شخصیت اصلی داستان هلن که همون اوایل داستان متوجه میشید مشکل روانی و چهره ژولیده داره و لباسهاش رو از سطل زباله برمیداره. برادر خواندش به تازگی بعلت افسردگی خودکشی کرده. با وجود اینکه برادر و پدر و مادرش با اون همخون نیستند و هر دو از دو خانواده جداگانه به سرپرستی گرفته شدند ولی هر دو بیمار روانی هستند (البته هلن در طی داستان نمیگه مشکل روانی داره و کلا خودش رو سالم میدونه) پس قطعا شرایط زندگی و محیط خانواده در این اختلال نقش داشته. داستان که جلو میره با وجود اینکه هلن میگه والدینش خسیس هستند ولی اون به راحتی از دسته چک پدر خواندش استفاده میکنه و ناپدری متوجه نمیشه. هیچ موردی از تنبیه بدنی رو ذکر نمیکنه ولی با تعریفهاش از خانه کودکیش مشخصه که کم نور و غمناک بوده. همه دوستان و همسایهها با والدینش رفتار خوبی دارند و فقط هلن از اونها ناراضیه به طوری که پنج سال هست که به شهر دیگهای مهاجرت کرده و با سختی اونجا زندگی میکنه و اصلا با والدینش در ارتباط نیست. اینجاست که متوجه نمیشم علت اختلال روانی این دو خواهر و برادر خوانده چی بوده. از نظر من داستان بسیار کسل کننده بود
ضمنا کلماتی مثل «ابجی اطمینان» و «نوجوانان مشکل دار» میتونستند با کلمات بهتری جایگزین شوند
اصلا ارتباط خوبی با داستان پیدا نکردم
ممنون از کتابراه گرامی
ضمنا کلماتی مثل «ابجی اطمینان» و «نوجوانان مشکل دار» میتونستند با کلمات بهتری جایگزین شوند
اصلا ارتباط خوبی با داستان پیدا نکردم
ممنون از کتابراه گرامی