رفیق شامی در قصه ی این کتاب، ماجرای روزی را تعریف می کند که پدرش دستمزد دو ماهش را با گشاده دستی خرج کرد تا یک رادیو برای خانه بخرد. در شرایطی که آن ها صندلی برای پذیرایی از مهمان نداشتند و همگی در یک سینی بزرگ غذا می خوردند، پدر ریخت وپاش فراوان کرده بود تا یک رادیو برای خانه بخرد؛ تازه نه یک رادیوی معمولی، رادیویی که با آن شیشه های رنگارنگ و چشم سبزش، بهترین رادیوی محله ی اعراب مسیحی به شمار می آمد. پدر قصد کرده بود تا چشم همه را به حسن انتخابش خیره کند. پس از آن رادیو تبدیل به چشم و چراغ خانه شده بود و اعضای خانواده به عنوان عزیزترین فرزند و نورچشمی به آن نگاه می کردند. مانند یک پادشاه بر کنج طاقچه می نشست و صدایش را بالا می برد تا یا از اخبار جهان بگوید، یا اهل خانه را با برنامه های مختلف سرگرم کند. این روال هر روز و هر روز ادامه دارد تا روزی که صدای رادیو، با خش خشی می خوابد و دیگر هم بلند نمی شود. آن موقع است که پدر باز دست و دلبازی می کند و حقوق دو روزش را به تعمیرکار می دهد تا دوباره رادیو را به زندگی برگرداند.
رفیق شامی (Rafik Shami مولف کتاب صوتی پدرم هنرمندی Mein Vater und sein Radio (و رادیواش سوری الاصل است که در آلمان زندگی میکند. به همین خاطر با وجود اینکه زبان داستانهای او آلمانی است ولی فرهنگ شرقی و خاورمیانه ای در آن به شدت پررنگ است و ایرانیها نیز به راحتی با آن ارتباط برقرار می کنند رفیق شامی در این داستانها با اینکه از یک ماجرای ساده صحبت میکند اما اضافه کردن چاشنی های فرهنگی مخصوصش قصه را شیرین و شنیدنی میکند این قصه بخشی از کتاب Der Fliegenmelker und andere (مگس دوش. است Erzahlungen رفیق شامی در قصه ی این کتاب ماجرای روزی را تعریف میکند که پدرش دستمزد دو ماهش را با گشاده دستی خرج کرد تا یک رادیو برای خانه بخرد. در شرایطی که آن ها صندلی برای پذیرایی از مهمان نداشتند و همگی در یک سینی بزرگ غذا میخوردند
تجربه مشترک و بامزه همه فرزندان که پدرشان آچار به دست است اینکه پدری دست اچار شود و در نهایت پیچ اضافه بیاورد خاطرات بامزه ای از همه دهه شصتی ها ی ایرانی ست اینکه پدری آچاری داشته باشد و چیزی را درست کند به صرف اقتصادی است اینکه درست هم نکند باز هم به صرف اقتصادی است کلا تجربه زندگی بسیار خوب است فقط باید دید چه چیزی را مد نظر دارید در غرب تعمیر وسایل خانه و اعتماد کردن به متخصص محول می شود و تفسیر می شود این به اعتماد به دیگران که نمی خو اهند سرت را کلاه بگذارند در کشور ما و شاید کشورهای که از نظر فرهنگی و شرایط زندگی تشابهاتی به کشور ما دارند به صرفه جویی اقتصادی و همه فن حریف بودن پدر ها تفسیر می شود ولی ایا همه فن حریف و در همه جیز متخصص هم داریم؟ 😃
کتاب صوتی پدرم و رادیواش کتاب باحالی بودخوشم امدصداگذاری عاااالی بودکتاب دربارهی خانوادهی بود که در محله مسیحیها زندگی میکردن با اینکه وضع مالی خوبی نداشتنصندلی برا نشیتن یا ظرفی برا غذا خوردن اما پدرشان رادیویی گرون خریده بودو مثل چشماش ازش نگه داری میکردرادیویی که فرانسه مراکش و.. را میگرفتشده بود نور چشمی خانوادهپدرش پول ۲ روز کار کردنش را داده بود تا رادیو را درست کندو از این به بعد تصمیم گرفت خودش رادیو درست کندمثل تغریبا پدرهای ایرانی😂و اینکه هر دفعه چند تکه چیز پیچ مهره یا سیمی اضافه میامداخرشم با ضربهی مشت پدر درست شد و پدر گفت همیشه نباید باهاش خوب رفتاری کرد باید گاهیام ادب شه و دیگه رادیو خراب نشدممنون از کتابراه
داستان روایت طنزآمیز و در عین حال تأمل برانگیزی از رابطه ی انسان با تکنولوژی است. پدری که با زحمت و افتخار رادیویی گران قیمت می خرد، در آغاز با دقت و وسواس از آن مراقبت می کند، اما به تدریج میان او و رادیو رابطه ای عاطفی و حتی انسانی شکل می گیرد رابطه ای پر از عصبانیت، شکست، امید و وابستگیای داستان در ظاهر ساده است، اما در عمق خود درباره ی سرشت انسان و واکنش او در برابر چیزهایی است که نمی فهمد اما دوست دارد اضافه میکنم صداو لحن راوی این داستان کوتاه بسیار زیبا و دلنشین بود. در نهایت داستان یادآور این نکته است که میان انسان و ابزار، همیشه چیزی از احساس، خشم و معجزه وجود دارد — چیزی که فقط با منطق نمی توان توضیحش داد
داستان جالبی بود. پدر خانواده حقوق دو ماه خودش رو برای خرید بهترین رادیو صرف میکنه در حالی که مبل برای نشستن و ظرف کافی برای غذا خوردن نداشتن و تو یه کاسه غذا میخوردن. اون عاشق رادیوش بود و با اون مثل بچش رفتار میکرد. رادیو چند بار خراب میشه و اون رو برای تعمیر بیرون میبره بعد از اون رادیو که خراب میشد خودش درست میکرد هر بار هم یه چیزش اضافه میومد اما کار میکرد. یه بار که رادیو دوباره خراب شد پدر عصبی میشه و با مشت میکوبه تو سر رادیو بعد اون رادیو دیگه خراب نمیشه😂 داستان با نمک بود شرط میبندم هممون حداقل یه بار این تجربه رو سر چیز های مختلف داشتیم😅مرسی از گوینده محترم و کتابراه
داستان ساده و شیرین و کاملا آشنایی بود؛ بنظرم کمتر پدری هست که اینطور نباشه، که بنظرش پول تعمیرات دادن اسرافه و خودش اینکار رو می کنه چون هزینه یک پنجم میشه. جمله: «اینکه با هربار تعمیر شدن رادیو از خود پیچ و مهره و سیم اضافی صادر می کرد»، که تعمیرات های جزئی خونه که بعضی از قبل تر هم بودن ولی محل توجه نبودن یا بعدتر بوجود اومدن رو جبران کرد؛ تا اینکه یکروز تابستون رادیو قطع میشه و دیگه روشن نمیشه و تعمیر هم، درحالی که بعد از اینکه تو سرش کوبید دیگه خراب نشد و به خوبی کار کرد. . ممنون از کتاب راه برای انتشار آثار این نویسنده و گوینده واقعا دلنشین بود.
زیبا بود، قصه طنزگونه کوتاه و دلنشین و نقدی هم بر آن نمیبینم تنهانقدی که میتوان به آن داشت کوتاهی بیش از حد داستانه چون تا مخاطب با قصه ارتباط بر قرار میکند تمام میشود، با همه این در یکی دوصفحه هم یک داستان طنزگونه را که بیانگر واکنشی است که در هر زمان از زندگی بشر با پدیدههای جدید اتفاق میافتد و این هم از نقاط قوت داستان است، به هرحال قصه شیرینی است، شنیدنش را به همه گروههای سنی اعم از نوجوانان که با گوشه از زندگی گذشتگان آشنا شوند چه بسا که خود ذرهای از تاریخ است به زبان طنز و داستان و بزرگ سالان هم برایشان نوعی یاد اور خاطرات گذشته است،
خیلی از قصه لذت بردم، قصه درمورد خانوادهایست که با وجود ثروتمند نبودن، پدرشان پول زیادی را صرف خرید و تعمیر رادیو میکند. اما پس از مدتی خود دست به کار میشود و رادیو را تعمیر میکند. اما هر دفعه چند قطعه اضافه میآید😂 و از آنها هم استفاده مفید دیگری میشود. این موضوع به نظرم طنز جالبی درون خود داشت و از همه مهمتر، زمانی که رادیو دیگر کار نمیکرد، به آن ضربه میزدند، یادم هست که قدیم خیلی از خانوادهها همین بلا را بر سر تلویزیونهای بیچاره میآوردند تا به کار بیفتد. در کل خیلی احساس خوبی از صمیمیت خانوادهها و همسایهها گرفتم و یک جورهایی نوستالژیک بود.
داستان زیبا و کوتاهی بود. رفیق شامی قلم روان و گویایی دارد. داستان پدرم و رادیواش، داستان شخصیت پدر یک خانواده است. این داستان بیش از آنکه روایت خریداری یک رادیو و راز و نیاز با آن و توجه کردن به آن باشد، روایت شخصیت مردی است که به یک جسم بیش از خانوادهاش اهمیت میدهد. بارها برای آن خرج میکند و پس از اینکه رادیو برایش تکراری میشود، رفتارش با رادیو مثل رفتارش با سایر اعضای خانوادهاش میشود. اعضای خانوادهای که برای او حیوان هستند و گاهی نیاز به بددهنی دارند و گاه... خواندن این داستان بسیار زیبا را به اهالی کتاب پیشنهاد میکنم. شراره تاجمیر ریاحی
وقتی این داستان رو تو لیست داستانهای کتاب راه دیدم این به نظرم اومد پدرم و داریوش گفتم باید جالب باشه دانلود کردم دیدم که عه اون داریوش که رادیوشه. از شنیدن این کتاب لذت بردم خداروشکر حداقل این کتاب ۲تا گوینده خوب داره. من خودم هنرمندم و درون منم یه کودک تعمیرکار زندگی میکنه درست مثل پدر این روایت برای اولین بار تو خانواده مون من خودم فیلترهای دستگاه تصفیه آب رو تعویض کردم حتی تلویزیون رو دیوار کار دست خودمه ممنون از مترجم و نویسنده کتاب و همینطور برنامه خوب کتابراه اسفند ۱۴۰۴ (جنگ)
موسیقی و نام نویسنده بی اختیار من را به خانه های سنتی و قدیمی قاهره مصر برد و اتفاقا با شخصیت های داستان هم جور درآمد. بسیار داستان شیرین و دلچسبی هست، و یاد دوران ویدیو افتادم تو کشور خودمون. داستان در مورد مردیست که فقیر هست و تمام تفریح حیثیت و بزرگی خود را از رادیو دارد. حتی تلاش می کنه خودش تعمیرش کنه، تا جایی که هر سری بعد تعمیر رادیو وسایلی اضافه میاورد و.. . گوینده هم خوب حال و هوا را توصیف کرد، مخصوصا جایی که میگه صداش صاف تر میشه..
داستان خوبی بود مخصوصا که راوی خیلی بامزه تعریف میکنه که مال خیلی وقت پیشه از زبان پسری که پدرش با وضع مالی ضعیف یه رادیو میخره و خیلی رادیوش رو دوست داره بار اول که رادیو خراب میشه پول زیادی بابت تعمیر رادیو میپردازه و سعی میکنه یاد بگیره دفعههای بعد خودش با هزینه خیلی کمتر خودش تعمیرش میکنه و از این کارش خیلی خوشحاله تا اینکه رادبو زود به زود خراب میشه دفعه اخر با مشت میزنه تو سرش و اون درست میشه
خیلی جالب، کوتاه، مختصر و مفید بود. صداگذاری عالی بود، یک داستان ساده و پر جاذبه. یک داستان طنز در محیطی سنتی و پدری که در اون فضا کاملا آشنا است. بسیار دوست داشتم و با اشتیاق گوش دادم. زمانهای قدیم رو بیادم آورد روزهایی که رادیو مونس شبها و روزها یمان بود. رفیق شامی خیلی ساده و سلیس روایت کرده بود و مترجم عالی ترجمه کرده بود. ممنون از راوی که صدای دلنشینی متناسب با جو کتاب داشت.
صمیمیت داستان منو برد به ۲۰-۳۰سال پیش وقتی که وسایل خونه نیاز به تعمیر داشتن و دستگاه رادیو/تلویزیون که گاهی با تو سری خوردن به کارشون ادامه می دادن. از (رفیق شامی) نویسنده عرب/آلمانی تبار کتابهای دیگری هم مطالعه کردم که از خوندنشون به احساس خوبی رسیدم و آثارش دوست داشتم. از کتابراه بخاطر این احساس خوب سپاسگزارم.
بهترین قسمت کتاب موسیقی متن بود که هر چقدر گوش بدی باز هم زیباست. داستان یک روایت تکراری ست از زمان قدیم، حسن آن این است که خاطرات قدیم را زنده می کند. ونکته ظریف آن اینکه نباید به بعضی ها زیاد بها داد فکر می کنن چه خبره، گاهی یه توسری بهتر از نوازش جواب میده😂
کتاب جالب و داستان باحالی داره. اینکه هر بار، بعد از تعمیر رادیو، وسایلی اضافه میامد، خیلی بامزه بود و راستش توی خونه ی ما هم این اتفاق گاهی می افته😅 داستان های رفیق شامی معمولا کوتاه، ساده و دلنشین هستند. صدای راوی هم خیلی خوبه. سپاس از کتابراه 🙏
کتاب حاضر درخصوص خرید رادیویی با رنگ و لعاب که رفیق شامی دستمزد چند روزش را صرف خریدش کرده که با توجه به نیازهای زیاد زندگی بازهم به خرید رادیو و تعمیر آن همت میگمارد تا اینکه رادیو به عضوی در خانواده بدل میگردد. با تشکر از کتابراه و دست اندرکاران.
بخاطر انتخاب اهنگ بیکلام ممنونم و صدای گوینده عالی. داستان طنز زیبایی بود. قدیم وقتی تلویزیون ها خراب می شد مشت می کوبیدن رو سرش یک دفعه تصویرش می اومد با این داستان یاد قدیم افتادم جالب بود صداپیشه هم عالی بود. در کل داستان طنز جالبی بود. ممنون از کتابراه
داستان های رفیق شامی مثل رادیو و سگ محله نمایی از خاطرات کودکی ما را به تصویر میکشد که فرقی ندارد در سوریه باشی یا ایران، در روستا همه کم و بیش بچه ها یک جور خاطرات دارند. دو داستانی که از رفیق شامی شنیدم واقعا زیبا بورند
یاد رادیو پدر بزرگم افتادم که توی ایوان خونه می نشست و همچین با احترام پیچ رادیو را میچرخاند که برایش بخواند و ما به آن نگاه عاقل اندر بیکار می انداختیم ولی برای او حکم یک یار بی آزار ورّاج و وقت پُر کن را داشت.
داستان کوتاه خاطره انگیز و باریتمی خوب و ضرب آهنگی روان، چند لحظه جذاب همین ستاره ۴ و برای صدای دوتا گوینده نازنین دادم وگرنه ۳ ستاره کافی بود... سپاس بی پایان از مدیران کارکنان و دست اندرکاران اپ نازنین کتابراه
موضوع کتاب جالب بود و جدید
ولی من تازه داشتم با داستان اخت میشدم که تموم شد 😂
میدونم داستان کوتاه بود، ولیای کاش این پادکست شامل مجموعهای از داستانهای کوتاه بود تا لذت بیشتری رو نصیبمون میکرد… 🙏🏻
خیلی عالی بود هم داستانش بسیار دلنشین و جالب بودو زیبا و طنازی زیبایی داشت و هم راوی بسیار عالی و دلچسب ارئه کرد...
این آخرش که با قدرت تمام شروع به خواندن کرد عالی بود😆😆🙏🙏
ممنون کتابراه نازنین
این از داستانای مثال زدنی رفیق شامیه. تعجب میکنم امتیاز کمی گرفته. نسل قدیمیتر خیلی حال و هوای این داستان رو درک میکنن. نگاه طنازانه و بیتعارف نویسنده به سوریه نسل قدیم در زمان خودش بینظیره
داستان در مورد وسایلی است که ما به آن ها احتیاجی نداریم ولی بخاطرفخر فروشی تهیه میکنیم در صورتی که چیزهای ضروری تری داریم در زندگی. صاحب رادیو خود تعمیرکار میشود و هردفعه چیزی اضافه می آورد.
خیلی عالی بود این کتاب با اینکه طنز بود منو یاد خاطرههای رادیوی کهنه و داغون داییم انداخت که اونم با مشت میکوبید روی رادیو و اون بکار میافتاد😊فقط داستان خیلی کوتاه بود 🙃
یک داستان کوتاه با حال و هوای خوب. موسیقی خوب. صدا خوب. گرچه به نظرم اگر راوی با انرژی تر و بامزه تر و با ضرب اهنگ بالاتری داستان رو میخوند لذت بخش تر میشد.
داستان جالبی داره از طنز داستان خیلی خوشم اومد و این که حقیقت های زندگی رو به صورت عادی و در قالب یک رادیوی پر خرج بیان میکنه لذت بخشه ممنون از کتابراه
والا من کلا فلسفه نظر در مورد کتاب نوشتنو نمیفهمم خب با همون ستاره معلوم میشه ایا بقیه خوندن یه کتابو توصیه میکنن یا نه هر کسی یه حسی میگیره یه برداشتی داره