برخلاف اسمش، کتاب قرار نیست نسخهی انگیزشی برای شاد بودن بدهد. شوپنهاور با نگاه تلخ و بیرحمش مدام یادآوری میکند که زندگی همیشه مطابق خواستهی ما پیش نمیرود و خیلی از رنجهای آدم از توقعات بیپایانش میآید. جذابیت کتاب این است که خوشبختی را نه در هیجان و موفقیتهای بزرگ، بلکه در آرامش ذهن، تنهاییِ سالم و کم کردن وابستگی به نظر دیگران میبیند. بعضی جملههایش آنقدر صادق و سنگیناند که حس میکنی نویسنده سالها آدمها و ضعفهایشان را زیر ذرهبین گذاشته است.
یکی از حرفای شوپنهاور این بوده که فلسفه باید جوری نوشته بشه که همه متوجه بشن و به کنایه گفته: بیسواد ها برای لفاظی با کلمات یونانی یا لاتین احترام خاصی قائلند📚هنر همیشه بر حق بودنولی مترجم ها یا شایدم گرد آورنده های آلمانی متوجه کنایه بودنش نشدن. در آخر هرکی قاعده ۳۸ رو توضیح بده ممنونشم
سنگین بود، نه از جهت مفاهیم بلکه بیشتر فکر میکنم کتب فلسفی نیاز به تسلط بیشتری برای ترجمه باشد، عملا ردیف کردن چندین کلمه قلمبه سلمبه کنار هم بدون انتقال مفاهیم کار عبث و بیهوده ایست