نقد، بررسی و نظرات کتاب غریبه در آینه - لیو کنستانتین
4.1
17 رای
خاطره
۱۴۰۴/۱۲/۱۵
00
آدیسون ناگهان به هوش میاد و وسط جاده در حالیکه گلی، خسته، تشنه، زخمی هستش هیچی رو به یاد نمیاره. احساس میکنه تو دهنش پراز خاک و به یاد نمیاره اسمش چیه و چرا اینجاست. به سختی خودش رو به جاده میرسدنه واز کامیونی عبوری کمک میخواد. راننده نجات دهنده که اد نام داره، آدیسون رو به خونهاش میبره وهمراه همسرش گیگی ازش مراقبت میکنن. دوسال تمام آدیسون کنار اد وگیگی میمونه وهمه جور روانشاس و هیپنوتیزم و درمانهای روانی رو امتحان میکنه ولی حافظهاش برنمیگرده تا با گابریل مردی جوان خوش تیپ وثروتمند آشنا میشه. وعاشق هم میشن وگابریل تصمیم به ازدواج با آدیسون میگیره اما بلایت مادر گابریل چندان موافق این ازدواج نیست ویه کارآکاه استخدام میکنه تا گذشته آدیسون رو بتونه دربیاره ولی هیچی از گذشته آدیسون پیدا نمیشه تا یه روز مردی در یه رستوران به آدیسون نزدیک میشه و صداش میزنه امیلیا هنوزم میرقصی؟! من حاضرم پول زیادی بدم تا اون تن وبدن زیبا رو روی میله رقص دوباره ببینم!!! شوک بزرگی به آدیسوت وارد میشه. آیا اون قبلا رقاص بوده واسمش امیلیاست؟ ایا شوهر یا بچه داره؟ در زندگی گذشتهاش چه اتفاقی براش افتاده؟ داستان سوژه تقریبا تکراری داره و با اینکه نویسنده سعی کرده تعلیق زیادی بوجود بیاره ولی از همون اول داستان تقریبا اخرش رو میشه حدس زد و خیلی داستان فانتزی و از واقعیت به دورهستش. من نتونستم هیچکدوم از وقایع داستان رو بپدیرم و برام باور نکردنی و آبکی بود. ولی داستان ریتم تند، فصلهای کوتاه، روان وبه دور از حاشیه نویسی و خوندنش خسته کننده نیست
فوق العاده بود خیلی دوستش داشتم به نظرم ارزش خوندن و داره
برخلاف چیزی که راجبش شنیده بودم رونده داستان کلیشهای و تکراری نبود افکاره جولیان با اینکه غیره اخلاقی بود اما چالش برانگیز بود و باعث میشد به فکر فورو بری انتهای داستان یه شوک بزرگ به حساب میاومد که عملا داخلش غرق میشدی روابطشون پیچیده بود و این پیچیدگی باعث میشد پایانه داستان قابل حدس نباشه و اینکه دوست داشتم در اخر گبریل و امیلیا به هم برسن هر چند که نویسنده این قسمت و به عهدهی تفکرات خواننده گذاشته بود
برخلاف چیزی که راجبش شنیده بودم رونده داستان کلیشهای و تکراری نبود افکاره جولیان با اینکه غیره اخلاقی بود اما چالش برانگیز بود و باعث میشد به فکر فورو بری انتهای داستان یه شوک بزرگ به حساب میاومد که عملا داخلش غرق میشدی روابطشون پیچیده بود و این پیچیدگی باعث میشد پایانه داستان قابل حدس نباشه و اینکه دوست داشتم در اخر گبریل و امیلیا به هم برسن هر چند که نویسنده این قسمت و به عهدهی تفکرات خواننده گذاشته بود
اصلا مورد پسند من نبود اوایل داستان خپب شروع شدو تمایلم به خواندن بقیش و پی بردن به اصل داستان زیاد بود. ولی از وقتی به بخش جولیان رسید همه چی خیلی درهم برهم و غیر واقعی و پرت و پلا شد
اینهمه دستکاری رو افراد مختلف تو سالهای متمادی؟ خیلی غیر قابل باور شپ. پر از اطلاعات ناگهانی و به درد نخور. از یه جایی به بعد داستان سقوط ازاد کرد.
اینهمه دستکاری رو افراد مختلف تو سالهای متمادی؟ خیلی غیر قابل باور شپ. پر از اطلاعات ناگهانی و به درد نخور. از یه جایی به بعد داستان سقوط ازاد کرد.
داستان دندان گیری نبود، ابتدا داستان خوب شروع شد ولی از نیمه به بعد تقریبا میدانستی چه پیش میاید، غافلگیری نداشت و هیجان چندانی هم نداشت، به شخصه از نوع جنایی، روانکاویی زیاد خوشم نمیاید، اینکه بخواهی با روان کسی بازی کنی، به نظرم در این نوع داستان (فروپاشی) به مراتب بهتر ازاین است.
