزرگ زندگی میکرده و حالا با آذر (نویسندهی کتاب) و مائده هم مسیر شده. داستان با راوی غیرمعمول خود شما را در سفر به قلب سبز گیلان همراهی میکند.

ادبیات معاصر ایران در پوششی از سوررئالیسم مالیخولیایی
آذر ممتاز در داستان سوم کتاب دست نزدیک تاش با عنوان «بدون هیچ قیمتی» این بار با بهرهگیری از جریان سیال ذهن و با روایتی تکهتکه، زندگی شهری و بحرانهای پیچیدهی اجتماعی را هدف میگیرد. در این داستان با پسری همراه میشویم که پشت چراغقرمز کتاب میفروشد و نویسنده با لحنی شاعرانه و اپیزودیک، ما را با دغدغههایی مانند بیکاری، مهاجرت و تنهایی مواجه میکند که گریبان جوانان امروزی را گرفتهاند.
داستان چهارم کتاب با تکگویی چند شخصیت مختلف پیش میرود. یکی از آنها زنیست که بهعنوان کارشناس زمینشناسی روی پروژهی سدّی کار میکند که ممکن است ساخت آن برای یک قبرستان قدیمی خطر سیل داشته باشد.
او از شوهر نویسندهی خود تقاضای طلاق کرده، چرا که مرد مرز بین واقعیت و خیال را گم کرده است و این در نهایت به جنایتی مهلک منجر میشود. داستان با ساختار چندصدایی خود واقعیت و خیال را درهم آمیخته و درونمایههایی از طلاق و جدایی را به نمایش میگذارد.
کتاب دست نزدیک تاش؛ سفر به مرز خیال و واقعیت
داستان پنجم کتاب دست نزدیک تاش، دو برادر دوقلو و یک دختر عینکی را معرفی میکند که تصاویر ذهنی ناخودآگاهی را با هم به اشتراک میگذارند. داستان ششم نیز با عنوان «سنگ قرمز گردنبند»، تکگویی زنی خطاب به معشوق قدیمیاش را روایت میکند که قصد مهاجرت دارد. لحن این داستان بهشدت شاعرانه است و جدایی حاصل از فراق را با کلامی دلنشین، اما اندوهبار به تصویر میکشد.
در نهایت، آخرین داستان کتاب با عنوان «اگر دریا پری دریایی نداشت» روایتی بسیار کوتاه از احساسات دو عاشق است که قلب ما را با عناصری از طبیعت پیوند میزند و بوی ساحل دریا را با خود به همراه دارد.
در کل اگر از غرق شدن در فضای داستانهای سورئال لذت میبرید و آثار نویسندگان معاصر ایرانی را دنبال میکنید، خرید کتاب دست نزدیک تاش نشر گوشه را به شما پیشنهاد میکنیم. داستانهای این کتاب برای علاقهمندان به داستان کوتاه ایرانی، جالبتوجه خواهند بود.
کتاب دست نزدیک تاش برای شما مناسب است اگر
- به داستانهای سورئال و فولکلوریک علاقه دارید.
- داستانهایی که با جریان سیال ذهن روایت میشوند و شما را با فضایی مالیخولیایی همراه میکنند، دوست دارید.
- از دنبال کردن ادبیات معاصر ایران لذت میبرید.
در بخشی از کتاب دست نزدیک تاش میخوانیم
مرد لب پایینش را گاز میگیرد و زیرچشمی به یونس نگاه میکند و بلند میشود و از جیب بادگیرش سیگاری درمیآورد و میگوید: «عیبه! همسنته مگه؟ یونسآقایی، آقایونسی!»
چوب کبریت را روی قوطی کاغذی میکشد اما روشن نمیشود. نم برداشته. اشاره میکند و میگوید: «برو زای، ازش آتش بگیر و بیار. برو زای جان.»
پسر بلند میشود و همانطور که دستش را با پارچهی شلوار پاک میکند، فکر میکند کاش میتوانست به جای کندن ماهیها از تور مثل یونس بنشیند و به دریا زل بزند. میپرسد: «آقا جان، از معلم اجتماعی پرسیدم نویسندگی جرمه، گفت نه. چرا مأمورا دنبال یونسآقان؟»
پدر خم میشود سر تور، ماهی تقریباً درشتی را درمیآورد و همانطور میگوید: «سرِ ما را به باد میدی پسر. گفتم هیچی نگید. من که حالیم نمیشه. کمکی خواست ما هم بهخاطر آقاجانش نه نگفتیم.» ماهیگیر نگاهش میکند: «میگه روزنامه مینوشته، روزنامهها رو که جمع میکنن، خب روزنامهنویسا رو هم میگیرن دیگه.»
جدی میشود و ادامه میدهد: «واسه هیچکی حرف نزن پسر. این ماهیگیری قاچاق نیست و اونا هم مأمورای محیطزیست نیستن.» لبخند روی صورتش پیدا میشود و نگاهش میکند و ادامه میدهد: «آقا جانش همکلاسم بود. مرد ماهی بود. همهی مشقهام رو انجام میداد و من میرفتم دریا. هی... یادش بهخیر.» با صدای بلند آهی میکشد.
بله















