نقد، بررسی و نظرات کتاب صوتی خورشید نیمه شب - یو نسبو
4.4
35 رای
Parisa
۱۴۰۵/۰۴/۳۰
00
یونسبو هر بار ثابت می کند لازم نیست یک رمان بلند بنویسد تا شخصیت هایی خلق کند که تا مدت ها در ذهن بمانند. خورشید نیمه شب هم مثل «خون بر برف» روایت ساده ای دارد، اما زیر این سادگی، لایه های زیادی از تنهایی، ترس و میل به رهایی پنهان شده است. خاص ترین بخش کتاب، شخصیت اول داستان بود. او برخلاف قهرمان های کلاسیک، نه آدم خوبی است و نه تلاش می کند خودش را بی گناه نشان دهد. گذشته اش پر از اشتباه است و مدام با پیامد تصمیم هایش روبه رو می شود. اما هرچه داستان جلوتر می رود، بیشتر احساس کردم یونسبو نمی خواهد درباره جنایت حرف بزند؛ می خواهد نشان دهد حتی آدم هایی که از نگاه دیگران سقوط کرده اند، هنوز ظرفیت تغییر و انسان بودن را دارند. و فضای خاص کتاب…آن روستای دورافتاده در شمال نروژ، با خورشیدی که غروب نمی کند، فقط یک پس زمینه برای داستان نیست؛ انگار خودش یکی از شخصیت های رمان است. سکوت، طبیعت سرد و نور بی پایان، حس انزوا و فرارناپذیری را چند برابر می کنند. تضاد عجیبی میان روشنایی همیشگی طبیعت و تاریکی درون شخصیت ها وجود دارد؛ تضادی که به نظرم یکی از زیباترین جنبه های کتاب است. یکی دیگر از ویژگی هایی که در آثار یونسبو دوست دارم، ایجاز اوست. بدون اینکه وارد توضیحات طولانی شود، با چند جمله شخصیت ها را زنده می کند و اجازه می دهد خواننده خودش فاصله های خالی را پر کند. شاید همین باعث شده هنگام خواندن، بیشتر از اینکه احساس کنم در حال دنبال کردن یک داستان جنایی هستم، حس کنم کنار شخصیت ها زندگی می کنم. به نظرم «خورشید نیمه شب» در نهایت درباره امید است؛ امیدی که در غیرمنتظره ترین جاها پیدا می شود. این کتاب نشان می دهد گذشته همیشه همراه انسان می ماند اما لزوما آینده را تعیین نمیکند
باسلام
من منتقد نیستم، اما نقد میکنم...
با اینکه این اثر را هم همان نویسندهء کتاب (خون بر برف) نگاشته است، اما واقعا این کجا و آن کجا،،، قلم و سبک خاص نگارش (یو نسبو) دوست داشتنی و روان و جالب است، اما خط داستانی کمی صاف و ساده و حوصله سربر بود، بااینکه توقع هیجان بیشتری داشتم اما اینطور نبود، شخصیت پردازی بد نبود اما در چند شخصیت رفتارهای کاملا متناقض و گیجکننده دیده میشد، در واقع آنها نبودند که داستان را پیش میبردند، نویسنده بود، شخصیتها خودشان نبودند، بلکه نویسنده آنها را زیادی کنترل میکرد و این خیلی بد است،،،
همه چیز به شکل عجیب و غریبی خوب تمام شد، واقعا پایانبندی مزخرفی داشت، اصلا خوشم نیامد... ولی بهترین عامل برای هر شنوندهای در این اثر، قطعا و بی شک، صدای استاد دوستداشتنی، (عیوب آقاخانی) عزیز بود که داستان خوانیش هم بی نقص بوده و هست و امیدوارم که خواهد بود، استاد نمایشی که شیوهء خاص خود را دارد و همیشه قابل ستایش است، به امید جاودانگی و انجام کارهای بیشتر و بیشتر...
و اما همانطور که گفتم، سرگرو کننده بود...
باتشکر
من منتقد نیستم، اما نقد میکنم...
با اینکه این اثر را هم همان نویسندهء کتاب (خون بر برف) نگاشته است، اما واقعا این کجا و آن کجا،،، قلم و سبک خاص نگارش (یو نسبو) دوست داشتنی و روان و جالب است، اما خط داستانی کمی صاف و ساده و حوصله سربر بود، بااینکه توقع هیجان بیشتری داشتم اما اینطور نبود، شخصیت پردازی بد نبود اما در چند شخصیت رفتارهای کاملا متناقض و گیجکننده دیده میشد، در واقع آنها نبودند که داستان را پیش میبردند، نویسنده بود، شخصیتها خودشان نبودند، بلکه نویسنده آنها را زیادی کنترل میکرد و این خیلی بد است،،،
همه چیز به شکل عجیب و غریبی خوب تمام شد، واقعا پایانبندی مزخرفی داشت، اصلا خوشم نیامد... ولی بهترین عامل برای هر شنوندهای در این اثر، قطعا و بی شک، صدای استاد دوستداشتنی، (عیوب آقاخانی) عزیز بود که داستان خوانیش هم بی نقص بوده و هست و امیدوارم که خواهد بود، استاد نمایشی که شیوهء خاص خود را دارد و همیشه قابل ستایش است، به امید جاودانگی و انجام کارهای بیشتر و بیشتر...
و اما همانطور که گفتم، سرگرو کننده بود...
باتشکر
داستان خوبی بود...
خب آدمهائی هستن که هرکاری رو توی لحظه خطر و یا لحظات احساسی بدون فکر ویا
عقل و منطق بصورت ناخداگاه انجام میدن!!!
وبعدش یا توی زندان ویا توی ندامتگاه وجدان خوش عذاب میکشه!!!
اما کسانی هم مثل شخصیت داستان ما هستن....
مواقع خطر حتی برای خودش دستش روی ماشه اسلحه قفل میشه ولی زمانی هم حاضر میشه
برای کسی که لازم میدونه دست به عمل بزنه. ویادختر کشیش وحتی خود کشیش وقتی میفهمن راه رفته شده اشتباه بوده راه غلط ونادرست خودشون روحتی بااقرار به اشتباه گذشته عوض کنند وهمین هم میشه..
بنابراین من بشخصه بااینکه دستشون حتی دست کشیش بخون آلوده شد از انتخاب راه درستشون در لحظه آخر خیلی خوشم اومد!!!!
خب آدمهائی هستن که هرکاری رو توی لحظه خطر و یا لحظات احساسی بدون فکر ویا
عقل و منطق بصورت ناخداگاه انجام میدن!!!
وبعدش یا توی زندان ویا توی ندامتگاه وجدان خوش عذاب میکشه!!!
اما کسانی هم مثل شخصیت داستان ما هستن....
مواقع خطر حتی برای خودش دستش روی ماشه اسلحه قفل میشه ولی زمانی هم حاضر میشه
برای کسی که لازم میدونه دست به عمل بزنه. ویادختر کشیش وحتی خود کشیش وقتی میفهمن راه رفته شده اشتباه بوده راه غلط ونادرست خودشون روحتی بااقرار به اشتباه گذشته عوض کنند وهمین هم میشه..
بنابراین من بشخصه بااینکه دستشون حتی دست کشیش بخون آلوده شد از انتخاب راه درستشون در لحظه آخر خیلی خوشم اومد!!!!
اصلا در انتظار هیجان، تعلیق، ترس نباشید. یه داستان ساده و روان ولی قابل تحمل وشنیدنی. انگار کتاب بینوایان یاصد سال تنهایی میخوانید این آثار هم جنایی ومعمایی نیستند ولی کشش خاص خودشون رو دارند. کتابعای دافنه دوموریه جنایی معمایی نیستن مثل دختر عموی من راشل. ولی اینقدر جذاب و گیراست که به هزار تا کتاب جنایی ترجیحش میدید. نوشتههای این نویسنده هم بیشتر داستانی وساده و تقریبا گیرا هستند. به نظرم نباید در ردیف جنایی معمایی قرار بگیرند برای کتابخونهای حرفهای خوب و چون صوتی هم هست در مواقعی که کار یدی انجام میدید بسیار خوب برای سرگرمی.
واقعا فکر نمیکردم این داستان اینقدر جذاب باشد دوبار خواستم رهایش کنم و کتابهای جذابتری بخوانم اما نشد که نشد هر بار ذهنم درگیر کتاب میشد و برمیگشت تا عطش اشتیاقش را فرو بنشاند و با اشتیاق بیشتری به کتاب گوش فرا میدادم کتابی جذاب با صدایی دانشین و گیرا که توان رها کردن کتاب را نخواهد داشت
یاد کتاب من افسانهام افتادم روایتی از زندگی
کتاب فراز و نشیبی در هم دارد میروی بالا و بالاتر و یکباره فرود میآیی حتما پیشنهاد میکنم تا لذت یک کتاب دلنشین را تجربه نمایید
یاد کتاب من افسانهام افتادم روایتی از زندگی
کتاب فراز و نشیبی در هم دارد میروی بالا و بالاتر و یکباره فرود میآیی حتما پیشنهاد میکنم تا لذت یک کتاب دلنشین را تجربه نمایید
