سفر در زمان برای نجات یک زندگی! کتاب قطار نیمه شب اثر مت هیگ در فهرست پرفروشترینهای نیویورک تایمز قرار گرفته و داستانی رازآلود را روایت میکند. این رمان، ادامهی معنوی بر جهان رمان کتابخانه نیمه شب است؛ اما به جای سفر به زندگیهای موازی، ما را به دل همان زندگی واقعی میبرد. ویلبر باد، شخصیت اصلی این کتاب پیرمردی 81 ساله و در آستانهی مرگ است که ناگهان خود را در ایستگاه قطاری جادویی مییابد.
دربارهی کتاب قطار نیمه شب
کتاب قطار نیمه شب دربارهی چیست و این بار مت هیگ (Matt Haig) چه راز معنوی و ارزشمندی را با زبان رئالیسم جادویی بیان کرده است؟ در پاسخ باید بگوییم که این اثر، راز مرگ و زندگی را در دل خود دارد. ویلبر باد، شخصیت اصلی این رمان، در لحظهی مرگ در یک ایستگاه قطار جادویی بیدار میشود؛ ایستگاهی که نام خودش را بر سردر دارد و گویی او را صدا میزند تا قدم در گذشته بگذارد.
در این سفر اگنس بگردیل همراه او است. راهنمایی شبحگونه، مهربان و دانا که هم شبیه کتابدار دوران جوانی ویلبر است و هم شبیه وجدان او. اگنس او را از ایستگاهی به ایستگاهی دیگر میبرد؛ از کودکی تا جوانی، از عشق تا تراژدی، از لحظههای روشن تا زخمهایی که سالها زیر پوستش ماندهاند. ویلبر در این سفر با نسخههای جوانتر خودش روبهرو میشود؛ نسخههایی که هنوز عاشق، امیدوار و فراتر از همهی اینها، هنوز زنده هستند! کتاب قطار نیمه شب مت هیگ (The Midnight Train)، اثری در ستایش زندگی است.

رمانی فانتزی و فلسفی برای فهم معنای زندگی
سفر در زمان برای ویلبر، فقط عبور از خاطرات نیست؛ بازگشت به لحظههایی است که معنای زندگی او را شکل دادهاند. او در هر ایستگاه، بخشی از خودش را میبیند. این سفر، آرامآرام به آیینی برای آشتی با زندگی میشود. ویلبر درمییابد که اشتباهاتش، شکستهایش و حتی غمهایش، بخشی از مسیر انسانی او بودهاند. از تصادفی که منجر به مرگ برادرش شد تا لحظههایی که به بهانهی پول درآوردن، عشقش را نادیده گرفت و او را از خود راند.
ویلبر انسانی است با اشتباهات واقعی، حسرتهای واقعی و عشقی واقعی که از دستش رفته است. مت هیگ در کتاب قطار نیمه شب ترجمه سعید سیمرغ، او را نه قهرمان صدا میزند و نه قربانی. از این جهت میتوانیم بین این کتاب و کتاب کتابخانه نیمه شب پیوندی روشن ببینیم؛ هر دو اثری هستند دربارهی مواجهه با حقیقت زندگی، اما از دو مسیر کاملاً متفاوت.
داستان کتابخانه نیمهشب ادامه دارد...
در کتابخانه نیمه شب، نورا وارد جهانی میشود که میتواند نسخههای مختلف زندگیاش را تجربه کند؛ زندگیهایی که میتوانست داشته باشد. اما در قطار نیمه شب، ویلبر فقط یک زندگی دارد؛ همان زندگی واقعی. همان گذشتهای که اتفاق افتاده و همان لحظههایی که دیگر قابل تغییر نیستند.
به راستی با اندوه و حسرت گذشته چه باید کرد؟ همهی ما شنیدهایم که در لحظهی مرگ، تمام وقایع زندگی مانند فیلمی از جلو چشم ما میگذرد، آیا این همان چیزی است که بر سر ویلبر آمد؟ هر چه هست باید بدانید که مت هیگ با زبان رئالیسم جادویی، قصدش ساختن سفری برای فرار از واقعیت نیست؛ او خوب میداند که نیروی شفا در لحظهی حال است؛ در هر دم و بازدم.
کتابهای مت هیگ؛ فراخوانی برای زندگی در لحظه
با خرید کتاب قطار نیمه شب نشر گویا، یکی از بهترین کتابهای تخیلی را در دست خواهید داشت. سفری به اعماق روان انسان؛ جایی که سوگ، حسرت، عشق و حقیقت درهمتنیده میشوند و تصویری تازه از معنای زندگی میسازند. خواندن این رمان شما را وادار میکند که دقیقتر به زندگی خود نگاه کنید؛ به زخمهایی که پنهان کردهاید، انتخابهایی که از آنها گریختهاید و لحظههایی که هرگز فرصت دیدنشان را نداشتهاید.
نکوداشتهای کتاب قطار نیمه شب
- مت هیگ طوری مینویسد که هنگام خواندن، خودت را در حال پرسیدن پرسشهای عمیق و تأملبرانگیز از خودت مییابی. تردیدی نیست که هنگام خواندن قطار نیمه شب نیز همین اتفاق برایت خواهد افتاد. (Parade)
- داستانی شیرین دربارهی پیرمردی که در آستانهی مرگ قرار دارد و فرصتی مییابد تا دوباره در طول زندگیاش سفر کند. (The Chicago Tribune)
- تأثیرگذار... مت هیگ با صداقت، ترسها و حسرتهای ویلبر را در طول زندگی ایثارگرانهاش بازآفرینی میکند. این کتاب طرفداران او را راضی خواهد کرد. (Publishers Weekly)
کتاب قطار نیمه شب برای شما مناسب است اگر
- بهترین کتابهای فانتزی را جستجو میکنید و به دنبال اثری هستید که در عین غیرواقعی بودن، تأملبرانگیز باشد.
- با حسرت گذشته دست و پنجه نرم میکنید و به کتابهای معنوی و آرامبخشی نیاز دارید که شما را به زندگی در لحظه حال دعوت کنند.
- از طرفداران کتابهای مت هیگ هستید؛ کتابخانه نیمه شب را به دوستان و آشنایان خود معرفی کردهاید و حالا میخواهید اثری تازه از این نویسندهی انگلیسی را در دست بگیرید.
در بخشی از کتاب قطار نیمه شب میخوانیم
باتوجهبه اینکه اینجا دنیای مرگ بود، عجیبترین چیز ممکن این بود که او خیلی بهتر از تمام این سالها میتوانست نفس بکشد.
البته مشخصاً تنفس واقعی نبود. ولی دقیقاً حس نفسکشیدن را داشت. نوعی حافظهی رَویهایِ روح. درست همانطور که حس بدن خودش را میشناخت. ولی، نه. واقعاً حس بدن واقعیاش نبود. این بدنی که حالا در آن بود نه درد میکرد و نه خشک شده بود. حس میکرد انگشتهایش میتوانند بهراحتی پیانو بزنند.
پایین را نگاه کرد و دید که شلوار جین پاچهگشاد، پیراهن پلیاستر سبز آستینکوتاه و یک کت سبک با یقهی پهن به تن دارد. انگشتهای پایش از صندلهایی بیرون زده بود که از دههی 1970 به بعد نپوشیده بود. دیگر بونیون نداشت. بازوهایش را دید که برنزه و جوان بودند.
پوست جوان صورتش را لمس کرد. واقعاً جوان نبود؛ میتوانست زبری تهریشش را که از ته تراشیده شده بود حس کند، ولی پوستش کشیده و نسبتاً بدون چینوچروک بود. بهجز آن دو پازلفی بلند.
انرژی عجیبی را درونش حس میکرد. فوقالعاده بود. نوعی شعله که در طول سالها به پتپت افتاده و کمرنگ شده بود، ولی حالا برگشته و آماده بود تا قدرش دانسته شود. تمام مشکل زندگی همین بود. زندگی هر روز را پشتسرهم به آدم میدهد، طوری که هر معجزهای که باید گرامی داشته شود، به یک عادت تکراری تبدیل میشود که نادیده گرفته شود. ولی حالا دوباره آن را حس میکرد.
زندهبودن.
بله




























