چقدر خوب داستان نوشتند و چقدر خوب گویندگی کردند، واقعا عالی بود. این را هم بگویم که خودم را جای اون خانم گذاشتم و متوجه شدم که چقدر از شوهر بَدَم میآید بخصوص اون شکمش واقعا آدم حالش بد میشد بعد تازه میگفت تو اون قرارشون ازش حتی نپرسیده که (فکر کنم دنده کباب بود) که دوست دارد یا نه؟ و این که معلوم نشد این همه بقول خودشون خَر خونی برای چی بود؟ اون همه درس خوند آخرش یه شوهر شکمو و چند تا بچه گیرش اومد... عجب کتابی. این رمان وضعیت حال جامعه ما بود که یه خانم بعد از اون همه تلاش و زحمت باید یه شوهر شکمو گیرش بیاد و کهنه بچه پاک کنه، در صورتی که باید بره یه جای خوب مشغول بکار بشه و کمک کنه جامِعه و کِشور پیشرفت کُنِه، امیدوارم با گوش دادن به رُمانِ کوتاه هم وطنان متوجه بشن که (البته بسته به شرایط) و چه حالا مرد و چه زن، زود تا رفتن دانشگاه نیفتن به ازدواج و بچه داری بلکه واقعا درس رو که ادامه میدن هدف داشته باشن، جامعهای که نتونه تشخیص بده دانشگاه جای درس و پیشرفته یا ازدواج؟ به همین مشکلاتی دچار میشه که این نویسنده عزیز محبت کردن نوشتند. و یک جا هم اشاره کردند که فکر کنم گفتند بعد از فارغ التحصیلی کع دوستان همه از هم جدا میشوند، این را هم بسیار درست گفتند و معلوم میشود که نویسنده بسیار قَدَر (توانا) است. پیشنهاد میکنم همه این کتاب رایگان را گوش کرده و از این رمان تجربه کَسب کُنند. یکی هم این که کمی یاد بگیرن اونایی که توپول موپول هستند به خودشون کمی برسن و ورزش کُنند، ممنون از کتاب راه و ممنون از خانه چوک. امیدوارم که این نویسنده بیشتر از این شکل رُمانها بنویسه که بیشتر همه بفهمند کجای کارشون اِشتباه بوده. واقعا نویسنده خسته نباشند خُدا قُوت میگم بهشون
داستان در مورد یک زن بود که از خاطرات دوران دانشجوییاش میگفت اینکه همکلاسی هایش بعضی موقعها با هم صبحانه کله پاچه میخورند و او چقدر از کله پاچه بدش میآید. اما حالا شوهر چاقی دارد که عاشق کله پاچه است و او مجبور است برایش بپزد. او در دانشگاه جز نخبگان بود و با دختری رقابت تحصیلی داشته اما از همه آن چیزها فقط کله پاچه درست کردن برایش مانده و اینکه نمرات تحصیلی بچه هایش را بپرسد. در واقع او کمی غمگین است و اینکه میگوید اگر سرما به مغز برسد تی پوشیدن پشم نیز ما را گرم نمیکند و مهم دل است که باید گرم باشد او از اینکه شوهری چاق دارد ناراحت است. دختری که از درس خواندن در دانشگاه و این همه تحصیلات فقط خانه داری برایش مانده بسیار افسوس میخورد و با یاد اون روزها آه میکشد و تنها چیزهایی که به یادش میآید این است که چگونه گوشت باید بخرد و چگونه غذا بپزد.
داستان در مورد زنی هست که در دانشگاه زرنگ و پر تلاش بوده و حالا ازدواج کرده و کارش شده پختن و شستن و به درس بچهها رسیدگی کردن و داشت حسرت میخورد و از نظر من میتونست حداقل آخرش یه پندی نصیحتی چیزی اضاف میشد بهتر بود مثلا بهتر بود خانوم بیرون از خونه هم کار نیمه وقت پیدا میکرد یا علاوه بر کارهای خونه به یادگیری موسیقی خیاطی نقاشی عکاسی مشغول میکرد هر چی بود بهتر از حسرت خوردن هست در ضمن دخترای قشنگ کشورم هم یاد بگیرن تمام فکر وذهن خودشون رو فقط به روی درس نزارن در کنارش چیزهای مختلف یاد بگیرن که در صورتی که از درس به موفقیت نرسیدن باز بتونن با روحیه خوب و شاد و هنر عروسک سازی نویسندگی و... ترجمه کتابی.... به زندگیشون ادامه بدن و موفق و شاد باشن و ورزش کنن و به خانوادشون عشق بدن موفق باشید
زنی خانهدار که در گذشته آرزوی این را داشته که از اعضای هیئت علمی دانشگاه بشود و در مسیر رسیدن به این خواسته هم تلاش بسیار میکرده، اما امروز در کنج آشپزخانهای گرفتار شده و به آشپزی مشغول است. ازدواج و بچهداری راه رسیدن به آرزویش را مسدود کرده و تبدیل به زنی کاملا متفاوت با آنچه که آرزو داشته، شده است. ابتدا زن گیاهخوار است، سپس با دیدن دانشجوی رقیب و مقایسهی خودش با او، سعی میکند عادتهای او را تقلید کند و هرچه بیشتر میگذرد، بیشتر شبیه او میشود. سیر تغییرات زن از یک انسان بسیار شسته رفته و عصا قورت داده و تبدیل شدن به یک انسان انعطافپذیرتر عجیب بود و مرا تا حدودی به یاد خودم انداخت. ممنون از زحمات نویسنده عزیز.
کتاب صوتی خوبی بود پیشنهادمیکنم حتماگوش کنید.
بخصوص اقایون و جوانانی که قست ازدواج دارند. لطفا وقتی به خواستگاری یک خانوم میرین فکر نکید دارین نوکر و کلفت برای خودتون میخرین.
اون دخترتموم زندگیشو تلاش کرده و واسه خودش و خانوادهاش ارزوداره و میخواد مثل خودتون و خیلی ها به موفقیت برسن و حداقل تلاشوش بکنه.
خلاصه کتاب
در مورد یک خانومی است که توی درس دانشگاه بسیار موفق و پرتلاش بوده و بزرگترین دغدغه زندگیش شده درس خوندن و رقابت سالم که اونم بازم توی درس خونده بوده.
تا اینکه ازدواج میکنه و در یک لحظه کاخ ارزوهاش تبدیل میشه به شستن پختن و.... کارهای تکراری.
داستان در مورد زنی هست که حسرت گذشته رو میخوره و اینکه با ازدواج نتوانسته پیشرفت کنه. البته اینکه این موضوع رو به غذا خوردن ربط داده بی معنی هست، اینکه هر چه به سمت گوشتخواری رفته بیشتر دچار رکود شده. در صورتی که آیا هیچ کدوم از همون دانشجویانی که کله پاچه میخوردن پیشرفت نکرده بودن یا اینکه خودش (حرفی از اجبار زده نشده) کسی رو به عنوان همسر انتخاب میکنه که معیار راوی رو نداره. یا آیا هیچ زن متاهلی پیشرفت نکرده؟ اشکال این داستان اینه که حق انتخاب انسانها رو نادیده گرفته. به نظرم برای راوی از صدای زن میانسال به جای زن جوان استفاده میشد بهتر بود. در کل داستان بدی نیست.
نویسنده با استفاده از قالب داستانی مینی مالیستی یا داستان کوتاه روش مناسبی برای ورودی ملایم به هزارتوی شخصیت یک زن درونگرا انتخاب کرده. به این روش که ابتدا برشی از زندگی کنونی زن را که شبیه زندگی نورم مردم روزگار است ارائه می دهد و سپس با طراحی یکی دو اتفاق ساده باعث فراخوانده شدن حافظه میان مدت زن و باز شدن سفره خاطرات تلخ و شیرین و ناکامی ها و کامیابی های دوران گذشته وی می گردد. نویسنده با اتخاذ این شیوه نرم، خواننده را با خود به اعماق انباری خاطرات زن برده و او را وامی دارد تا خود درباره آنچه می بیند قضاوت کند...
داستان زنی که قسمتی از خاطرات خودش رو مرور میکنه و آرزوهای از دست رفته خودش رو مرور میکنه حسرت گذشته رو خوردن... متاسفانه چیزی که خیلی از اطرافیانم درگیر اون هستن مجردها از اینکه چرا ازدواج نکردم متاهلها برعکس کاش مسیر داستان تغییر خاصی داشت چیزی که یاد آور بشه نقش روی بوم زندگی ما از چرخش قلمویی ساخته شده که ما چرخوندیم صدا گذاری عالی و استان جالب ممنون از کتابراه
من به این کتاب ۲ ستاره میدم چون صرف روایت داستان زنی که عاشق تحصیل بوده و حالا خانه داری او را اذیت میکنه کافی نیست. خیلی خوب بود ک نویسنده به این موضوع اشاره میکردند که قبل ازدواج ما ارزشهای خودمون رو بشناسیم و طبق اونها زندگی کنیم خانمی که تحصیل جزو ارزشهای اصلی زندگیش هست حتما لازم در کنار ازدواج ب تحصیل هم بپردازه نا احساس خوشبختی کنه
کتاب خوبی بود، ممنون از خانم آزاد جمشید پور، ممنون از کتابراه، متاسفانه زندگی خیلی از زنان هیچ نتیجه آیی بجز زندگی روزمره نداره، امیدوارم حتی در چنین زندگی روزنه نور امیدی برای همون پیدا بشه.
داستان
زنی که قصد داشت هیئت عملی بشود.
مرسی چوکه همیشه همراه،
مرسی کتابراه همیشه همراه
نمیدونم میخونین یا نه، ولی تنها همدم لحظات من شمایید کتابراه عزیزم ❤️🫂.
کتابی ساده و رَوان، کتابی تلخ که من تلخی اون رو بخوبی حس کردم. تفاوتِ میانِ آنچه در نوجوانی میخوای و آرزوت هست و چیزی که در نهایت، در آینده نصیب آدم میشه با اینکه داستان خیلی ساده بود ولی چون این حس رو تجربه کردم خیلی خوب با کارکتر اصلی ارتباط برقرار کردم ممنونم از نویسنده و راوی ممنونم از کتابراه
کتاب دربارهی زنی بود که با دیدن کله پاچه یاد خاطرات مجردیش افتاد که چقدر درس میخونده و چقدر دوست داشته که کله پاچه میخوردن و اینکه چقدر دوست داشته پیشرفت کنه ولی شوهر میکنه و هیچ پیشرفتی تویه زندگیش نمیبینه متاسفانه در مملکت ما ایندهی بیشتر زنها اینگونه میشه شوهر که میکنن خودشون را فراموش میکنن
دختری که در دانشگاه فقط به درس فکر میکنه و اوقاتی رو برای لذت بردن از زندگی، وقت گذراندن با دوستان و درک زندگی صرف نمیکنه که در آینده باعث پشیمونیش میشه و آینده ای که حتی با تلاش هم بهش نمیرسه. با اینکه خوانش متن رو خود نویسنده به عهده داشت اما خوب اجرا نکرده بود.
راجب زنی هست که در درس جایگاه بالایی داشت ولی به خاطر ازدواج کردن موقعیتهای خوب رو از دست داده بود و همیشه حسرت این رو میخورد که دیگه مثل قبل باشکوه نیست زندگیش و تا آخر کتاب همین جوری بود ولی کاش نصیحت و پندهایی آخر کتاب میداد تا کتاب رو پربارتر میکرد
سلام خسته نباشید. من با این کتاب فقط گریه کردم چقدر من بودم با این تفاوت که کتابهای دانشگاه و توپ فوتبالم را از من گرفتند به اجبار شوهر و پدر شوهر دوتا مادرشوهر دادند دستم داشتم با خودم فکر میکردم چقدر سخت برای یه دختر نرسیدن به آرزوهایش و هر شب با اون آرزوها خوابیدن
سلام، خدا قوت. اگر به مفهوم داستان دقت کنیم در مورد دختری است که تحصیلات و شغل برایش مهم بوده و حالا ازدواج کرده است و تمام آرزوهایش در شستن و پختن و خرید کردن وصف شده. در ادامه داستان خانم میتوانست زمانی که ازدواج کرده است به تحصیلات و شغل خود ادامه دهد
داستان کوتاه بود و جالب شروع شد و توصیفات جالبی هم داشت اما بیانش جوری که انتظار داشتم نبود من پایان قشنگ تری رو براش متصور بودم اینکه اون درس خوندنها نتیجهی ژرف و عمیقا مفیدی روی زندگیاش داشته باشه به هر حال کوتاه بود و از این جهت خوب بود
داستان کوتاه بود و جالب شروع شد و توصیفات جالبی هم داشت اما بیانش جوری که انتظار داشتم نبود من پایان قشنگ تری رو براش متصور بودم اینکه اون درس خوندنها نتیجهی ژرف و عمیقا مفیدی روی زندگیاش داشته باشه به هر حال کوتاه بود و از این جهت خوب بود
جالب بود و میتونست یه تلنگر برای کسایی باشه که قصد ازدواج دارن. ازدواج به تنهایی مانعی برای پیشرفت محسوب نمیشه. اما چه خوبه که توی انتخاب شریک زندگی دقت کنیم و مردی رو انتخاب کنیم که به جای محدود کردن، ما رو حمایت کنه و از پیشرفتمون خوشحال بشه.
با تشکر از پدیدآورندگان این کتاب شنیداری بسیارخوب و کتابراه عزیز و با آرزوی موفقیت برای نویسنده خوش فکر، خانم آزاده جمشیدپور. نگارش خیلی خوب، داستان پردازی و شخصیت سازی داستان عالی بودند، این کتاب جدی دو بار هم لبخند برلب من آورد. موفق باشید
زنانی که به آنچه میخواستند نرسیدند و همه چی را به آنها تحمیل کردند استعدادهایشان در صندوق خرافات و سنتهای غلط مادر بزرگها حبس شده و برای همه باید مادر نمونه باشند خواهری و زنانگی کنند بدون آنکه دیگران حتی از او بپرسند چیزی را دوست دارد.
تجربه یک نویسنده رو داستان داره روایت میکنه که بصورت موشکافانه دنیا و خاطرات اطراف خودش رو بررسی میکنه میشه گفت از نظر فلسفی و رئالیستی یکی از داستانهایی که درمورد خاطرات و تجربههایی که در زندگی روزمره نوسنده گذشته رو روایت میکنه
از دلمردگی زنی تحصیلکرده و دانشگاهی میگفت که بعد از ازدواج درگیر زندگی وفرزندان وخانواده شده وان همه تحصیلات برایش بدرد نخور شده است و افسوس گذشته و تلاشهایش برای تحصیل را میخوردودر کل از افسردگی میگوید
محتوای داستان تاثیر گذار بود و انگار از سرنوشت خیلی از دختران باهوش و پرتلاش صحبت میکرد. اما صدای راوی و بخصوص نحوه خواندنش بسیار بی روح و سرد و یکنواخت بود و هیچ حسی را منتقل نمیکرد.
یک همذات پنداری در این داستان نهفته با تمام زحماتی که توی دوران دانشجویی کشیدم آخرش یه همچین سرنوشتی نصیبم شده تمام کسانی که باهاشون خاطره داشتم توی دوران دانشجویی یا مهاجرت کردن یا دیگه اون شوروحال رو ندارن
به تصویرکشیدن واقعیت زندگی یک زن که هرچقدر تلاش کند سری از سرها در بیاورد بازهم مسئولیتهای دستو پا گیری دارد که ممکن است تمام زندگی و تلاشها و آرزوهایش را از دستش بگیرد
کتاب روی شعله کم اجاق داستان یک عمر تلاس سخت بی وقفه برای ساخت ایندهای درخشان است که پوچ میشود قصه زنهای زیادی که مجبور شده ان رویاهایشان رو مچاله کرده دور بندازن
در کل بخوام بگم جالب نبود داستان مربوط به زنی بود که در گذشته سیر میکرد و حتی با ازدواجش نتونست به اون جایی که میخواست برسه و من واقعا نفهمیدم موضوع کله پاچه رو چرا اینقدر کش داد
داستان جالبی بود.. به نظرم به زندگی خیلی از ما خانوما شباهت داره.. که زندگی جوری ما رو غرق در خودش کرده که هیچ رد پایی از اهداف مجردی در ایندمون باقی نمونده
کتاب کوتاه و آموزندهای بود اگر برای زمانی که میزارین ارزش قایل هستید به اندازهای که وقتتون و میگیره به همون اندازه میتونه براتون لذت بخش و آموزنده باشه
درسته که هر کدام از ما در دوران مجردی و تحصیل رویاهایی داریم اما در این دوره زمانه نه مجبورمان به ازدواج کردهاند نه این که خانه داری کار عبث و بیهودهای است.