کتاب قصههای من و بچههام: عطسه نوشتهی شهرام شفیعی یک داستان کمیک کودکانه است که با روایتی خلاقانه اتفاقات روزمرهی یک خانواده معمولی را تعریف میکند. ترکیب داستانهای خندهدار با کاریکاتورهای سام سلماسی تجربهای سرگرمکننده برای کودکان خلق میکند.
دربارهی کتاب قصههای من و بچههام: عطسه
پیدا کردن داستان طنز کودکانه با روایت تازه، بهدور از کلیشه و مناسب با سن بچهها معمولاً کار راحتی نیست. بسیاری از آثار موجود همگی تکرار شوخیهای قدیمی است. شهرام شفیعی، نویسندهی طنزپرداز ایرانی، با در نظر گرفتن این مسئله و بر اساس تجربهی طولانی در نگارش ادبیات کودکانه دست به تألیف کتاب قصههای من و بچههام: عطسه زده است.
در این اثر نویسنده سعی کرده از دید کودکان و با زبان آنها روایتهای سادهای را با چاشنی طنز تعریف کند. این کتاب مجموعهای از داستانهای مستقل است که هر بار قصهی تازهای را برای مخاطب میگوید. در ابتدای هر داستان ماجرا عادی به نظر میرسد؛ اما در ادامه، اغراق جالب و اتفاقهای پیشبینینشده رخ میدهد که باعث تغییر در سیر داستان میشود. یکی از نقطه قوتهای عطسه، تصویرگریهای طنازانهی سام سلماسی است که مطالعه را لذتبخشتر میکند. این داستان تصویری کودکانه یکی از بهترین انتخابها برای تشویق کودکان به کتابخوانی و سرگرمکردن آنها است.
یک خانواده و هزار ماجرا
ماجراهای این مجموعه دربارهی یک خانوادهی چهارنفره و فامیلهایشان است که پدر خانواده راوی هر قصه است. مهمانی، سفر یا حتی ورزش بهانهای برای شروع ماجرایی شلوغ و خندهدار است. بخشی از شوخیهای کتاب از سوءتفاهمهای بامزه، برداشتهای عجیب کودکان و رفتارهای غافلگیرکنندهی بزرگترها بهوجود میآید.
باتوجهبه حجم کم صفحهها و قصههای کوتاه و مستقل، کتاب حاضر برای تمرین روخوانی در خانه یا کلاس درس نیز مناسب است. خرید کتاب قصههای من و بچههام: عطسه از انتشارات سیمای شرق تجربهی مطالعهای جذاب برای اوقات فراغت کودکان خلق میکند.
قصههای من و بچههام: عطسه برای شما مناسب است اگر
- به دنبال خرید کتاب سرگرمکننده برای کودکان 3 تا 12 ساله هستید.
- از مطالعهی کتابهای کودکانهی طنز لذت میبرید.
- به دنبال مجموعهای برای تشویق کودکان به کتابخوانی هستید.
در بخشی از کتاب قصههای من و بچههام: عطسه میخوانیم
جشن تولد مادربزرگ بود. همه آمده بودند و خانه خیلی شلوغ بود. من داشتم به آشپزخانه میرفتم که ناگهان آقای شیرمال داد زد و مرا هل داد! من پرت شدم و روی کیک تولد افتادم. تعداد شمعهای کیک زیاد بود و فکر کردم روی اجاق گاز افتادهام! آقای شیرمال به من گفت: «داشتی بچه پسرخاله را زیر پایت له میکردی! حواست کجاست؟» دور و برم را نگاه کردم و گفتم: «اینجا که بچهای نیست! پسرخاله که بچه ندارد! پسرخاله اصلاً عروسی نکرده است!» شیرمال گفت: «حواسم نبود! به هر حال مواظب باش! من نمیتوانم از همه بپرسم عروسی کردهاید یا نه!»
بله




















